تبليغاتX
مسافر دره سبز

مسافر دره سبز

وای عجب انرژی می ده این نوشته ها کاش از خدا یه چیزه دیگه خواسته بودم .دیروز عموم اینا اومده بودن تهران همه خونه مامانی جمع بودیم عصری که می خواستیم بیایم خونه که کلی اسرار کردن همه نوه ها با هم رفتیم پارک ارم . کلی وسیله سوار شدیم و بسی خوش گذشت .هر چی وسیله خطرناک بود من ترسو سوار شدم الن گردنم کلی درد می کنه .

هفته پیش ۱ شنبه رقتم کلاس .کلاس های خوبی بود اما حسابی باید درس بخونم .راستی رشته که می خوام امتحان بدم IT هست .کسی در مورد دانشگاه های مجازی چیزی می دونه یعنی مدرکش معتبره ؟

۲شنبه هم رقتم خونه هاجر اینا کلی یاد جوونیا مونو کردیم  همین ۱ ساله پیش ها خوب بود خوش گذشت .۴ شنبه هم رقتم باغ سپه سالار کلی خرید داشتیم بعدش رفتم انقلاب در به در دنبال کتابام بودم که همه چاپشون تموم شده بود آخر سر تویه دست دوم فروشی ۱ دونشو پیدا کردم فکر کنین از ساعت۱۱ تا ۵ داشتم می گشتم دیگه رسیدم خونه ۶.۱۵ بود هلاک شدم پاهام تاول زد از بس راه رفتم .

نیازمند انرژی های مثبت شما هستم مرسی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت   توسط مریم  | 

تا همین ۲ شنبه پیش هی سرخوش برا خودم می گشتم .رفته بودم کلاس پیلاتس ثبت نام کنم که خانومه مسءولش گفت حالا ۱ جلسه بیا ببین خوشت میاد یا که نه .دوشنبه از صبحش که بابا اومد گفت مریم کلاس کنکور می خوای بری یا نه حواست هست؟ منو میگی یه دلشوره افتاد تو جونم .خدایی تا قبل انتخابات همش دنبال جزو این حرفا بودم اما چیزی نمی خوندم .با توجه به تغییر رشتم هم یکمی تنبلی می کردم . می دونید من اصلا حوصله کلاس رفتن تو این گرما رو ندارم اما هر کی به من رسید گفت اگه می خوای بری مطلب جدید بخونی باید تا مهر تموم بشه جا الخالق من باید از ۸ تا درس حداقل ۵ تاشو از صفر شروع کنم حالا چه کنم ؟ دیگه ۵ شنبه در یک اقدام انتحاری رفتم نصیر ۲ تا از کلاس هایی که استاداشونو میشناختم ثبت نام کردم اما یه دلشوره و سر در گمی افتاده به جونم که بی خیالی این چند وقت رو به باد داده .بعد از ثبت نام کلاسم هی به خودم میگم آخه تو که جدی شروع نکردی چرا رفتی کلاس نوشتی . روزهای ۱ شنبه از ۸-۱۲ یک کلاس از ۱۷ -۲۱ هم یکی دیگه از الان عزا گرفتم بعد ۶ ماه چه طوری ۸ ساعت توی روز تو کلاس طاقت بیارم آخه آدم عاقل سری که درد نمیکنه چرا دستمال می بندی ؟

۲شنبه خونه دوستم (دانشگاه ) دعوتیم یه جورایی تولد هر کدوممون  خونه اون طرف می ریم . دفعه قبل خونه پری همون که تازه عروسی کرده بودیم تو خرداد بود . فیلم عروسیشونو دیدیم کلی خوش گذشت . کلی هم برامون تار  زد . من که هیچ سازی بلد نیستم بزنم یعنی تا حالا یا وقتش نبوده یا علاقش .یه جورایی کوچیک که بودم مامان بزرگم و عمه هام  که با هاشون بیشتر در ارتباط بودیم خوششون نمیومد البته مامان بزرگم یه مقدار زیادی مذهبی هستن . اولین نفر عموم بود که رفت تار و سه تار و سنتور کار کرد کلی ماجرا شد یه جورایی سد شکن  حالا گاهی درسم میده .دختر عمه ها هر کدوم رفتن دنبال یه سازی عمه کوچیکم تازگیا پیانو خریده چند ماهی میشه داره یاد میگیره پیشرفتش خوب بوده  بعضی موقع ها مه منو میبینه می گه بیا یاد بگیر اما از بس تو ذوقم خورده بود تو دوران کودکی من دنبالش نیستم . اونقدر ادمای دیگه دورو ورشن که این تعارفم مایه شگفتی هست .

