کمتر از ۲۰ ساعت دیگه سال نو میشه .سال ۸۶ سال خوبی بود . پر از تجربه و کار پر از هدف .توش غم بود غصه بود اما شادی هم بود امیدوارم سال دیگه سرشاز از انرژی سلامتی و کامیابی باشه .مسافر کوچولو ها امیدوارم سال دیگه به خونتون برسین .حمیده عزیزم آرزوی بهترین ها رو برات دارم .ریحانه جان امیدوارم سال دیگه به آرزوت برسی و اون یاری که می خوای پیدا کنی.نهال جان امیدورام سال دیگه ر از آرامش و سعادت برات باشه و برای بقیه دوستان هم سال خوبی رو آرزو میکنم.شاد و پیروز باشید.![]()
![]()
۲۷ اسفند تولد وبلاگمه . پارسال همینموقع ها دلم واسه وبلاگ قدیمیم لک زده بود اما اونجا رو هیچ موقع دیگه آپ نخواهم کرد .اولش الکی واسه اینکه کمی دلم گرفته بود و خسته بودم این جا رو ساختم به اسم مسافرخسته اما حالا که حالم بهتر مسافر جای سبزی شدم . تولد یک سالگیت مبارک وبلاگ من ![]()
نوبت ما هم مي رسد.
درآينه ي زما ن دقيق ببين.
بي آن كه پرنده اي پرواز كند.
يا ستاره اي بدرخشد.
بسيار ساده
مانند هما ن موقعي كه آمدي.
هرلحظه يك عمركامل است.
تولد و مرگ
چنا ن ساده
كه باور نمي توان كرد.
پس اين همه كبكبه ودبدبه چيست؟
گويي آنهمه سرابي بيش نبود.
گاهي اميدواری
گاهي نوميدی
زمان بدينسان درقلب ما پروازمي كند.
اما در شطرنج زندگي كسي نيست كه مات نشود.
هنوز در ميانه ي راه بودم
كه آنرا با چشمان كبوتر و كلاغ ديدم.و يقين كردم كه دستان محبت را عزيز بدارم.
دیشب کتاب در آغوش نور که رزسفید عزیز معرفی کرده بودرو خوندم .واقعا خیلی عجیب بود برام . ولی یه جاهایشم رد می کردم چون فکر میکردم غلو هست اما در کل کتاب خوبی بود . ۲شنبه رفتم انقلاب واسه یه سری کتاب یهو به ذهنم اومد این کتابرو هم بخرم خانمی که شما باشین هر جا میرفتم نداشتن آخرش خسته شدم رفتم تو یه کتاب فروشی بزرگ آخرین خریدمو انجام بدم برگردم زده بود کتب ادبیات و رمان و عقدتی و .. بالا پایین فقط فنی مهندسی بود یه قسمتم روانشناسی منم خریدم و انجام دادم الکی وایسادم به نگاه کردم هی میگفتم عمرا این جا باشه دیدم بههه بههه ردیف آخر کلا در آغوش نور بود بعضی از جلد هاش شماره داشت در آغوش نور ۱ و ۲ و.... من همونی که رز سفید پیشنهاد کرده بود خریدم .
صبح به سرم زد باز یکم کوزت بازی کنم همه کمدامو ریختم بیرون و کلی کفش و لباس گذاشتم کنار بدیم خیریه . انقده کمدام خوب شدن دیگه در حال انفجار نیستن . از مجموعه وسایلی که باید به سطل آشغال خاطرات ریخته بشه هم فقط چن تا چیز مونده آی همه چیزو ریختم دور آی دلم سوخت آی بعدش سبک شدم همه سی دی ها همه عروسک ها همه نامه ها همه گلدون ها همه چیزایی که باهم خریدیم همه کتاب ها ...... . اومدم همه میل باکسمم دیلیت کردم که چیزی نمونه.سرآخرین نامه هم کلی دلم یه جوری شد .اما گذشته ها گذشته پیش به سوی آینده ![]()
واقعیتش نمی دونم چم شده هر کی واسه خودش برنامه داره یکی می خواد ادامه تحصیل بده بره خارج یکی می خواد خونه های زیاد بخره یکی می خوادبره سفر .... اما من هیچی دلم نمی خواد هیچ انگیزه ای واسه هیچ کاری ندارم .فقط کارم شده لبخند زدن و کار انجام دادن .مثلا دوستام چه پولدار چه با وضعیت مالی متوسط واسه پول هاشون برنامه دارن یامثلا دوست دارن تغیرات بدن اما من پول چه کم چه قلمبه بهم بدن هیچ برنامه ای ندارم . تازگیا فقط پولامو که هفتهگی از بانک می گیرم بیشترشونو میدم صدقه یا به کسی که کمکی واسش باشه . همش تو هول ولام که بابا مامان یا خواهری میرن تو خیابون یا از جایی رد میشن چیزی شون نشه . حتی بعضی شبا پا میشم ازخواب صدای نفس هاشونو چک میکنم .همش به خدا میگم هیچی جز سلامتی بهم نده مدت با هم بودنمونو زیاد زیاد کن.نمیدونم چه جوری از حساسیتم و وابستگیم کم کنم.کاش میشد حساس نباشم .
