<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>مسافر دره سبز</title>
<link>http://mosafer1363.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 05 Aug 2009 22:07:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>خداحافظ</title>
<link>http://mosafer1363.blogfa.com/post-144.aspx</link>
<description>بچه ها من کوچ کردم  میام براتون آدرسشو می زارم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 05 Aug 2009 22:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mosafer1363&amp;postid=144</comments>
<dc:creator>mosafer1363</dc:creator>
<guid>http://mosafer1363.blogfa.com/post-144.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>2</title>
<link>http://mosafer1363.blogfa.com/post-143.aspx</link>
<description>وای عجب انرژی می ده این نوشته ها کاش از خدا یه چیزه دیگه خواسته بودم .دیروز عموم اینا اومده بودن تهران همه خونه مامانی جمع بودیم عصری که می خواستیم بیایم خونه که کلی اسرار کردن همه نوه ها با هم رفتیم پارک ارم . کلی وسیله سوار شدیم و بسی خوش گذشت .هر چی وسیله خطرناک بود من ترسو سوار شدم الن گردنم کلی درد می کنه .
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هفته پیش ۱ شنبه رقتم کلاس .کلاس های خوبی بود اما حسابی باید درس بخونم .راستی رشته که می خوام امتحان بدم IT هست .کسی در مورد دانشگاه های مجازی چیزی می دونه یعنی مدرکش معتبره ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲شنبه هم رقتم خونه هاجر اینا کلی یاد جوونیا مونو کردیم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt; همین ۱ ساله پیش ها خوب بود خوش گذشت .۴ شنبه هم رقتم باغ سپه سالار کلی خرید داشتیم بعدش رفتم انقلاب در به در دنبال کتابام بودم که همه چاپشون تموم شده بود آخر سر تویه دست دوم فروشی ۱ دونشو پیدا کردم فکر کنین از ساعت۱۱ تا ۵ داشتم می گشتم دیگه رسیدم خونه ۶.۱۵ بود هلاک شدم پاهام تاول زد از بس راه رفتم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نیازمند انرژی های مثبت شما هستم مرسی &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 18 Jul 2009 14:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mosafer1363&amp;postid=143</comments>
<dc:creator>mosafer1363</dc:creator>
<guid>http://mosafer1363.blogfa.com/post-143.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>1</title>
<link>http://mosafer1363.blogfa.com/post-142.aspx</link>
<description>تا همین ۲ شنبه پیش هی سرخوش برا خودم می گشتم .رفته بودم کلاس پیلاتس ثبت نام کنم که خانومه مسءولش گفت حالا ۱ جلسه بیا ببین خوشت میاد یا که نه .دوشنبه از صبحش که بابا اومد گفت مریم کلاس کنکور می خوای بری یا نه حواست هست؟ منو میگی یه دلشوره افتاد تو جونم .خدایی تا قبل انتخابات همش دنبال جزو این حرفا بودم اما چیزی نمی خوندم .با توجه به تغییر رشتم هم یکمی تنبلی می کردم . می دونید من اصلا حوصله کلاس رفتن تو این گرما رو ندارم اما هر کی به من رسید گفت اگه می خوای بری مطلب جدید بخونی باید تا مهر تموم بشه جا الخالق من باید از ۸ تا درس حداقل ۵ تاشو از صفر شروع کنم حالا چه کنم ؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt; دیگه ۵ شنبه در یک اقدام انتحاری رفتم نصیر ۲ تا از کلاس هایی که استاداشونو میشناختم ثبت نام کردم اما یه دلشوره و سر در گمی افتاده به جونم که بی خیالی این چند وقت رو به باد داده .بعد از ثبت نام کلاسم هی به خودم میگم آخه تو که جدی شروع نکردی چرا رفتی کلاس نوشتی . روزهای ۱ شنبه از ۸-۱۲ یک کلاس از ۱۷ -۲۱ هم یکی دیگه از الان عزا گرفتم بعد ۶ ماه چه طوری ۸ ساعت توی روز تو کلاس طاقت بیارم آخه آدم عاقل سری که درد نمیکنه چرا دستمال می بندی ؟ 