من عاشق این هستم که با افراد فامیل دور هم جمع بشیم یا جایی بریم اما تا حالا جز چند بار اونم سال ها پیش مقدور نبوده . حالا که روده درازی کردم بزارین براتون بگم چرا ۱- خانواده مادری . ما کلا ۸ تا نوه هستیم که ۶ تای دیگه (غیر منو خواهری ) کلا موجودات از ۷ دولت آزادی هستن یعنی رابطه های کاملا بدون محدودیت دارن مثلا چون من روسری به سر هستم  وقتی می خوان دور هم جمع بشن یا برن بیرون حتی اگه جایی با هم باشیم  دعوتی از سمتشون صورت  نمیگیره.انگار نه انگار که وجود خارجی دارم . حالا که پسر داییم (بزرگترین نوه ) هم دوباره برگشته به بلاد کفر دیگه همون مهمونی های خانوادگی رو هم نمیان . مثلا دختر دایی من حدود ۶ ماه که نامزد شدن جشن عقدشون هم تو مرداد هست اما ما تازه هفته پیش متوجه شدیم  .اصولا دوست ندارن کسی راجع به کاراشون بدونه حتی پدر بزرگم که مثلا بزرگ فامیل هست تو مراسم بله برون این چیزا نبوده یعنی اصلا نمیدونسته که خبری هست . حالا به طور مثال (حمیده جون  منظورم همون محاله ) اگه برای من یکی تلفن بزنه بعنوان خواستگار این مامان من می ره رو خبرگزاری پارس ا زاین طرف فامیل خودشون تاااااااا نوه دختر خاله مادرش از طرفه پدری هم چون اصالتا شیرازی هستن طبعن تا  خواجه حافظ شیرازی خبر دار میشن که چی وای بیان که خواستگارمی خواد بیاد .من نه مدل مامانم رو می پسندم نه مدل داییم این ها رو . چون آخرش که خواستگار یا میاد رد میشه یا رد میکنه یا اصلا نمیاد کنفیش میشه مال من . خلاصه کلوم مادر خوانواده مادری زیاد تحویل نمیگرن  استثنا هم دارن ها مثلا در عمر شریف ۲ بار با دختر خاله سینما رفتیم پسر دایی همون بلاد کفری هم اون موقع ها که اومده بود ایران خونه ما میومد کلی هم حرف میزد (اوصولا زیاد حرف میزد از بس اونجا تنهایی کشیده بود  )

۲- خانواده پدری  تا ۱۱ سالگی چون طبقه بالا خونه مامان بزرگ بودیم خوب  بود  همه بچه ها کوچیک بودیم بازی می کردیم دور هم اما بعدن که خونمون جدا شد بیشتر اوقات که می رفتن بیرودن بچه های عمه ها و عموم که شیراز زندگی میکنن با هم بیرون میرفتن . حتی ندایی هم نمی دادن شایدم دلشون نمی خواست . به هر حال من در اون دوران کلی دلم می سوزید و غصه دار هم میشدم که هیشکی منو دوست ندار ه . بعدا که بزرگ شدیم و عاقل گفتیم خودمان دست به کار شیم همه رو دور هم جمع کنیم نشون به اون نشون که هنوز موفق نشدیم .چون یک دفعه یکی امتحان ارشد داره دفعه دیگر به امتحان برد منجر میشود دفعه بعد کسی در خانه شان نیست باید در خانه بمانند اونقدر شور شد که آخرین بار من اصلا با کسی تماس نگرفتم و کسی رو دعوت نکردم اما خودشان اس ام اس کردن که ای وای مری جون نمیتونیم بیایم  جل الخالق من که دعوت نکردم . اما خوب کلاغه بسیار از  گردهمایی هایشان کنسرت هایی که  با هم می روند سینما و کو ه ها و ..... خبر می آورد . خوب حالا استثنا هاشونم همین قبل عیدی با  عمه عزیزمان (همون کوچیکه )  رفتم شیراز و یزد .می گید چرا چی شد ؟ طبق اعترافات خودشان تنها بودن تو راه خوب نبود دختر تنها بره با اتوبوس (خوب با همواپیما میرفتیی ) خلاصه به اسرار مامان بابا و البته دلمم می خواست روابط بهتر بشه رفتم ولی فایده نداشت . جلسه دفاع تخصص دختر عمم هم رفتم آخه برای دفاع دوره قبلش من یادش رفته بود و از اون موقع بنده خدا هی می گفت منم جشن خودم دعوتش کردم