از خودم بدم میاد چون زیادی به اطرافم توجه می کنم
از خودم بدم می یاد چون واسه کمک به دوستام هر چند احتیاجی به من نباشه پیش قدم میشم بعدش وسطش کم میارم اما باز ادامه میدم .
از خودم بدم میاد چون خودم زیاد برای خودم مهم نیستم در حالی که بهمه میگم شما خودتون خیلی واسه خودتون باید مهم باشید .
از خودم بدم میاد چون هر چی سعی می کنم با انگیزه باشم نمیشه .چون آرزوهای بزرگی ندارم
از خودم به خاطر یه سری کارا که کسی جز خدا نمی دونه به شدت بدم میاد .
از خودم بدم میاد چون همیشه نگران اینم که کسی از چیزی ناراحت نشه .
از خودم بدم میاد چون از همه حیونا می ترسم .
از خودم بدم میاد چون سر کار هر سوالی که داشته باشم نمیرم از یکی بپرسم اونقدر کلنجار میرم با خودم تا یا خودم حلش میکنم یا یادم میره یا یکی بیاد بالا سرم بهم کمک کنه .من دوست ندارم کم رو خجالتی باشم اما به شدت هستم .باور کنین نوجون که بودم روم نمیشد به پیتزایی زنگ بزنم سفارش بدم . حالا خیلی بهتر شدم اما ....
اما از خودمم تو بعضی موارد راضیم چون با کوچکترین محبتی .شکفته میشم با کوچکترین توجهی اونقدر خوشحال میشم.از کسی ناراحت باشم ۳ سوته فراموش میکنم . مهربونم وصادق... چه قدر حرف میزنم .فعلا تا بعد بقیشو اگه بشه بنویسم
شاد و پیروز باشید ![]()
مانده با چشمان من دودی بجای دودمانم
ناگهان آشفت کابوسی مرا از خواب کهفی
دیدم آخ قرنها راه است از من تا زمانم
ناشناسی در عبور از سرزمین بی نشانی
گرچه ویران کش اما آشنا با خشت جانم
ها ... شناسم این همان شهر است شهر کودکی ها
خود شکستم تک چراغ روشنش را با کمانم
می شناسم این خیابان ها و این پس کوچه ها را
بارها این دوستان بستند ره بر دشمنانم
آن بهاری باغها و این زمستانی بیابان
ز آسمان می پرسم آخر من کجای این جهانم ؟
سوز سردی می کشد شلاق و می چرخاند و من
درد را حس می کنم در بند بند استخوانم
می نشینم از زمین سرزمین بی گناهم
مشت خاکی روی زخم خونفشانم می فشانم
خیره بر خاکم که می بینم زکرات زخمهایم
می کشوفد سرخ گلهایی شبیه دوستانم
می زنم لبخند و برمی خیزم از خاک و بدین سان
می شود آغاز فصل دیگری از داستانم
سلام . اینجانب مسافر پر مشغله هستم
صبح ساعت ۶.۳۰ به مقصد کار یا دانشگاه خانه را ترک میگویم و ساعت ۶ تا ۷ شب به آغوش خانه بر میگردم این روند از روز شنبه تا روز ۴شنبه ادامه دارد . و من فقط ۵ شنبه ها تعطیلم اونم منی که همیشه عاشق خونم و آرامششو به هیچ گشت و گذاری نمیدم . خلاصه شبا که میام از بس خستم که یه چیزی میخورم و لالا.. . نه میشه درس خوند نه فیلم دید نه مهمونی رفت .
دیروز صبح همه وسایل گنده ای که ازش داشتم و توی چند تا کیسه کردم و موقعی که همه در خواب خوش بودن پاورچین پاورچین درون سطل خاطرات خودم تو خیابون انداختم الان یه تقویم و یه عروسک باقی مونده(دیگه دستم جا نداشت )اونارو هم میریزم دور .
نمیدونم چرا تو بعضی از وبلاگ هایی که عموما تازه ازدواج کردن اگر پیغامی بزاری مثلا از یه وسیله یا یه غذای جدید ازشون سوال بپرسی کسر شانشون میاد به من جواب بدن . دقیقا عین این بچه های دانشگاه که تازه ازدواج میکنن . وای خودشونم میگیرن که انگار الان چه کار بزرگی کردن .