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲شنبه خونه دوستم (دانشگاه ) دعوتیم یه جورایی تولد هر کدوممون  خونه اون طرف می ریم . دفعه قبل خونه پری همون که تازه عروسی کرده بودیم تو خرداد بود . فیلم عروسیشونو دیدیم کلی خوش گذشت . کلی هم برامون تار  زد . من که هیچ سازی بلد نیستم بزنم یعنی تا حالا یا وقتش نبوده یا علاقش .یه جورایی کوچیک که بودم مامان بزرگم و عمه هام  که با هاشون بیشتر در ارتباط بودیم خوششون نمیومد البته مامان بزرگم یه مقدار زیادی مذهبی هستن . اولین نفر عموم بود که رفت تار و سه تار و سنتور کار کرد کلی ماجرا شد یه جورایی سد شکن  حالا گاهی درسم میده .دختر عمه ها هر کدوم رفتن دنبال یه سازی عمه کوچیکم تازگیا پیانو خریده چند ماهی میشه داره یاد میگیره پیشرفتش خوب بوده  بعضی موقع ها مه منو میبینه می گه بیا یاد بگیر اما از بس تو ذوقم خورده بود تو دوران کودکی من دنبالش نیستم . اونقدر ادمای دیگه دورو ورشن که این تعارفم مایه شگفتی هست . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من عاشق این هستم که با افراد فامیل دور هم جمع بشیم یا جایی بریم اما تا حالا جز چند بار اونم سال ها پیش مقدور نبوده . حالا که روده درازی کردم بزارین براتون بگم چرا ۱- خانواده مادری . ما کلا ۸ تا نوه هستیم که ۶ تای دیگه (غیر منو خواهری ) کلا موجودات از ۷ دولت آزادی هستن یعنی رابطه های کاملا بدون محدودیت دارن مثلا چون من روسری به سر هستم  وقتی می خوان دور هم جمع بشن یا برن بیرون حتی اگه جایی با هم باشیم  دعوتی از سمتشون صورت  نمیگیره.انگار نه انگار که وجود خارجی دارم . حالا که پسر داییم (بزرگترین نوه ) هم دوباره برگشته به بلاد کفر دیگه همون مهمونی های خانوادگی رو هم نمیان . مثلا دختر دایی من حدود ۶ ماه که نامزد شدن جشن عقدشون هم تو مرداد هست اما ما تازه هفته پیش متوجه شدیم  .اصولا دوست ندارن کسی راجع به کاراشون بدونه حتی پدر بزرگم که مثلا بزرگ فامیل هست تو مراسم بله برون این چیزا نبوده یعنی اصلا نمیدونسته که خبری هست . حالا به طور مثال (حمیده جون  منظورم همون محاله ) اگه برای من یکی تلفن بزنه بعنوان خواستگار این مامان من می ره رو خبرگزاری پارس ا زاین طرف فامیل خودشون تاااااااا نوه دختر خاله مادرش از طرفه پدری هم چون اصالتا شیرازی هستن طبعن تا  خواجه حافظ شیرازی خبر دار میشن که چی وای بیان که خواستگارمی خواد بیاد .من نه مدل مامانم رو می پسندم نه مدل داییم این ها رو . چون آخرش که خواستگار یا میاد رد میشه یا رد میکنه یا اصلا نمیاد کنفیش میشه مال من . خلاصه کلوم مادر خوانواده مادری زیاد تحویل نمیگرن  استثنا هم دارن ها مثلا در عمر شریف ۲ بار با دختر خاله سینما رفتیم پسر دایی همون بلاد کفری هم اون موقع ها که اومده بود ایران خونه ما میومد کلی هم حرف میزد (اوصولا زیاد حرف میزد از بس اونجا تنهایی کشیده بود &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt; )&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲- خانواده پدری  تا ۱۱ سالگی چون طبقه بالا خونه مامان بزرگ بودیم خوب  بود  همه بچه ها کوچیک بودیم بازی می کردیم دور هم اما بعدن که خونمون جدا شد بیشتر اوقات که می رفتن بیرودن بچه های عمه ها و عموم که شیراز زندگی میکنن با هم بیرون میرفتن . حتی ندایی هم نمی دادن شایدم دلشون نمی خواست . به هر حال من در اون دوران کلی دلم می سوزید و غصه دار هم میشدم که هیشکی منو دوست ندار ه . بعدا که بزرگ شدیم و عاقل گفتیم خودمان دست به کار شیم همه رو دور هم جمع کنیم نشون به اون نشون که هنوز موفق نشدیم .چون یک دفعه یکی امتحان ارشد داره دفعه دیگر به امتحان برد منجر میشود دفعه بعد کسی در خانه شان نیست باید در خانه بمانند اونقدر شور شد که آخرین بار من اصلا با کسی تماس نگرفتم و کسی رو دعوت نکردم اما خودشان اس ام اس کردن که ای وای مری جون نمیتونیم بیایم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt; جل الخالق من که دعوت نکردم . اما خوب کلاغه بسیار از  گردهمایی هایشان کنسرت هایی که  با هم می روند سینما و کو ه ها و ..... خبر می آورد . خوب حالا استثنا هاشونم همین قبل عیدی با  عمه عزیزمان (همون کوچیکه )  رفتم شیراز و یزد .