این چند روزه اونقدر گرفتار و بهم ریخته بودم هی میومدم یه چیزی بنویسم اینجا گفتم نه نمیشه همیشه قر بزنم .امروز کلاس اضافه ساعت ۱۱ داشتم با این همه کار کوبیدم رفتم دانشگاه کاشف به عمل اومد استاد با یه گروه دیگه ساعت ۷.۳۰ تا ۱۰ کلاس برگزار کرده و رفته چون ساعت ۱۲ تا۱ تعطیلی هست کلاس بهش ندادن اونم خیلی شیک رفته اصلا به هیچ کسی هم نگفته خلاصه منم دست از ژا درازتر برگشتم خونه.بیشتر وسایل رو بردیم و چیدیم مونده مبل ومیز و ین چیزا .شنبه دیگه امتحان آزمایشگاه فزیک دارم فک کن روز قبلش دیگه می خوایم از این خونه بریم

من کلی مه جا رو با حسرت نگاه می کنم .امان از دست این فامیل .اونقدر تو همه کارا نظر میدن اونقدر با حرفای تلخشون دل آدمو خون می کنن کاری می کنن آدم رفت و آمد نکنه همون عید به عید .من نمی دونم محبت می شه همیشه یه طرفه باشه ؟آخه چرا اندازه ۱۰۰۰ تا قدمی که براشون برمی داری حتی یه قدم نمیان طرفت یادش بخیر قدیما دلم واسه قدیما خیلی تنگ شده آدما این مدلی نبودن حتی تا چند سال پیش .دلم محبت می خواد از نو خالصش .دلم می خواد مادربزرگ پدربزرگ آدم دیگه حداقل حسودی نکن . این چند روزه خیلی به بی مهری ادما فکر می کردم سرم خیلی درد می کرد .امروز تو اتوبوس یه دختر خانمی جم و جور نشست تا منم بشینم .نمی دونم چرا اینقدر به دلم نشست محبتش .حالا تو هفته از این موردا برام پیش میادا اما این یه مدل دیگه بود .مسافر کوچولو دختر امیدوارم فشار روت کم بشه .مقاوم باش

بیا ما چند کس با هم بسازیم
چو شادی کم شود با غم بسازیم
بیا تا با خدا خلوت گزینیم
چو عیسی با چنین مریم بسازیم
گر از فرزند آدم کس نماند
چه غم داریم با آدم بسازیم
ور آدم نیز از ما گوشه گیرد
به جان تو که بیاو هم بسازیم
یکی جانی است ما را شادی انگیز
که گر ویران شود عالم بسازیم
اگر دریا شود آتش بنوشیم
وگر زخمی رسد مرهم بسازیم
به پیش کعبه رویش بمیریم
بدان چاه و بدان زمزم بسازیم