یه دوستی دارم بهش میگیم superپزو وایییییی نمیدونین این دختر چه قدر از خودشو خانوادش تعریف میکنه تو مدرسه با همه سر این مطلب مشکل داشت شانس من ۴ سال هم بغل دست من مینشست بعد مدرسه هم با هم در ارتباط بودیم تولد وبیرون و ... . ایشون ادعا معرفتشون فلک رو هم برداشته بود .امسال هر چی برای تولدش تماس گرفتم هر چی خواستم بهش سر بزنم خونه نبود . تا اینکه روز ولنتاین به دوست فرعی مون پیغام میده و حین اس ام اس بازی میگه بله ازواج کردم از شهریورم خونه خودمم . حالا با مسافر جون بیاین خونمون تا براتون تعریف کنم . منم گفتم ۱۰۰ سال نمیرم . این که این همه احساس نزدیکی می کرد موقع عروسی منو یادش رفت در حالی که میدونم بهترین جا هم عروسی گرفته یا اگرم نگرفته باشه من که به قول خودش غریبه نبودم بهم میگفت حداقل تولدمو تو این مدت تبریک میگفت اما انگار نه انگار .منم حوصله ندارم برم پیش این آدم که یادی از من نمیکنه و فکر کنم پزیدن خونش اومده پایین .ای روزگار عجب آدمایی پیدا میشن . دیگه کم کم دوستام رو به انگشتای یک دست محدود کردم .
روند کار هم بد نیست یه عالمه باید مبحث یاد بگیرم .همچنان حقوقی در کار نیست چون هفته ای ۲ روز میرم . اما قرار عیدی بهم بدن مثلا منم نمیدونم
.
امسال به خاطر اسباب کشی احتمالی تو اردیبهشت خونه تکونی آنچنانی نداریم اما من تنبل پاشدم همه لوستر هارو تمیز کردم از اینا که خیلی سخته تمیزی شون . وای لعنت به دهان خودم که جو گیر میشه و باز میشه می گه من کوزتم کار بدین به من
شاد و پیروز باشید ![]()
نمی دونم دوستای وبلاگی چی شدن . به هر جا سر می زنم خداحافظی کردن .هر جا هستن خوشو شاد باشن.
هفته پیش با خانم سین و میم رفتیم بیرون .اما ماشاله به بعضی ها که نه موزه دوست دارن نه سینما نه پارک نه هیج جا فقط به آرایشگاه و خرید علاقه دارن . وای خدا به زور منو بردن آرایشگاه حالا هفته پیش ابروهامو مرتب کرده بودما.آقا ابروهام شده نخ
.
این ترم فارسی برداشتم .یه استاد با حالی هست که نگو . قانون کلاس این هست اگه موقع شعر خوندن استاد از شعرای بزرگ کسی حرف بزنه باید کلاسو ترک کنه و ....... . خلاصه برنامه ها داریم این ترم .
روز تولد خواهری رفته بودیم بیرون منم می خواستم کادوشو با سلیقه خودش بگیرم . خلاصه مشغول خرید بودم با دستای پر یهو موبایلم زنگید هی بر میداشتم ییه آقایی از اونور حرف میزد منم نمیفهمیدم درست باز قطع میشد دوباره همین روند . منه خنگم فکر کردم باباس . زنگیدم بهش گفتم الو میتونم با آقای ... . صحبت کنم دیدم یکی می گه این جا املاک گل هست اشتباه گرفتید . بعد زنگیدم به گوشی بابا گفت من نبودم . منم گفتم اشتباهی هست بی خیال شدم . داشتم به مامان کمک می کردم نون بخریم و بزاریم توی پلاستیک که باز زنگید گوشی رو برداشتم یکی گفت سلام خانومی واییییییی خودش بود منم ترسیدم و گوشی رو قظع کردم . چه قدر دلم براش تنگ شده بود .اما نمیشد گوشی رو بردارم . هی می زنگید ۱۹ تا تماس بی پاسخ . خلاصه بعدش اس ام اس پشت هم که معرفته جواب سلامم ندارم و کلی چیزای دیگه ... با هرکی هستی خوشی این حرفا بعدم عصبانی ک باز لیاقتمو نداری بعدم این که فقط دلش تنگیده بوده . منم بازم جواب اس ام اس رو ندادم و حرص خوردم. فردام ۲ بار میل زد و گفت بی تو کم آوردم .بعد ۳ ساعتم یه میل زد که هم من از اون و هم اون از من خداحافظی میکنه یه سری اراجیف و از خودش تعریف کردن .دیگه خسته شدم از این همه پیغامای بیخودی . خدا جونم یه کاری کن دست از سرم برداره.
بازم حرف دارم اما ..... .
