.ای دی اس ال وصل شد .
فردا قراره برای اولین بار آش نذری بپزیم .البته نذر خاصی نیست بیشتر برای خیرات هست.
من دچار کرختی بی انگیزگی افسردگی و هر حس بد و مزخرف هست شدم .
قیافه کسی رو تصور کنین که از پاسداران تا نواب کوبیده رفته تا عکس جشن دانشگاه رو بگیره .تو اون بارون ۴ شنبه .یهو عکس از دستش میوفته زمین .هومممممم دوست داره قطرات بارون تمام حسای بدشو بگیره .وای خدا عکسم برش می داره می بینه که سالمه اون شخص کسی جزخودم نیست .تو مترو همش به اینکه آیا من دارم در اوج جوانی پیر میشم ؟ آیا بی دست و پا هستم .؟ این همه فروشنده تو قطار چه میکنن .از صداها و همهمه ها میفهمی مردم چه قدر زندگی هاشون متفاوته حتی وقتی خط عوض میکنی مردم خط ها هم باهم فرق میکنن .به این فکر میکنی که اگر نویسنده یا شاعر بودی بهترین مکان برای پیدا کردن ایده همین جاها بود .
همیشه عادت داشتم برای همه کارام برنامه ریزی داشته باشم اما الان نزدیک ۱ ماه که در روز زندگی می کنم .صبح ها دیر بیدار میشم مثلا ساعت ۱۰ کوک میکنم که مثلا زیادم دیر نباشه از ساعت ۸ تو رختخواب دارم وول میخورم .این در حالی هست که شبیا در واقع صبح ساعت ۴ خوابم برده . بعد میگم بیخیال دوباره ساعت میشه ۱۱ و۱۱.۳۰ من همیطور بیدار تو تختخواب گرم و نرمم هستم و به بی هدفی بی مصرفی خودم دشنام (فحشششششششش) می فرستم .کم کم پا میشم .میگم امروز روز نویی هست امروز دفترم باز میکنم و توش مینویسم .امروز برنامه میریزم .امروز بلاخره فکر هایی که در مورد رشته ارشد کردم رو به نتیجه میرسونم .تو این فکرا هستم که یه سری میام وب ها رو میخونم .برای کسی پیغام نمیگذارم که مبادا حسای بدم به کسی انتقال داده بشه .ساعت رو نگاه میکنم موقع دیدن سریالم هست از شبکه کی بی اس .میبینم و کلی باهاشون زندگی میکنم .ناهارم میل ندارم اما یکم میخورم .تو این فکرم که امروز دیگه حتما تا بلوار شهرزاد پیاده میرم .یا نه یه جا دیگه اما هیچ جا نمیرم .روی مبل لم دادم و کتاب به بغل باز هم دارم از تصمیم های که هیچ موقع نمیگیرم مینالم .بابا وخواهری میان خونه .هی نگاهشون میکنم .هی میگم خدایا سایه پدر مادر رو سرم باشه هی پهلوشون که نشستم باهاشون که حرف میزنم دلم براشون تنگ میشه .هی قربون صدقه خواهرم میرم اونقدر میبوسمش ولپشو میکشم که عاصی شه هر دو بخندیم .نکنه یهو نباشن نکنه نکنه ۱۰۰۰ فکر میاد سراغم .بعد که نوبت هرروزهی تعریف از دانشگاه و کار میشه همه چیز رو فراموش میکنم .کمی روحیم عوض میشه میرم قران سوره نبا اولین سوره جز ۳۰ رو باز میکنم قرار بود یه هفته ای این سوره رو حفظ کنم اما ازآیه ۱۰ جلوتر نرفتم .امشبم باز با یک آیه پیشرفت کتاب رو میبندم .میرم کمی آرته می بینم من عاشق فیلم مستندم .بعد ۱۵ دقیقه میبینم فقط دارم کانال عوض میکنم .ساعت ۱ دوباره یه کتاب میگیرم دستم تازگیا زیاد میخورم .همه تعجب کردن نصفه شبا اشتهام باز میشه البته الان ۲ شب میشه روش کار کردم دیگه غذام تنظیم شده .ساعت نزدیک ۲ میشه و من باز به خودم میگم که بخوابم تا صبح بشه .فردا حتما روز بهتریهه و من به این امید چشام رو روی هم میزارم .
شاید جمعه برم شیراز .برای تنوع هنوز معلوم نیست .
در شب غربت من
دست بیداری روز
خواب را کشته است
هر خیابان که رگی است
در تنم می روید
با غروب سفر رفتگری
که به چشم آتش
قصه ی برگ لبی می گوید
در خیابان تنم
که گذرگاه شب است و آهن
ای عجب زمزمه ی پنجره ای
روشنان را به دعا می خواند
و صدایی که چراغ دریاست
و چراغی که گیاه خاک است
تا نهانسوی دلم می راند
من چه گویم که هزاران خورشید
تا فرو ریزد ، قفس خاکی شبکوران را
شاخه هایی از نور
با دلم سوخته
می رویاند
درخیابان تنم
که دروغ افروزان
طاق ها می بندند
شب تشویشم باز
دود ویران شده ای می سازد
من چه گویم که شبم بیداریست
و هزاران کوچه
همچنان پیچک رود
بسراپای غمم می پیچند
و اگر قطره ی گنگی ، نومید
سربکوبد بسبکپاچه ی دیوار تنم
و نبیند دریا را
دل من تا به ابد می گرید
این خیابان تنم
که هماوای جهان در گذر است
می توان باور کرد
که به فریادی
پنجره هایش را خواهد بست ؟ صالح وحدت