می گید چرا چی شد ؟ طبق اعترافات خودشان تنها بودن تو راه خوب نبود دختر تنها بره با اتوبوس (خوب با همواپیما میرفتیی &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot;&gt;) خلاصه به اسرار مامان بابا و البته دلمم می خواست روابط بهتر بشه رفتم ولی فایده نداشت . جلسه دفاع تخصص دختر عمم هم رفتم آخه برای دفاع دوره قبلش من یادش رفته بود و از اون موقع بنده خدا هی می گفت منم جشن خودم دعوتش کردم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه هدف از این همه روده درازی و پر چونگی این بود که بگم دلم یکمی محبت فامیلی می خواد یاد اون موقع ها که کوچیک بودیم هنوز حرف نمی زدیم با کوچکترین محبتی دست و پا می زدیم و ذوق میکردیم به خیر .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بچه ها من تو پرشین یه وبلاگ درست کردم که از این به بعد اگه نتونستید بخونید اینجا رو برین اون یکی وبلاگ اگه خواستین بگین براتون آدرسشو بزارم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 11 Jul 2009 13:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mosafer1363&amp;postid=142</comments>
<dc:creator>mosafer1363</dc:creator>
<guid>http://mosafer1363.blogfa.com/post-142.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mosafer1363.blogfa.com/post-141.aspx</link>
<description>آخیش بلاخره یه قالب مورد طبعم پیدا کردم . من هر موقع میام بنویسم نمیدونم این بلاگفا چه شه که نمیشه .شاید از این جارفتم پرشین بلاگ . هنوز نمیدونم .این چند وقته افتادم رو دنده کتاب خوندن . 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://tajrobehaye-azad.blogfa.com/post-461.aspx&quot; target=_blank&gt;احتمالا گم شده ام&lt;/A&gt; با اینکه کم بود اما دوستش داشتم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; عامه پسند از چارلز بوکفسکی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ناتور دشت از جی دی سلینجر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.ketabnews.com/detail-337-fa-0.html&quot; target=_blank&gt;بلندی های بادگیر&lt;/A&gt; یا عشق هرگز نمی میرد از امیلی برونته &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.jireyeketab.com/AboutBooks/AboutBooksF/KimiaKhatoon.asp&quot; target=_blank&gt;کیمیا خاتون&lt;/A&gt; رو هم دوباره خوندم خیلی دوستش دارم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الانم کتاب پدر آن دیگری  از پرینوش صنیعی رو دارم میخونم قبلا کتاب سهم من رو ازش خونده بودم.  به موازاتش قمار عاشقانه سروشم دارم میرم جلو .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 04 Jul 2009 17:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mosafer1363&amp;postid=141</comments>
<dc:creator>mosafer1363</dc:creator>
<guid>http://mosafer1363.blogfa.com/post-141.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کوله پشتی</title>
<link>http://mosafer1363.blogfa.com/post-140.aspx</link>
<description>كوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.&lt;/P&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;BR&gt;نهالی‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ایستاده‌ بود، مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زیرلب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروی‌ وبی‌رهاورد برگردی. &lt;STRONG&gt;كاش‌ می‌دانستی‌ آنچه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست.&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;مسافر رفت‌ و گفت: یك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت. و نشنید كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسی‌ نخواهددید؛ جز آن‌ كه‌ باید.مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگین‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و ناامید. &lt;STRONG&gt;خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود..&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ كه‌ روزی‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید. مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت. درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;گفت : هیچ‌ چیز ندارم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری.اما آن‌ روز كه‌ می‌رفتی، در كوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور كمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست و قدری‌ از حقیقت‌ را در كوله‌ مسافر ریخت. دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ وپیدا نكردم‌ و  تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی! درخت‌ گفت: &lt;STRONG&gt;زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم ، و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست .&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;این داستان ترجمه ای است از حدیث شریف امیرالمومنین علیه السلام &lt;STRONG&gt;&quot;من عرف نفسه فقد عرف ربه&quot;&lt;/STRONG&gt; آن کس که خود را شناخت به تحقیق که خدا را شناخته است&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;پ.ن : این متن  رو از &lt;A href=&quot;http://abvab.com/index.php?option=com_frontpage&amp;Itemid=1&quot; target=_blank&gt;اینجا&lt;/A&gt; برداشتم &lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Fri, 26 Jun 2009 14:40:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mosafer1363&amp;postid=140</comments>
<dc:creator>mosafer1363</dc:creator>
<guid>http://mosafer1363.blogfa.com/post-140.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برای انسان این قرن - سیمین بهبهانی</title>
<link>http://mosafer1363.blogfa.com/post-139.aspx</link>
<description>برای انسان این قرن &lt;BR&gt; چه آرزو می توان کرد &lt;BR&gt; که در نخستین فراگشت &lt;BR&gt;خراب و خون ارمغان کرد &lt;BR&gt; ببین که در مغز پوکش &lt;BR&gt; چه فتنه یی شعله انگیخت &lt;BR&gt; ببین که در دست شومش &lt;BR&gt; چه کوهی آتشفشان کرد &lt;BR&gt;ببین که با خون و وحشت &lt;BR&gt;عجین به چرک و عفونت &lt;BR&gt;به هر کلان شهر عالم &lt;BR&gt;چگونه سیلی روان کرد &lt;BR&gt;تنوره ی آتشینش &lt;BR&gt; شراره ها بر زمین ریخت &lt;BR&gt; خراش در عرش افکند &lt;BR&gt; خروش در آسمان کرد &lt;BR&gt;گرسنه ی نیمه جان را &lt;BR&gt; گلوله ها در شکم ریخت &lt;BR&gt;گروه لب تشنگان را &lt;BR&gt;گدازه ها در دهان کرد &lt;BR&gt; نه ساقی و جام عدلی &lt;BR&gt; نه غیرتی با گدایی&lt;BR&gt;یکی ستم از جهان برد &lt;BR&gt;یکی ستم بر جهان کرد &lt;BR&gt;هجوم رایانه ها را &lt;BR&gt; به فال فرخ نگیرم &lt;BR&gt;که در پساپشت هر یک &lt;BR&gt; نحوستی آشیان کرد &lt;BR&gt; به فتح نیروی ذرات &lt;BR&gt; چگونه خرسند باشم &lt;BR&gt;بسا که معموره ها را &lt;BR&gt;خرابه و خاکدان کرد &lt;BR&gt;خدای من ! این چه قرنی ست &lt;BR&gt; که بخش دیباچه اش را &lt;BR&gt; به خون و زرداب زد مهر &lt;BR&gt; به ننگ و نفرت نشان کرد &lt;BR&gt; به عرصه ی جنگ و وحشت &lt;BR&gt;فکنده سجاده بر خون &lt;BR&gt;برای انسان این قرن &lt;BR&gt; چه آرزو می توان کرد ؟&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Thu, 25 Jun 2009 21:55:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mosafer1363&amp;postid=139</comments>
