تبليغاتX
مسافر دره سبز

مسافر دره سبز

.کامپیوتر تقویت شد .

.ای دی اس ال وصل شد .

فردا قراره برای اولین بار آش نذری بپزیم .البته نذر خاصی نیست بیشتر برای خیرات هست.

من دچار کرختی بی انگیزگی افسردگی و هر حس بد و مزخرف هست شدم .

قیافه کسی رو تصور کنین که از پاسداران تا نواب کوبیده رفته تا عکس جشن دانشگاه رو بگیره .تو اون بارون ۴ شنبه .یهو عکس از دستش میوفته زمین .هومممممم دوست داره قطرات بارون تمام حسای بدشو بگیره .وای خدا عکسم برش می داره می بینه که سالمه اون شخص کسی جزخودم نیست .تو مترو همش به اینکه آیا من دارم در اوج جوانی پیر میشم ؟ آیا بی دست و پا هستم .؟ این همه فروشنده تو قطار چه میکنن .از صداها و همهمه ها میفهمی مردم چه قدر زندگی هاشون متفاوته حتی وقتی خط عوض میکنی مردم خط ها هم باهم فرق میکنن .به این فکر میکنی که اگر نویسنده یا شاعر بودی بهترین مکان برای پیدا کردن ایده همین جاها بود .

همیشه عادت داشتم برای همه کارام برنامه ریزی داشته باشم اما الان نزدیک ۱ ماه که در روز زندگی می کنم .صبح ها دیر بیدار میشم مثلا ساعت ۱۰ کوک میکنم که مثلا زیادم دیر نباشه از ساعت ۸ تو رختخواب دارم وول میخورم .این در حالی هست که شبیا در واقع صبح  ساعت ۴ خوابم برده . بعد میگم بیخیال دوباره ساعت میشه ۱۱ و۱۱.۳۰ من همیطور بیدار تو تختخواب گرم و نرمم هستم و به بی هدفی بی مصرفی خودم دشنام (فحشششششششش) می فرستم .کم کم پا میشم .میگم امروز روز نویی هست امروز دفترم باز میکنم و توش مینویسم .امروز برنامه میریزم .امروز بلاخره فکر هایی که در مورد رشته ارشد کردم رو به نتیجه میرسونم .تو این فکرا هستم که یه سری میام وب ها رو میخونم .برای کسی پیغام نمیگذارم که مبادا حسای بدم به کسی انتقال داده بشه .ساعت رو نگاه میکنم موقع دیدن سریالم هست از شبکه کی بی اس .میبینم و کلی باهاشون زندگی میکنم .ناهارم میل ندارم اما یکم میخورم .تو این فکرم که امروز دیگه حتما تا بلوار شهرزاد پیاده میرم .یا نه یه جا دیگه اما هیچ جا نمیرم .روی مبل لم دادم و کتاب به بغل باز هم دارم از تصمیم های که هیچ موقع نمیگیرم مینالم .بابا وخواهری میان خونه .هی نگاهشون میکنم .هی میگم خدایا سایه پدر مادر رو سرم باشه هی پهلوشون که نشستم باهاشون که حرف میزنم دلم براشون تنگ میشه .هی قربون صدقه خواهرم میرم اونقدر میبوسمش ولپشو میکشم که عاصی شه هر دو بخندیم .نکنه یهو نباشن نکنه نکنه ۱۰۰۰ فکر میاد سراغم .بعد که نوبت هرروزهی تعریف از دانشگاه و کار میشه همه چیز رو فراموش میکنم .کمی روحیم عوض میشه میرم قران سوره نبا اولین سوره جز ۳۰ رو باز میکنم قرار بود یه هفته ای این سوره رو حفظ کنم اما ازآیه ۱۰ جلوتر نرفتم .امشبم باز با یک آیه پیشرفت کتاب رو میبندم .میرم کمی آرته می بینم  من عاشق فیلم مستندم .بعد ۱۵ دقیقه میبینم فقط دارم کانال عوض میکنم .ساعت ۱ دوباره یه کتاب میگیرم دستم تازگیا زیاد میخورم .همه تعجب کردن نصفه شبا اشتهام باز میشه البته الان ۲ شب میشه روش کار کردم دیگه غذام تنظیم شده .ساعت نزدیک ۲ میشه و من باز به خودم میگم که بخوابم تا صبح بشه .فردا حتما روز بهتریهه و من به این امید چشام رو روی هم میزارم .