خلاصه هدف از این همه روده درازی و پر چونگی این بود که بگم دلم یکمی محبت فامیلی می خواد یاد اون موقع ها که کوچیک بودیم هنوز حرف نمی زدیم با کوچکترین محبتی دست و پا می زدیم و ذوق میکردیم به خیر .

بچه ها من تو پرشین یه وبلاگ درست کردم که از این به بعد اگه نتونستید بخونید اینجا رو برین اون یکی وبلاگ اگه خواستین بگین براتون آدرسشو بزارم

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت   توسط مریم  | 

آخیش بلاخره یه قالب مورد طبعم پیدا کردم . من هر موقع میام بنویسم نمیدونم این بلاگفا چه شه که نمیشه .شاید از این جارفتم پرشین بلاگ . هنوز نمیدونم .این چند وقته افتادم رو دنده کتاب خوندن .

احتمالا گم شده ام با اینکه کم بود اما دوستش داشتم

 عامه پسند از چارلز بوکفسکی

ناتور دشت از جی دی سلینجر

بلندی های بادگیر یا عشق هرگز نمی میرد از امیلی برونته

کیمیا خاتون رو هم دوباره خوندم خیلی دوستش دارم

الانم کتاب پدر آن دیگری  از پرینوش صنیعی رو دارم میخونم قبلا کتاب سهم من رو ازش خونده بودم.  به موازاتش قمار عاشقانه سروشم دارم میرم جلو .

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت   توسط مریم  | 

كوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.


نهالی‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ایستاده‌ بود، مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زیرلب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروی‌ وبی‌رهاورد برگردی. كاش‌ می‌دانستی‌ آنچه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست.

مسافر رفت‌ و گفت: یك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت. و نشنید كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسی‌ نخواهددید؛ جز آن‌ كه‌ باید.مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگین‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود..

به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ كه‌ روزی‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید. مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت. درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم.

گفت : هیچ‌ چیز ندارم.

درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری.اما آن‌ روز كه‌ می‌رفتی، در كوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور كمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست و قدری‌ از حقیقت‌ را در كوله‌ مسافر ریخت. دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ وپیدا نكردم‌ و  تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی! درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم ، و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست .

این داستان ترجمه ای است از حدیث شریف امیرالمومنین علیه السلام "من عرف نفسه فقد عرف ربه" آن کس که خود را شناخت به تحقیق که خدا را شناخته است
 
پ.ن : این متن  رو از اینجا برداشتم
+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت   توسط مریم  | 

برای انسان این قرن
 چه آرزو می توان کرد
 که در نخستین فراگشت
خراب و خون ارمغان کرد
 ببین که در مغز پوکش
 چه فتنه یی شعله انگیخت
 ببین که در دست شومش
 چه کوهی آتشفشان کرد
ببین که با خون و وحشت
عجین به چرک و عفونت
به هر کلان شهر عالم
چگونه سیلی روان کرد
تنوره ی آتشینش
 شراره ها بر زمین ریخت
 خراش در عرش افکند
 خروش در آسمان کرد
گرسنه ی نیمه جان را
 گلوله ها در شکم ریخت
گروه لب تشنگان را
گدازه ها در دهان کرد
 نه ساقی و جام عدلی
 نه غیرتی با گدایی
یکی ستم از جهان برد
یکی ستم بر جهان کرد
هجوم رایانه ها را
 به فال فرخ نگیرم
که در پساپشت هر یک
 نحوستی آشیان کرد
 به فتح نیروی ذرات
 چگونه خرسند باشم
بسا که معموره ها را
خرابه و خاکدان کرد
خدای من ! این چه قرنی ست
 که بخش دیباچه اش را
 به خون و زرداب زد مهر
 به ننگ و نفرت نشان کرد
 به عرصه ی جنگ و وحشت
فکنده سجاده بر خون
برای انسان این قرن
 چه آرزو می توان کرد ؟
+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت   توسط مریم  |