تبليغاتX
مسافر دره سبز

مسافر دره سبز

سلام. من که از بس درس خوندم زده به سرم نصفه شبی اومدم تو سیبری و دارم مینویسم

امسال برعکس هر سال که تو بوق و کرنا تاریخ تولدمو اعلام میکردم و واسه اومدنش کلی خوشحال بودم اصلا دوست دارم هیچ کسی منو یادش نباشه .نمی دونم چرا؟ تا پارسال احساس می کردم تو روز تولد کلی متحول می شم .اما الان هیچ حسی ندارم . امیدوارم دوستام منو یادشون نباشه .غیر ۲تاشون که از دوشتای صمیمی تو دانشگاه هستن . امیدوارم سین و میم یادشون بره .بعدم کلی شرمنده بشن واقعا خل شدم.ماماننننننننن من تازه هفته دیگه ۳شنبه امتحانم شروع میشه .

 فردا روزیه که بار اول همدیگرو دیدیم . چقدر خام بودم . چه قدر بچه بودم . تازه امتحانم داشتم . یادمه چه بادی میومد .اولین بارم بود خوب اما کلی جدی با اعتماد به نفس رفتم جلو سلام . این حرفا .از ترسم که دیر نرسم خونه تاکسی دربست گرفتم .به مامان گفته بودم ۷ میام اما ۵.۳۰ خونه بودمیادمه گلای اون روزمو تو تلقشون می خواستم خشک کنم که کپک زد. به جز اون هدیه کهاون روز بهم دادی و یه عالمه گل همه چیزرو دور ریختم . روزهای قشنگی داشتیم باهم .اما فقط ۹ ماه اول خوب بود . بعدش همش نق. امیدوارم روزای قشنگی پیش روت باشه .از ته دلم امیدوارم توهم منو یادت بره .وای خدا من چه قدر بغض دارم .یادش به خیررررررررررررر.اما خوب شد که تموم شد .ادامشو نمیگم چون گریه می کنم

از این متنم خیلی خوشم اومد گفتم شمام بخونین:

مدت زیادی از تولد برادر سکی کوچولو نگذشته بود . سکی مدام اصرار می کرد به پدر و مادرش که با نوزاد جدید تنهایش بگذارند
پدر و مادر می ترسیدند سکی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و بخواهد به او آسیبی برساند . این بود که جوابشان همیشه نه بود . اما در رفتار سکی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت کنند .
سکی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالای در باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاوش می توانستند مخفیانه نگاه کنند و بشنوند . آنها سکی کوچولو را دیدند که آهسته به طرف برادر کوچکترش رفت. صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت : نی نی کوچولو ، به من بگو خدا چه جوریه ؟ من داره یادم میره !

آن میلمن

شاد و پیروز باشید .تو این روزها منم فراموش نکنید

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت   توسط مریم  | 

سلام. به دوستای عزیزم . خوبیییییین؟ با برفا چه می کنین ؟ من که کلی عشق می کنم با این همه نعمت .از بس مردم غر می زدن که قدیما کلی برف می یومد. خدا خسته شد یه عالمه برف فرستاد. منم که کله ۲ هفته مشغول درس خوندن بودم اولین امتحانمم فردا بود که چیییییی . تا ۱ بهمن به تعویق انداخت خدا عمرشون بده تو این همه برف دیگه نمی خواد بکوبم برم اونور شهر بعدم کلی وقت دارم تا درسایی که خوب نخوندمو جبران کنم . خدا جونم مرسییییییی.

 کامپیوتر بعد از کونکور خواهری منتقل شد به اتاقش و این جا هم ماشاله از سیستم گرمایشی خبری نیست و به مناطق سیبری معروفه . به همین خاطر زیاد نمیتونستم بیام بهتون سر بزنم .الان با کلی ژتو نشستم و وبلاگ های قشنگتونو می خونم . راستی آخر این هفته تولده منه.

خوب برم که مامانم میگه چرا رفتی تو اون سیبریییییییی. 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت   توسط مریم  | 

سلام به همه . اسمم توی حج در نیومد اما اسم دوستم که خودم رفتم همه کاراشو کردم و به اسرار خودم اسمش رو نوشتم در اومددددددددد .وای کلی خوشحال شدم براش . امتحانای میان ترمم دادم .البته هفته دیگه یه حذفی دارم که خدا به فریادم برسه چند روزه سر کارم نمیرم مثلا مشغول درس خوندنم .

چند روز پیش دم دانشگاه داشتم می رفتم سوار ماشین بشم برگردم خونه . یه دختر خانم خیلی خوشگل و  کلی تو دل برو هم داشت از اون طرف میومد .یه آقای به اصطلاح با شخصیتی اومد کنارش و..... کلی هم حرف زد .دختره هم رنگش شده بود عین لبوووو بهش میگفت خجالت بکش تو جای بابای من سن داری آقاهه هم سریش .کلی حالم بد شد . مرده رو میدیدی فکر می کردی  استادی چیزی هست . آخرشم دختره با کیفش یکی کوبید تو سر مرده و آقای محترمم در رفت

شب یلدا تونم با کلی تاخیر مبارک.امیدوارم زمستون پربرفی باشه . من تو ماه دی به دنیا اومدم. به خاطر همین عاشق زمستونم من که شب یلدا خونه یکی از اقوام مامان دعوت بودیم همشونم پیر و مریض اصلا خوش نگذشت . مامان بزرگمم که اوصولا سنت ها را پاس نمیداره .کلی دلم یه مامان بزرگ سنتی میخواد.یکی که همش به فکر نوه های پسریش باشه .کلی بغل گرمو مهربون واسم داشته باشه .من فقط یه مادربزرگ دارم .(مادر پدری) همش دنبال بچه های عم هام هست. کاریشم نمیشه کرد .ایشاله همیشه سالم و شاد باشه حالا هر جا دلش می خواد باشه

شاد باشید

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت   توسط مریم  |