تبليغاتX
مسافر دره سبز

مسافر دره سبز

 

AYP1605447

نمی دونم چرا اینقدر حساس شدم .خوب حتما متوجه شدین که کامنتدونی رو بستم . همین جا از الی جون معذرت می خوام که این طوری مهمون نوازی کردم .

نمی دونم چه چیزی باعث میشه کسی خودشو بالاتر از اون یکی ببینه و یهو این حس بهش دست بده که می تونه بهش توهین کنه .در مورد پست محکومیت کامنتی داشتم .همون طور که می دونید من دانشگاه آزاد درس می خونم .الان داره تموم میشه ولی بهمین خاطر کلی اذیت شدم .تو خوانواده ما تنها کسی هستم به قول خودشون تن به این ذلت دادم . آخه همه بی اقراق کمتر از شریف نمی رن حالا بعضی هاشونم تهران . اما من اون زمان با توجه به شرایط روحیم که خیلی تحت فشار بودم (فکر می کردم چی میشه اگه یه سال دیگم پشت کنکور بمونم ) رفتم دانشگاه آزاد . اون جوری که همه می گفتن نبود میشه گفت در حد متوسط خوب ناسلامتی توی تهران بود .اما من از همون اول رو این موضوع حساس بودم تو هر جمعی می نشیتم انگار یه جا درس خوندم که مدرک رو به ازای آدامس به آدم میدن . کسی تو بحث هاش منو شریک نمی کرد .تا اینکه خودمو بهشون ثابت کردم بهشون فهموندم اینکه اونا دارن جای بهتری تحصیل می کنن باعث برتری اونا نسبت به من نیست .منم می تونم پیشرفت کنم می تونم حتی از اونام جلوتر باشم .ببخشد که تو ضیحات زیادی دادم .اما خوندن اون کامنت منو خیلی افسرده کرد .یه ناشناس بود نمی دونم چرا یهو حرفای دوستم سحر برام تداعی شد .اونم خودشو بالا می دونست .تو حرفاش نیش بود .تا حالا دقت کردید کسی که کمبود داره مشغول آزار دیگرانه ؟ از حرفاش نگم بهتره ولی خانم یآقای ناشناس  از اینکه تو جای درس می خونم که از ۷ دولت آزاده با ینکه سر این موضوع خیلی آسیب دیدم اما افتخار می کنم .چون اونجا کسی کسی رو اگرم تو درسی کم بیاره مسخره نمی کنه .شاید یه موقع امتحان مسخره کنکور باعث شد تو بهترین جا درس بخونی و الان بهترین نقطه دنیا تحصیلاتتو ادامه بدی .ولی اونقدر کوچیکی که پشت عنوانت خودتو قایم کردی . خدا شفات بده . نمی دونم تو این هفته چرا همه کمر بستن منو آزار بدن به خودم گفتم بهتر در دنیا رو رو به خودم ببندم .ولی از خود صبح دنیا در رو بهم باز کرد اونم به زور . برنامه ریختم کلی اتاق مرتب کردم .یه سری مطلب نوشتم .یکمی از درسای که باید بخونم رو خوندم .تازه افطارم درست کردم . از دوستای عزیزم معذرت می خوام اما ازاین به بعد نظر خواهی رو تاییدی می کنم . سر سفره افطار منو از یاد نبرین  در مورد انتخاب واحدم خیلی دعام کنین .