شاید جمعه برم شیراز .برای تنوع هنوز معلوم نیست .

در شب غربت من
 دست بیداری روز
 خواب را کشته است
 هر خیابان که رگی است
 در تنم می روید
 با غروب سفر رفتگری
 که به چشم آتش
 قصه ی برگ لبی می گوید
در خیابان تنم
 که گذرگاه شب است و آهن
 ای عجب زمزمه ی پنجره ای
 روشنان را به دعا می خواند
 و صدایی که چراغ دریاست
و چراغی که گیاه خاک است
 تا نهانسوی دلم می راند
من چه گویم که هزاران خورشید
 تا فرو ریزد ، قفس خاکی شبکوران را
 شاخه هایی از نور
 با دلم سوخته
 می رویاند
 درخیابان تنم
 که دروغ افروزان
 طاق ها می بندند
 شب تشویشم باز
 دود ویران شده ای می سازد
 من چه گویم که شبم بیداریست
 و هزاران کوچه
همچنان پیچک رود
 بسراپای غمم می پیچند
و اگر قطره ی گنگی ، نومید
سربکوبد بسبکپاچه ی دیوار تنم
و نبیند دریا را
 دل من تا به ابد می گرید
 این خیابان تنم
که هماوای جهان در گذر است
 می توان باور کرد
 که به فریادی
 پنجره هایش را خواهد بست ؟ صالح وحدت
  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت   توسط مریم  | 

همیشه چیزی از یاد می رود

 
همیشه چیزی از یاد می رود
وقتی در آسمان غرقی
تا گوهری به چنگ آری
فرش زمین خویش را
زمینه اش آبی ، گلهایش ستارگان
ناچار
از یاد می بری
همیشه چیزی از یاد می رود
وقتی امید چشم تو در راه های دور
پرواز می کند
که آشیانه بگیرد
نزدیک تر درخت را
هرگاه با تو غمخوار
از یاد می بری
همیشه چیزی از یاد می رود
در آن زمان که جنگل خلقی را
با نغمه های باران
پاس و سپاس داری
گلبوته ای که می خشکد
در گوشه و کنار
از یاد می بری
همیشه چیزی از یاد می رود
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت   توسط مریم  | 

خوب نمره آخری هم اومد و  با معدل ۱۴.۲۵ فارغ التحصیل شدم .فقط مونده مدارک رو بگیرم .می بینید چه معدلی دارم .وای مایه ابروریزیه اما خدایی ۲ سال پیش به خاطر ناراحتی روحی که خودتون می دونید کلی معدلم اومد پایین .منم شب سال تحویل ۲ سال پیش نشستم ۱۰ تا کاری که دلم می خواد بهش برسم رو توی ورق نوشتم براشم ۲ سال مهلت داده بودم . باور کنید معجزه می کنه چون  ۱۰امین و آخرین کار رسیدن به این معدل معمولی بود ( توی رشته خودما ) من به اون ۱۰ هدفم رسیدم .همشون تیک خوردن هوراااااااااااااااااااااااااااا .

هنوز ۲ هفته نشده من که هیچ وقت نمی گم حوصلم سررفته باید اعتراف کنم که بله من حوصلم سررفته .کلی کتاب می خونم فیلم میبینم اما حس می کنم یه چیزی گم شده . باید برنامه ریزی کنم اما همش پشت گوش می ندازم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت   توسط مریم  | 

۳شنبه ۵ تا از دوستای دانشگاه  رو دعوت کردم خونمون .کلی  خوش گذشت . جای همه خالی .یکی از غذا ها که همون لازانیا باشه رو خودم با خواهر عزیز پخیدیم .دیگه بچه ها زحمت کشیده بودن ۲ جلد کتاب یه تابلو بزرگ خوشکل آورده بودن البته به همراه کیک شکلات و یه جعبه گنده شیرینی که مجبور شدیم کلی کیک و شیرینی که خودمون خریده بودیم رو بدیم به سرایدار عزیز اما مال دوستامو همشو نگه داشیتم و همچنانا در حال خوردنشون هستیم .شما هم بفرمایید.

بچه هام که کل ظرف هارو شستن حتی پری که تازه عروسیش بود کلی بنده خدا ها کمک کردن بعدم که کلی حرکات موزون انجام دادن رفتن .خیلی خوش گذشت .

