امسال برعکس هر سال که تو بوق و کرنا تاریخ تولدمو اعلام میکردم و واسه اومدنش کلی خوشحال بودم اصلا دوست دارم هیچ کسی منو یادش نباشه .نمی دونم چرا؟ تا پارسال احساس می کردم تو روز تولد کلی متحول می شم .اما الان هیچ حسی ندارم . امیدوارم دوستام منو یادشون نباشه .غیر ۲تاشون که از دوشتای صمیمی تو دانشگاه هستن . امیدوارم سین و میم یادشون بره .بعدم کلی شرمنده بشن
واقعا خل شدم.ماماننننننننن من تازه هفته دیگه ۳شنبه امتحانم شروع میشه .![]()
فردا روزیه که بار اول همدیگرو دیدیم . چقدر خام بودم . چه قدر بچه بودم . تازه امتحانم داشتم
. یادمه چه بادی میومد .اولین بارم بود خوب اما کلی جدی با اعتماد به نفس رفتم جلو سلام . این حرفا .از ترسم که دیر نرسم خونه تاکسی دربست گرفتم .به مامان گفته بودم ۷ میام اما ۵.۳۰ خونه بودم
یادمه گلای اون روزمو تو تلقشون می خواستم خشک کنم که کپک زد. به جز اون هدیه کهاون روز بهم دادی و یه عالمه گل همه چیزرو دور ریختم
. روزهای قشنگی داشتیم باهم .اما فقط ۹ ماه اول خوب بود . بعدش همش نق. امیدوارم روزای قشنگی پیش روت باشه .از ته دلم امیدوارم توهم منو یادت بره .وای خدا من چه قدر بغض دارم .یادش به خیررررررررررررر.اما خوب شد که تموم شد .ادامشو نمیگم چون گریه می کنم
از این متنم خیلی خوشم اومد گفتم شمام بخونین:
مدت زیادی از تولد برادر سکی کوچولو نگذشته بود . سکی مدام اصرار می کرد به پدر و مادرش که با نوزاد جدید تنهایش بگذارند
پدر و مادر می ترسیدند سکی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و بخواهد به او آسیبی برساند . این بود که جوابشان همیشه نه بود . اما در رفتار سکی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد ، بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت کنند .
سکی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالای در باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاوش می توانستند مخفیانه نگاه کنند و بشنوند . آنها سکی کوچولو را دیدند که آهسته به طرف برادر کوچکترش رفت. صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت : نی نی کوچولو ، به من بگو خدا چه جوریه ؟ من داره یادم میره !
آن میلمن
شاد و پیروز باشید .تو این روزها منم فراموش نکنید![]()
![]()