باز می گردن با دست تهی
نه پرستویی با من نه خدایی نو
نه سبویی آواز
دست هایم خالی ست
هیچ صحرایی این گونه سترون ایا
خواب دیده ست کسی ؟
گاه می گویم
غم این نیست که دستانم خالی ست
کاسه ی چشم لبریز رهایی هاست

پ .ن : پست محکومیت رو حذف کردم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت   توسط مریم  | 

CLP0501933

نه چو مور اندیشه و افکار و آثار کسان
باید از هر گوشه بی چون و چرا گرد آوری
نه میان تارهای فکر خود چون عنکبوت
بسته داری دست و پا تا عمر بر پایان بری
باش در طول حیات خود چو زنبور عسل
تا اگر از شیرۀ گلها غذائی میخوری
هم ز آثار وز افکار مصفی چون عسل
اجتماع خویش را جان بخشی و جان پروری

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت   توسط مریم 

دیروز برای انتخاب واحد الکی پاشدم رفتم دانشگاه آخه سایت بالا نمی یومد .وای که چه خبر بود برگشتنی هم که خیابونا ریخته بود بهم مجبور شدم کلی پیاده روی کنم .خلاصههههه دیروز تا افطار کن فیکون بودم . دیروز دمه افطار دلم خواست برای خود خودم فقط دعا کنم آخه هروز اول برای بقیه دعا می کنم بعد که اذان رو می گن زودی مشغول می شم یادم می ره برای خودمم دعا کنم .

این روزا حس سبکب و خوبی دارم فکر می کنم از بی هدفی مطلق به بی هدفی نسبی رسیدم نه شوخی می کنم کلا هدفمند تر پیش می رم .چند روز پیش با محبوب خرف می زدم می گفت یه چیزی بگم ناراحت نمی شی گفتم نه بگو .گفت سحر می گه که اشتباه کردی اون آقا رو از دست دادی هنوز دوستت داره پیغام می ده .خیلی برام جالبه که دوستم یه لحظه در مورد اعتقاد و نظر من فکر نمی کنه و کاملا حق رو به اون می ده حالا خوبه قبلا سایه همو با تیر می زدن الان شدن محرم اسرار .منم گفتم حتی یه لحظه هم پشیمون نیستم از تصمیمم مثل این که این ماجرا ول کن ما نیست .شبشم خواب دیدم رفتم توی یه خونه خیلی شیکی پر از نو یه عالمه ماشین با کلاسم اونجا بود یهو دیدم صاحب شون اون آقا هست منم داشتم فرار می کردم که مثل همیشه با اعتماد بنفس گفت می تونی برگردی فرصت می دم بهت می دونم که شیمون شدی ای خدا چرا همه می خوان بهم بگن پشیمونم .بابا من تازه دارم لذت می برم تازه می فهمم چه قدر کدکانه تصمیم گرفته بودم خدا دوستم داشته ها دهههااااا

یه توضیحات کوچیکی از خودم می زارم گوشه وبلاگ که خیلی سری نباشم .خدایا لذت راز نیاز خود را برای همه بندگانت میسر کن

پ ن: سیندخت عزیز از خاطراتش میگه حتما بخونینش خیلی لطیفه

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت   توسط مریم 

سلام به همه نمره ام اومد وای شدم ۱۶.۵ باورم نمیشه وییییییییییییی .حالا شاید بگین ۱۶.۵ نمره نیست اما واسه این درس هست .آخه گفته بودم که سخته هوراااااااااااااااااا .یه عده کثیری افتاده بودن بقیه هم با ۱۰ و ۱۲ پاس کردن مرسی خدا جونم

جاتون خالی جمعه رفتیم طالقان . خیلی خوش آی و هوا بود خنک من تا حالا نرفته بودم .با اینکه نشد امسال جایی بریم اما این سفر کوتاه خیلی چسبید .

