دیروز داشتم از دانشگاه بر می گشتم تو تاکسی یه نوزاد(بچه) دختر گوگولییییییی توولی غرق خواب بود فکر کنم ۴ ۵ ماهه بود . وایییییییی خیلی ناز بود . من دختر بچه ها رو خیلی دوست دارم . خیلی لطیف و آسمونین . دیشبمم تو خوابم دیدم یه بچه بهم دادن بزرگش کنم در حالی که بابا مامانشم بودن نمیدونم چرا داده بودنش به من .ولی پسر بود .
دلم یه سفر میخواد .حالا زیارتم توش داشته باشه بهتر . رفتم تو عمره دانشجویی ثبت نام کردم .قراره ۲۴ ام قرعه کشی کنن . سه شنبه پیش تو ماشین رادیو روشن بود همش از حال و هوای مکه میگفت . از رابطه بنده و خالق .منم جو گیر شده بودم تو دلم می گفتم من حتمااااااا میرم مکه
.البته می دونم خدا رو تو همین نزدیکی میشه با تمام وجود لمس کرد . اما دوست دارم اونجایی که خودش دستور ساختنشو داه منم ببینم
.
چند وقت پیشا از بیرون خسته اومدم خونه.همون روزی که بارون میومد .خودمو پرت کردم رو تخت. گرمی اتاق ونرمی تخت حس خوبی بهم داد
. به خودم گفتم .مرسی خداجون از همه چیزایی که بهم دادی می تونستی ندی. .مرسی از همه حس های خوب. . در حالی که خیلی آدما حتی گرمایی که من الان دارمو ندارن. خداجونم میدونم مهربون ترینی .مرسی . ای کاش همه ما به خاطر یکم بالا پایین شدن داشته هامون به جون هم نیوفتیم . و با داشته هامون الکی پز ندیم . همه چی با دل خوش با مهربونی بدست میاد.کاش به هم مهربون تر باشیم.
همه با اینه گفتم آری
همه با اینه گفتم که خموشانه مرا می پایید
گفتم ای اینه با من تو بگو
چه کسی بال خیالم را چید ؟
چه کسی صندوق جادویی بی اندیشه من غارت کرد ؟
چه کسی خرمن رویایی گلهای مرا داد به باد ؟
سرانگشت بر اینه نهادم پرسان
چه کس آخر چه کسی کشت مرا
که نهدستی به مدد از سوی یاری برخاست
نه کسی را خبری شد نه هیاهویی در شهر افتاد ؟
اینه
اشک بر دیده به تاریکی آغاز غروب
بی صدا بر دلم انگشت نهاد
شاد باشید![]()
