تبليغاتX
مسافر دره سبز

مسافر دره سبز

یادم باشه که دیشب از شدت ترس و دلهره برای امتحانم چقدر به درگاه خدا زار زدم و صبح جوابش رو دیدم مرسیییییییییییییییییییییی خدا جونم که صدامو میشنوی و جوابمو می دی .

یادم باشه فقط ۱ دونه امتحان مونده بعدمممممممم بایییییییی. وای چقدر دلم تنگ میشه

یادم باشه جمعه تولدم بود و غیر از دوستام و مامان بابا و خوهرم و خالم کسی بهم تبریک نگفت .خانواده پدری فقط موفع استفاده از وسایل خانه ما به یادمون میوفتن .عمه کوچیکه  با تو ام که هر کس را با من میبینی از خاطرات بچگیم می گویی حال که نوبت یاد کردن من بود من رو فراموش کردی در حالی که همه جا سنگ اینکه به همه توجه می کنی رو به سینه می زنی .یادته هفته پیش برای رسوندن کادوی همسر همکار چند سال پیشت به یزد چه قدر کمکت کردم اما تو ........ احساس می کنم همیشه خودم رو گول می زدم .من فراموش شده ام .بی خیاللللللل مهم اونایی بودن که اس ام اس و تبریک هاشون برام یه دنیا می ارزه .

دوست بابا تو شرکت در حال امضای نامه سکته می کنه برای همیشه می ره .پسرش ۳ روز بود برای تعطیلات کریسمس اومده بود پیشش .چقدر خوشحال بود.چقدر مرگ بهمون نزدیکه .

برای بابای ساره جون دعا کنیم .

کاش دانه های دل مردم کمی بیشتر پیدا بود

پ.ن:یه سوال چه طوری میشه صفحه ورود به وبلاگ رو با کلیک کردن روی محل درج اسم کاربری اسم های قبل رو ندید یا توی قسمت درج نظر چه جوری میشه اسم و اسم وبلاگ رو پاک کنیم تا کسی که از کامپیوتر مشترک استفاده می کنه و تو بلاگفا هم میاد از اینجا با خبر نشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت   توسط مریم  | 

از دیروز که تصویرای جنگ و تو همه شبکه ها چه داخلی چه خارجی نشون می دن کلی حالم بده . برای جشن من کلی سی دی و فلش داده بودم به دوستم ه .اونم خیلی شیک دیروز مراسم تقدیر و تشکر از کسایی که کمک کردن داشت به عمل می اورد با کلی کادو .نوبت من که رسید کادوش گم شدن سی دی های خواهرم بود که بهش غرض داده بودم .ماه پیشم جزوه جبرم داده بودم بهشون هر چی از هر کسی گرفته بودن آوردن بازم به من گفتن جزوتو گم کردیم ببخشید .یعنی چی اونوقتتتتتتتتت؟ من همیشه امانتدار خوبی بودم توقع دارم  وسایلی که به دیگران می دم حداقل سالم باشه نه اینکه گم کنن . خلاصه حالی این آخر ترمی ازم گرفته شد حس حسادتشونو بیشتر دارم درک می کنم .بعضی هارو دیدن الکی به یکی که خیلی هم معمولی حسادت می کنن .نمونش دوستای بنده .وقتی کارشناسی ارشد قبول شدن کلی براشون خوشحال شدم اما طبق معمول من آخرین نفری بودم که می فهمیدم .خندم میگیره که همیشه همه کاراشونو از همه قایم میکنن .وای کسی نفهمه .به این اینو نگو در حالی که همیشه هم لو می رن به طرز فجیع .همین آدم ها هی غر می زنن این چه جامعه هست مردم چرا اینطورین .به قول استاد تحقیقم می گفت باید از درون خودمون شروع به اصلاح کنیم .بعد به دیگران برسیم .

با اینکه دلم برای دانشگاهمون از الان تنگ میشه ولی دوست دارم زودتر امتحانام تمام بشه  .