یکشنبه هم با دوستام رفتیم اول امام زاده صالح نذرایی که واسه امتحان ها داشتیم ادا کنیم .خیلی برام جالب بود که یکی از دوستام با چنان عنادی اومد تو امام زاده نشست و رفت می گفت من اعتقاد ندارم این مسخره بازی ها چیه .منم راستش قدیما تو دبیرستان معتقد این مدلی نبودم اما بعد از یه مدت خیلی آرومم می کنه این جاها یکی امام زاده صالح یکی حرم امام رضا . اما به نظرم دوستم باید رعایت  مارو می کرد و چیزی نمی گفت .بعدم رفتیم ناهار بیرون .بعدم رفتیم کاخ سعد آباد ای راه رفتیم آی راه رفتیم .روهم ۴ تا موزشو دیدیم .من از مینیاتورهای فرشچیان خیلی خوشم اومد .کلی تو طبیعتشم لذت بردیم .آخراش دیگه همه پاهامون درد می کرد یه مسیرایی ماشین بود یعنی یه سری می نی باس بود مجانی .یه قطار باحال بود مثل مال شهر بازی اما نفری ۱۰۰۰ می گرفت دور کاخ می گردوند یه دونه اتول قدیمی هم بود نفری ۵۰۰۰ تومان .ماهام که دانشجو یه جاهایی ماشین خور نبود از بقل کاخا میونبور می زدیم یه جاهایی رو هم با مینی رفتیم .چنتا کاخم راهمون ندادن آخه داشتن فیلم می ساختن . آخرشم از در دربند اومدیم بیرون رفتیم دوباره تجریش . با اون ۲ تا دوستم خداحافظی کردیم .بعدم با مونا رفتیم تویه مغازه به هوای شمع خریدن کلی چیزای دیگه خریدیم کلی کیف کردم .

این بود از گشت و گذار من در تابستان .دیشب خواهری اومد هی از رشته ارشد گفت و از تصمیم پرسید منم نمی دونم چرا تا حرفش میشه یاد کنکور میوفتم آی گریه کردم آی آشفته شدم بعدم اومدم با دوستم محبوب یکم چتیدم .کلی حرف زدیم اون رشته می خونه که من احتمالا می خوام انتخابش کنم .

باهم قرار گذاشتیم واسه کلاس و منابع این چیزا همش فکر می کنم کار خدا بوده فعلا قدم اول در سردرگمی رو برداشتم.

دارم رمان یک عاشقانه آرام رو می خونم خیلیییییییییییی قشنگه .راستی  چه می کنید با روزه داری ؟ من دیروز همش خواب بودم از ترس تشنگی و گشنگی . سر افطار یادمون باشه همیدگرو دعا کنیم

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت   توسط مریم 

امتحانمو دادم بلاخره تموم شد اگه خدا بخواد این ۲ تا پاس کنم فقط ۱۴ تا واحد مونده نمی دونم خوشحال باشم بگم هوراااااااا .این آخرین درس سخت و جدی دوره لیسانس بود بقیشون متوسطن .دلم  یه جورایی واسه این شبا تنگ می شه واسه دلهره هاش واسه اینکه ۱۰ بار یه قضیه رو خوندم و نفهمیدم از ته دلم داد زدم ای خدا کی بشه دیگه ریخت این قضیه ها رو نبینم همون موقع دلم لرزید و دلم واسه این ۴ سال سختی تنگ شد .باور کنین اگه چیزی رو دوست نداشته باشین و بخونینش خیلی سخته مخصوصا این که به آسونی هم قابل فهم نباشه .اما مثل اینکه بلاخره تموم داره میشه اما به نوعی افسرده ام .با این همه مشقت به خاطر اینکه روم نمی شد برم از استادا نمره بگیرم یا شایدم عرضشو نداشتم معدلکلم ۱۴ و خورده ای میشه البته واسه درس هایی به این سختی میشه معمولی اما این یک فاجعه هست .شب امتحانم نامزدی دعوت بودیم اما من نتونستم برم آخه اخلاقم نصفه خونده بودم . فکر کنین همه در حال رقص و شادی من بیچاره یکی تو سر خودم می زدم یکی تو سر جزوه هام اما با اینکه سخت بود جبر رو دوست داشتم البته با اون جبری که تو دبیرستان می خوندیم زمین تا آسمون فرق می کنه ها من نمی دونم چرا اسم اون درس جبر گذاشته بودن .یه جوری خیلی منطقی بود و من از منطقش خوشم میومد .آنالیز هم می گن این طوریه اما من جز زجر و گریه از این درس چیزی ندیدم . خوب دیگه دلتنگی بسه

دیروز بعد امتحان این قده خوابم میومد آخه شبش ۳.۳۰ خوابیدم و ۵.۳۰ بیدار شدم هی به خودم می گفتم یعنی من خوابمم برد ۲ تا امتحانم در عرض نیم ساعت دادم .سر اخلاق که چشام باز نمی شد ۱۱ برگه ها رو دادن من ۱۱.۲۰ داشتم برنامه ی ترم بعدی رو می نوشتم .