<dc:creator>mosafer1363</dc:creator>
<guid>http://mosafer1363.blogfa.com/post-139.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mosafer1363.blogfa.com/post-136.aspx</link>
<description>سلام به همه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از مدت ها حس کردم باید بنویسم . از احوالات بنده باید بگم که بدک نیستم همچنان در خانه هستم اما خوب از نمایشگاه یه سری از منابع کنکور ارشد خریدم و چند روزه که شروع کردم وای از نمایشگاه بگم که تصمیم دارم سال دیگه اگر بازم مصلی بود رسما نرم نه تهویه داره نه چیدمانشون خوبه نشر های خوبم که جاشون کمه اما از حق نگذریم کتابایی که کی خواستم جز یکی که تموم کرده بودن همرو پیدا کردم یکیش کتاب شازده حموم هست  &lt;A href=&quot;http://www.iramirkabir.com/book/prince/prince.htm&quot; target=_blank&gt;اینم سایتشه &lt;/A&gt; واقعا جالبه داستاناش بعضی موقع ها از خوندش آدم شاخش در میاد بهتون حتما پیشنهاد میکنم بخونینش .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند روز پیش دوستم حین رد شدن از خیابون به خاطر اینکه یه آقای راننده که خیلیییییییییی عجله داشته که پشت چراغ قرمز گیر نکنه یه جورایی  میره رو هوا و تصادف میکنه  واقعا معجزه بود که ضربه مغزی نشده بیچاره کمرش خورد شده  تا ۲ هفته که از جاش نباید تکون میخورد  ما هم به نوبت میرفتیم بهش سر میزدیم و کلاس های درسشو میرفتیم آخه ارشد میخونه خلاصه اگه راننده هستین تروخدا عجله نکنین بابا آهستهههههههههههه تر برانید &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt; حالا این آقای راننده که عین هو آقای ده نمکی میمونه (قیافش) دمار از روزگار دوستم در آورده اول دوستم رفته رضایت بده دیده یارو خیلی پرووو هست گفته تا خوب نشم رضایت نمیدم  من تا حالا ندیده بودم متهم بتونه پلیس رو برداره ببره دره خونه شاکی شایدم من بی اطلاع هستم یه روز میگفت خانومم ۹ ماه ۹ روزشه باید بچمون به دنیا بیاد رضایت بده ماشینم آزاد بشه بعد خانومرو میدیدی اصلا به خانوم های باردار نمیبرد قیافش یه روز دیگه میگفت ۱ ماهشه (خیلی بی ادب بود همش از این حرفا میزد) یه روز میگفت ماشینم روش کار میکنم (پرشیا) یه روز دیگه یه چیز دیگه میگفت خلاصه دنیا وارونه شده به خدا&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 26 May 2009 16:01:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mosafer1363&amp;postid=136</comments>
<dc:creator>mosafer1363</dc:creator>
<guid>http://mosafer1363.blogfa.com/post-136.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کمک مژه هام سوختن </title>
<link>http://mosafer1363.blogfa.com/post-135.aspx</link>
<description>امروز اومدم  کباب پز گازی رو روشن کنم سرم نزدیکش بود تا روشن شد احساس کردم یه چیزی سوخت .واییییییی مژه های نازنینم سرشون سوخت حالا چی کار کنممممم؟ &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt; آخه یکی به من بگه چرا کار یکی دیگرو میری انجام میدی .حالا چرا سرتو نزدیک چراغ میگیرییییی مامان مژه هاممم کمککک&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt;</description>
<pubDate>Fri, 01 May 2009 11:27:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mosafer1363&amp;postid=135</comments>
<dc:creator>mosafer1363</dc:creator>
<guid>http://mosafer1363.blogfa.com/post-135.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mosafer1363.blogfa.com/post-134.aspx</link>