وای دیروز اونقدر عصابم خورد شد حالا ببنید سر چی .من از توی یه سایتی خل شدم و به خاطر تنبلی شدیدم که حال نداشتم سریال لاست رو (البته ۲ سی زنش) روی دیودی بریزم گفتم سفارش بدم ۴ تا سی زن و کامل بیارن بعدم قصه های جزیره کودکی ها مونو یه زبان اصلی سفارش دادم .کلا شد ۲۲۷۰۰

آقا دیروز بعد از یک هفته محمولرو آوردن پست چی به مامان گفت میشه ۲۷۷۰۰ من رفتم تحویل بگیرم دقیقا ۲۷۷۰۰ تو دستم بود بسته رو که گرفتم گفتم ببنیم آقاهه درست می گه یا نه پول رو هم عین این خنگ ها دادم بهش .تا اومدم بگم اااااا اقا این که ۲۲۷۰۰ .آقاهه نشست روی موترش رو ویژژژژژژژژژژژژژ

آی دلم سوخت واسه ۵۰۰۰ اضافه .بعد اومدم دیودی ها چک کردم دیدم ااااا این که تا آخر سیزن ۳ هست تازه اول که دیگه جوش آوردم آخه سی زن ۳ با نرم فزار من اصلا صدا نداشت کم مونده بود جیغ بزنم که خواهر جونم اومد درستش کرد .دلم سوخت که ۵۰۰۰ اضافه دادم لاست هم تا سی زن ۳ هست .عوضش سریال قصه های جزیره رو گذاشتم ۲ تا از قسمت هایی که تلویزیون نشون نداده بود رو دیدم و کلی خندیدم . حالا فکرنکنید من خیلی پولکی هستم اما دلم خیلی سوخت پول الکی دادم .این شد تجربه که سایتی که سریال لاست ترجمه می کنه می نویسه گمشدگان و نا معلوم هم هست خرید الکترونیکی نکنم.البته تنبلی هم نکنم 

کتاب دشمن عزیز (قسمت ۲ جودی ابوت ) رو بعد مدت ها ( از زمان نوجوانی ) بلاخره خریدم  با خوندنش کلی یاد اون موقع ها کردم.

شاد باشید  

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت   توسط مریم  | 

۴ شنبه ساعت ۳ آخرین امتحان رو دادم اگر پاس شه با امید خدا تمام شد.

۴شنبه تولد عمه کوچیک بود به این فکر افتادم که بهتر از خودمان شروع کنیم پیامک تبریکی فرستادیم عصرش هم مامانمان به  خانه شان زنگید و فنبارک گفت فردایش هم کادو خریدیم و بردیم .اما حتی وقت خوش و بش یه اشاره به تولد نامبارکمان نکردند .بعدش قرار شد طبق معمول جمعه بیایند و بدن را به آب استخر بزنن (یادی از ما بکنن به قول خودشان).ما هم در دلمان جشن و سرور به پا شد گفتیم به به چه شود می خواهند سورپریزمان کنن  اما زهی خیال باطل .عزیز کرد ه هاشان مهمانشان بودند و یادشان رفت بیایند در آخر هم یادوری کردند دلمان خیلی می خواست آبتنی کنیم اما نشد که بیایم .و صابونی که در دلمان کف کرده بود به چشممان خورد و مانند ابرهای زمستان امسال در دل گریستیم.

امشب با خواهر گرامی کلی بحث کردیم مبنی بر ادامه تحصیل در رشته های مختلف(آقا از روزی که ۴ شنبه پیش باشه همه هی می پرسن خوب امتحان ارشد میدی چه رشته ای .چی کار می کنیییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ واییی همه هم ماشاله خودشان را موفق و نصیحت کننده می دونندد .)

آخرش به نتایج کمی تا قسمتی خووبی رسیدیم و من در پایان از خواهر عزیزم تشکر می کنم و همینطور از خدا که چنین خواهری بهم داده مرسییییییییی

۳ شنبه دوستان عزیز دانشگاه قرار بیان خونمون و دور هم باشیم هوراااااا .

پ . ن : به خاطر کف هایی که اخیرن چشمانمان را نوازش میکنن و دم به دقیقه اشک را روانه چشمانمان می گردانند . برای اینکه دچار بیماری افسردگی نشیم می خواهیم الکی خوش باشیم پس شاد باشید راستی خواهر اینجا رو پیدا کرده .مخی ورودت را فرخنده باد

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت   توسط مریم  |