شاد و پیروز باشید![]()
![]()
تو فامیل میون دوستان هر کی به هر کی میرسه میگه سلام خانم / آقای مهندس یا دکتر حالم اونقدر ازش بهم میخوره که سعی میکنم ازشون دوری کنم .رو اعصابم راه میرن . از عقده ای بودن بعضی ها که هی بهم بگن من دکتر میشم من آخر این ترم مهندس میشم حالم بهم می خوره. از این که یه مشت آدم بی سواد عقده ای ریختن تو این جامعه قد نخود حالیشون نیست بهشون میگن مهندس بهشون میگن دکتر
شاید به خاطر همین بود که رشته خودم رو انتخاب کردم اونم با شجاعت تمام تو خانواده ای که کمترین مدرک تحصیلیشون فوق لیسانس تو رشته های مهندسی بود . نه از این مهندسی آبگوشتی ها . رشته راست و درست . من هیچ موقع کسی رو مسخره نمیکنم واسه اون چیزی که علاقه داره .اما اگه کسی بخواد از این اداها در بیاره جوری باهاش برخورد میکنم که تا عمر داره یادش نره . تو دانشگاه هر استادی که دکتری داره همه بهش میگن دکتر من از عمد بهش میگم استاد چون استاد مقامش بالاتر ه.
تو فامیل یا دوستام به هرکی همه بگن دکتر یا مهندس من میگم آقا / خانم فلانی . از این که ازم بپرسن چی میخونی با افتخار میگم ریاضی بعدم اضافه میکنم مهندس هم نمیشم
.وقتی یک مشت ابله فکر میکن درسای دبیرستان رو میخونیم یا اصلا نمیفهمن سعی میکنم براشون توضیح بدم که من چی می خونم اگر نفهمیدن ولشون میکنم .اما وقتی یکی حالیش باشه و بگه حالااااااااا محض یا کاربردی ؟ بهش میگم کاربردی بعدم بگه اااا حیف که مهندس نمیشی .منم بگم اتفاقا زمانی که میخواستن اسم رشتمونو بزارن مهندسی انفورماتیک یا مهندسی داده پردازه .همه دسته جمعی اعتراض کردیم که ما همون اسم ساده اما معنی داره خودمونو میخوایم .البته تا حالا که تصویب نشده امیدوارم هیچ وقت تصویب نشه تا این مدرک مهندسی رو به کشتههههههههه مرده هاش بدن .بعدش هم حتما میگن خیلی خشکه بگم اگرم باشه ما ترش میکنیم .همیشه میگم اونا که درسای سختی که حتی تصور کردنش آدمو دیونه میکنه نگذروندن اونا که نمیدونن برای یه آدم خیلی زور داره ۴ سال با مشقت با رنج درسای به این دشواری رو بگذرونی بعد یه مشت آدم ... بگن آخی مهندس نمیشی
متنفرم از همشون . به قول پدرم اگه تونستی چن تا مهندشو دکتر پیدا کنی که واقعا با سواد باشن و کارشونو بلد باشت بهت جایزه میدم .تا حالا ۱۰ تاشونو پیدا کردم عوضش ۱۰۰۰ تام سراغ دارم که فقط کلاس میزارن .
عمه ها همه جز یکی که دکتره مهندسن همینطور همسراشون . عموها و خانوماشون دایه ها و خانوماشون جز یکی که وکیله . پدرم و خواهرم هر دو مهندس برق هستند.
واقعیتش از برخورد بعضی از دوستام وخوندن یکی از وبلاگ ها که از دوستانمم نیست همین جوری باز داغ دلم تازه شد .گفتم بنویسم تا آروم شم .پیشاپیش از دوستان مهندسو دکتر عزیزم معذرت میخوام .ولی بعضی حرفا واقعا سوزیدن داره واسم .
چند روزه بهم ریختم (نه به خاطر این مطلبا ).کلی حالم گرفته بود . اما خوب سپری شد .شاید در موردش نوشتم .
شاد و پیروز باشید![]()
![]()
شیطان لعنتی
خط های ذهن مرا اشغال میکند
هی با شماره های غلط
زنگ میزند آن وقت من اشتباه می کنم و او
با اشتباه های دلم حال می کند
دیروز یک فرشته به من می گفت:
تو گوشی دل خود را بد گذاشتی
آن وقت ها که خدا به تو میزد زنگ
آخر چرا جواب ندادی
چرا بر نداشتی ؟
یادش بخیر آنروزها
مکالمه با خورشید
دفترچه های کوچک ذهنم را سرشار از خاطره می کرد
امروز پاره است آن سیم ها که دلم را تا آسمان مخابره می کرد
اما با من تماس بگیر خدایا
حتی هزاربار
وقتی که نیستم لطفا پیام خودت را
روی پیام گیر دلم بگذار