<description>&lt;IMG src=&quot;http://www.dhrramalaysia.org.my/dhrramalaysia/images/stories/psychcousnl/180901tears.jpg&quot;&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی دوستم سحر اس ام اس زد که شب داره میره مکه و ازم تو اس ام اس خداحافظی کرد  اول خوشحال شدم که اس ام اسی ازش برام اومده براش خوشحال شدم که داره به این سفر بزرگ میره به دل نگرفتم که با اس ام اس حلالیت از دوست ۱۳ سالش میگیره .گفتم حتما وقتش تنگ بوده.فکر نکردم که از روی اکراه بوده .حلالش کردم .گفتم سفر بخیر دوست دیرینم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیشب که با محبوب حرف میزدم میون حرفاش فهمیدم که فقط من بودم که این طوری حلالیت ازش طلبیده شده .خیلی از اون غریبه ها که ۱ سالم نیست میشناسشون و حضوری خداحافظی کرده . محبوب هم خونه نبوده تلفنی کلی حرف زدن (کلی هم به قول معروف پشت من گفتن که بی معرفتم ) وخداحافظی کردن .یهو بدجوری دلم  گرفت . یاد روزهای مدرسه اوفتادم یاد اون موقع ها که قهر میکرد و من منتشو میکشیدم .یاد دورانی که با هم کلاس کنکور میرفتیم .یادته با اون پراید دودی کجاها که نرفتیم چقدر خوش میگذشت همیشه میگفتی خدا این روزها رو ازمون نگیره .دیدی چی شد ؟ یادته چقدر سر جداییت با ماکان سر اینکه مامانت فهمید و دنیات سیاه شد باهات بودم چقدر باهات اشک ریختم چقدر باهات بیرون اومدم که تنها نباشی .دیگه از یادکردن اون خاطرات خسته شدم به یادشون نمیارم .اما دفعه های  آخری که باهات حرف زدم اونقدر یخ حرف میزدی که دیگه بهت تل نزدم .برات اس ام اس میزدم که بدونی به یادتم اما تو چی یه قدم برداشتی؟ هر موقع باهم قرار می زاشتیم بریم بیرون آخرین لحظات نمیومدی .نمیدونم چه کوتاهی کردم در دوستی با تو اما خوشحالم که کم نزاشتم .سحر بانو یادته میگفتی تو جلسه خواستگاریتم باید باشم چون خواهرتم .اما حیف اونقدر دور شدیم از هم که تو سفرت به خونه خدا اونجا که همه کدورت ها یادشون میره همه مرن صفای دل منو از یادت بردی .دلم خیلی گرفت تو که صمیمی ترین بودی کسر شانت اومد که یه بارم شده اولین تماس با تو باشه حالا خوبه هفته قبلش اس ام اس زدی که برای دوستت وقت بگیرم .آی خدا ... فکر میکردم دوستی ها تنها چیزی هست که میمونه .مهربونی ها تنها هدیه هست که از یاد نمیره اما خیلی خوش خیالم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;بهر هر یاری که جان دادم به پاس دوستی &lt;BR&gt;دشمنی ها کرد با من در لباس دوستی &lt;BR&gt;کوه پا بر جا گمان می کردمش دردا که بود &lt;BR&gt;از حبابی سست بنیان تر اساس دوستی &lt;BR&gt;بس که رنج از دوستان باشد دل آزرده را &lt;BR&gt;جای بیم دشمنی دارد هراس دوستی &lt;BR&gt;جان فدا کردیم و یاران قدر ما نشناختند &lt;BR&gt;کور بادا دیده حق ناشناس دوستی &lt;BR&gt;دشمن خویش رهی کز دوستداران دوروی &lt;BR&gt;دشمنی بینی و خاموشی به پاس دوستی &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 30 Apr 2009 21:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mosafer1363&amp;postid=134</comments>
<dc:creator>mosafer1363</dc:creator>
<guid>http://mosafer1363.blogfa.com/post-134.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مرسی تیم محبوب من</title>
<link>http://mosafer1363.blogfa.com/post-133.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;-MS-INTERPOLATION-MODE: nearest-neighbor&quot; height=600 src=&quot;http://eyecphotography.com/Images/BlueFlag.jpg&quot; width=800&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکشنبه بعد از مدت ها اونقدر خوشحال شدم اونقدر جیغ زدم کلی اشک شوق ریختم .فکر کنم خدا خواست تا اتفاقات این چند وقت رو با این رویداد ورزشی فراموش کنم و کلی شور و هیجان پیدا کنم .مرسی تیم محبوب من &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot;&gt; بعد از مدت ها کلی شلوغ بازی کردم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 28 Apr 2009 08:58:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mosafer1363&amp;postid=133</comments>
<dc:creator>mosafer1363</dc:creator>
<guid>http://mosafer1363.blogfa.com/post-133.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