دوستم سحر با پسرا خیلی ارتباط داره یعنی از بعد پیش دانشگاهی هی با این واون دوست می شد در عین اینکه هیچ مشکلی هم نداشت نه تو خانواده نه هیچ جا اما نمی دونم چرا هی دوست عوض می کرد یه جورایی تنوع طلبه .اوایل همش برام تعریف می کرد از رابطه هاش .روز اول به دوم بساط دوست دارم عاشقتم به بار بود .فقط یکیش طولانی بود اونم به مدت ۲ سال این طوری که ۳ ماه با هم بودن ۴ ماه نبودن یه شخصی به نام میم از اون .... دکتر بود لوسسسسسسسس و حقه باز .هی اون سحر رو رد می کرد هی سحر شیفته تر می شد .الان ۱ ساله از رابطه هاش خبر ندارم باهام تماس نمیگیره.من گاهی تماس می گیرم یا اس ام اس شنیدم تازگیا افسرودگی گرفته .همون دوستم که همیشه تو همه جا باهاش بودم اما اون ازم سو استفاده می کرد فقط کارم داشت خبری ازم می گرفت حالام که هیچ خبری نمی گیره نمیدونم باهاش ارتباط بگیرم یا نه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت   توسط مریم 

وای تو این هفته از بس اسم حلقه و ایزومورفیسم و همومورفیسم و...... خوندم دیگه حالم بد شده .امروز تازه یه دورم تموم شده حالا از امشب باید تا روز یکشنبه کلی قضیه ها رو دوره و حفظ کنم بعدم تمرین حل کنم تازهههههههههههههه اخلاقم بخونم .شانس من همون شبم یه نامزدی دعوتیم که من نمی تونم برم.

سه شنبه که هوا طوفانی و بارونی شده بود .وسط درس یهوووو دلم هوای پیاده روی کرد .آخه عاشق راه رفتن تو این هوام خلاصه از خونه راه افتادم آروم آروم تا سر قلهک رفتم یه ساعت طول کشید بعدم رفتم تو کتاب فروشی .قسمت سی دی ها هی بالا و پایین کردم اما یه دون سی دی سنتی نیابیدم. حالا ۱ در ۱۰۰۰۰۰ من هوس می کنم سنتی گوش کنما بازم نشد .بعدم رفتم جاتون خالی آب هویج بستنی زدم به بدن برگشتم خونه اما در کل حس سبکی بهم دست داد خیلی خوب بود.

من تا حالا فکر می کردم خارجیا بیان ایران مریض می شن اما خاله بابا رفتن آلمان اونجا بیماریه گوارشی گرفتن .تازشم هی نگین این جا تمیز نیست اروپاشم آدم ویروسی می شه . حالا این بیماریه کلی پیچیده شده می گن عدو شود سبب خیر حکایت اینه .آخه بروز این بیماری باعث شده بفهمن که ایشون در مراحل اولیه بیماریه سرطان روده هستن.وای خدایا خواهش می کنم خوبش کن  . خواهش می کنم براشون دعا کنین.

وای بازی های المپیک رو دیدن من که بعضی هاشو از تی وی های بیگانه دیدم . این همه افتخار از ورزشکارای ما واقعا بی نظیر بود افغانستانم از ما جلوترهههههههههههههه

برام دعا کنین

پ.ن اینا مال دیروز بود امروز ساعی طلا برد و کلی مارو مشعوف کرد

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت   توسط مریم