خدا رو شکر مشکل دانشگاهم درست شد فقط مونده چند تا تایید از مالی و تمام .کلاسای ۴ شنبه ۵ شنبه رو هم نرفتم حس اینکه برم دانشگاه رو اصلا نداشتم حالا ببینیم فردا چی پیش میاد.
دیشب داشتم تو ۳۶۰ چند تا از دوستای قدیمم می گشتم به قول معروف فضولی می کردم .وای خدا مریم .پ بچه دار شده بود .هی به خودم میگفتم اشتباه دیدی آخه مگه میشه ازدواج کرده باشه و منو خبر نکنه .ما تو دبیرستان همیشه پیش هم بودیم ۴ سال بغل دست هم میشستیم .همه اذیتش می کردن اما من تحمل می کردم باهم صمیمی بودیم .کلاس رانندگی با هم رفتیم .تو دانشگاه با هم در ارتباط بودیم هر هفته از حال هم خبر دار شدیم .تا ۲ سال پیش که آخرین بار هر چی زنگ می زدم خونشون اشغال بود.آخرین مکالمه که داشتیم قرار بود هفته بعدش بهش بزنگم بریم سینما .تو آبان بود .قشنگ یادمه جمعش رفتیم خونه اون آقا و اون ماجراها که می دونین پیش اومد و من طی اون هفته ها تحت فشار بودم .یادمه فردا(شنبش) قرار بود من اعلام نهایی رو بکنم بابا ۱شنبه تماس گرفت جواب آخر بهشون داد .وای چه شبی بود .من با بچه ها قرار بود برم بیرون و ......... بگذریم .تولدم و بهم تبریک نگفت آخه ما همیشه به یاد هم بودیم گفتم شاید گرفتار .تولد و عید ۸۶ همرو بهش زنگیدم اما نبود اس ام اس زدم اما جوابی نداد .تا اینکه پارسال اسفند دوستم سحر گفت بهش اس ام اس زده گفته ولنتاین مبارک اونم نشناخته گفته شما ؟ گفته من مریم هستم گفته کجایی دختر .گفته ازدواج کردم حالا هر موقع با اونیکی مریم اومدین خونمون براتون تعریف می کنم .حالا با این سحر در کل ارتباطی نداشت .من که فکر می کردم الکی مگه میشه منو یادش بره تا دیشب که رفتم تو ۳۶۰ خودشو خواهرش وای یه گوبولی سفید بنام محمد امین به دنیا آورده براش خوشحال شدم اما پیغامی نزاشتم نمی دونم چرا همه دوستای دبیرستانیم که از دواج می کنن انگار نه انگار .یادش بخیر نمایشگاه کتاب میون اونهمه جمعیت دیدمش .دوید پیشم منم چی با اون آقا داشتم دنبال یه کتاب برای خواهرشون می گشتم .ای خدا یادم نمیره انگار وظیفم بود .با هم حرف زدیم سریع منم از ترس اینکه یهو لو نریم ( آخه خانوادگی آشنا بودیم ) زودی خداحافظی کردم .ای روزگار آدما چهقدر زود بزرگ می شن .اصلا باورم نمیشه .خدا کنه همیشه همه جا خوشبخت باشه .
شب های احیا خیلی دعا کردم البته شب ۱۹ یه حال دیگه داشت هر ۳ شب همتونو دونه به دونه یاد کردم .امیدوارم به آرزوهاتو برسین و زندگی به کامتون باشه .
برای تولد دوستم نرگس یه جا شمعی ۴ تایی به صورت به جعبه مکعبی گرفتم از نزدیک خونمون .روز بهدش رفتم میلاد نور وای همونو ۵۰۰۰ تا ۶۰۰۰ بیشتر می داد .یه مغازه هست تو میلاد نور که فروشنده هاش کر و لال هستن تا حالا سر زدین چه چیزای خوشگلی داره .
راستی من نمی دونم امسال ماه رمضون چرا تو خیابون علنا روضه خواری می کنن . دنیا کاملا برعکس شده .
چند روز پیش با مامان رفته بودیم رستوران نزدیک خونه یه آقایی اومد غذا سفارش داد هی گفتم این آقا چه قدر صداش آشناست یهو یادم افتاد مجری مسابقه ۱۰۱ هست .کلی با مزه راه می رفت .فکر نمی کردم روضه گیر باشه آخه داشت برای افطار خرید می کرد .
امروز صبح خانوم سرایدار تلفن زد و گفت ببخشد أرایشگاه سراغ ندارین ؟ منو می گی داشتم با خودم فکر می کردم مگه افغانی ها هم آرایشگاه می رن تو ایران (نه پس باید برن افغانستان آرایشگاه و برگردن )
منم که آدرس یکی رو فقط بلد بودم بهش دادم .بعد رفتم جلو آیینه یه نگاه به ابروهام انداختم دیدم مثل چی پرپشت شده .واقعیتش تو این ۳ هفته دست بهشون نزدم تو فاز خودم بودم بعد بلافاصله مونا با هام تماس گرفت گفت فردا بعد از کلاس میای بریم آرایشگاه .گفتم جل الخالق مثل اینکه خدا هم از قیافم خسته شده می خواد منو وادار کنه به خودم برسم .منم گفت آرههههههههههههه .پیش به سوی عوض کردن روحیه
پ.ن : انا مال دیروز بود .همون دیروز به خانم سرایدار گفتم بیا ببرمت (تریپ جوان مردی ) خودم رفتم و سر و صفایی دادم. کارای دانشگاه هم تکمیل شد .و من سد نرفتن دانشگاه رو شکوندم ![]()