داشتم دیشب فکر می کردم چرا مثل قدیم اونقدر شاد نمیشم که فکر کنم شادیم ابدیه .چرا مردم همیدگرو میکشنن .کاری به سیاست و این مزخرفات وح ک و م ت ندارم .اما واقعا چه خبره .یکی پول نداره یه دونه نون بخره  با همون شکم خونوادشو سیر کنه یکی دیگه هفته یکبار برای آرایشگرش هواپیمای رفت و برگشت می گیره تا ابروهاش مثل فلانی باشه .واییییییی خدا . اینقدر از این دنیا حالم بهم می خوره .اگر هر کس به حق دیگری تجاوز نمی کرد که دنیا گلستون میشد .دلم میخواست یه روز میشد آفتاب اونقدر ملایم و قشنگ مثل یه روز بهاری درست عین بچگیام میتابید و همه دنیا تو آرامش از لذت می بردن .کسی محتاج و دردمند نبود .

هفته پیش سر کلاس ریاضی مهندسی با یچه ها بحث می کردیم یکی از بچه ها سوال کرد حالا خودمونیم فلسفه اینکه ما به وجود اومدیم چیه ؟ من گفتم این چیزیه که همیشه برام سوال بوده هر کسی جوابی بهم داده قانع نشدم .یهو مهناز بهم گفت وا پس چرا نماز می خونی پس کافری ؟ کارات درست نیست که شک می کنی . منم گفتم اول آدم فکر می کنه بعدم شک بعدش به جواب رسید ایمانش قوی تر میشه .اما همه تو جمعشون منو یه طوری نگاه می کردن که الان ابلهانه ترین حرفو زدم . اما من نمی خوام کورکوانه چیزی رو بپذیرم نمیدونم چه طوری خودشونو توجیح کردن .شاید اشتباه میکنم ولی حرکاتشون رو دوست نداشتم .مونا بعدشت گفت چرا این مدلی نظراتتو میگی بچه ها حالا درموردت چی می گن .اما من برای دیگران که زندگی نمی کنم .

خدایا به همه ما آرامش صلح و صبر عطا فرما .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت   توسط مریم  | 

جاتون خالی هفته پیش جشن فارغ التحصیلی  بود خیلی خوش گذشت .اصلا فکر نمی کردم این قدر جشن شادی باشه دیگه کم مونده بود ریسس دانشگاه بره بالای سن برامون بندری برقصه .خلاصه کلی خوش گذشت بهمون . وای من کلی اضطراب داشتم فکر می کردم حالا چه اتفاقی می خواد بیفته .

۵شنبه هم عروسی پری بود اونجا کلی خوب بود عروس دوماد دوتاشون کلی گوگولی شده بودن آخی دوستم بلاخره بعد از ۴ سال تلاش رفت س خونه زندگیش .آخر شب با دوستام رفتیم دنبال عروس کلی بوق بوق کردیم بعدشم رفتن توی خونه مادرشوهر مشغول مراسم کوشش و تلاش جالب اینجا بود همه فامیلشون با روسری و حجاب کامل چه رقص هایی می کردن تا حالا ندیده بودم با لباس کامل و روسری کسی جلوی مردها لزگی برقصه .من که دیگه تو نرفتم از اونجا برگشتم خونه.ایشاله که خوشبخت بشن وای ۲ هفته دیگه امتحاناستتتتتت . من که کاملا  به بیخیالی گذروندم .

باورم نمیشه که دوره لیسانس این قدر زود تموم شد .

کافه پیانو رو شروع کردم الان ۵۰ صفخشو خوندم ولی در کل نمی دونم داستان چی رو داره دنبال می کنه .یک کتاب فروش یدا کردم نزدیک خونه وای یه جای هست که بری توش حداقل ۱ ساعت باید توش بگردی بعد بری سراغ خرید طبقه بالا لوازم تحریره طبقه پایین کتاب سی دی های مختلف حتی اسباب بازی هم هست .خلاصه من طی هفته گذشته ۲ بار هرکدام به مدت ۲ ساعت اونجا بودم و کلی کیف کردم .خیلی وقت بود که می خواستم توی یه کتاب فروشی اوقات خوشی داشته باشم .

یه سی دی آهنگ های کریسمسی خریدم حالا موقع خرید گول خوردم نوشته بود موزیک های پیسفول  حالا که گوش می دم همش آهنگ های کریسمسی هست قشنگه و امید بخش اما اونی که من می خواستم نبود

شاد باشید

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت   توسط مریم  | 

.
+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت   توسط مریم  |