تبليغاتX
مسافر دره سبز

مسافر دره سبز

سلام به همه. خوبین. ببخشید که دیر آپ دیت می کنم . بعد ماه رمضون حسابی گرفتار شدم. اون ۵شنبه که قرار بود به او مهمونی بریم رو رفتیم و کلی بهمون خوش گذشت . آخرای ماه رمضونم که  به سرعت گذشت  با یه عالمه حس خوب. واقعیتش  از هفته پیش ۲ روز در هفته میرم سر کار یعنی در واقع کار آموزی بقیه روزارو هم که همش دانشگاه هستم با ۲۰ واحد که هنوز تو بهت اینکه  چه جوری من می تونم ۴ تا درس ۴ واحدی اونم به اون سختی  رو به راحتی با نمره بالا پاس کنم موندم . ۲ روز در هفته هم که کلاس زبانم وای خدا کمکم کن جا نزنم .

عمه مامانم از آمریکا اومده citizen شده و دیگه گوشامون سوراخ شد از این همه محاسن آمریکا .بابا چه قدر تعریف می کنن بعصی ها .خوب می دونیم اونجا  بهشته .فکر کنین هر دفعه که تماس می گیره به مدت ۱ سا عت کلی محاسن می گه حالا این همه تعریف حدود ۲۰ سال هست که از زبون ایشون قدمت داره.دیدن هر کی از خارج می یاد می گه ایرانی ها الن ایرانی ها بلن .یه جوری هم می گن که خودشون انگار از یه جای دیگن.حالا هی پزیه جا دیگرو می دن اگه خیلی مردین وایسین این جهنمی که توشیمو بهشت کنین  .تنها چیزی که می دونم اینکه یه مملکتی  که این همه رفاه داره یکی به خاطر اینه که سازمان دهی و طرز فکر دولت و ریس جمهور و مردمشون خوب بوده  یکی هم خوب آدمای دیگرو کشتن تا مثلا خودشون تو آسایش باشن . من همیشه فکر می کنم که چه جوری دلشون میاد این همه بچه و آدمرو بکشن بد پول ها و سرمایه هاشونو خرج مردم خودشون بکنن وای از بحث های سیاسی متنفرم .حالا فکر نکنین من عضو این حکومتما . نخیر به شدت حالم ازشون بهم می خوره .یا مثلا اگه الان بگن پاشو برو اون ور آب نمی رم  نه بابا با سر میرم اما دلمم می سوزه که این کشور و به کجاها کشوندن.

یکی از دوستای دانشگاهم به اسم "ن" احساس میکنم با اون آقا در ارتباط  هست و گزارش منو بهش می ده .آی از آدمایی که فکر می کنن زرنگن بدم میاد . من بیشتر اوقات خیلی ساده از حرفا میگذرم اما حواسم بسی اکتیوه . فکر می کنم اون کسی هم که قبلا بهش ابراز علاقه کرده بود دوست مشترکه من و "ن"  همن خانم "ر" باشه که الان مدت هاست آفتابی نمیشه از موقعی هم که دماغ مبارکو برده زیره تیغ شدیدا احساس خوشگلی و خوش هیکلی می کنه.  به هر حال الان حدود یه ماهی هست که دست از سرم برداشته گوش شیطون کر .سریالای ماه رمضون شدیدا روش اثر داشته .الانم فکر می کنه من همون الیاسم

امروز تولد یکی از بچه ها به صرف ناهارو موزه و سینما دعوتیم .برم که دیرم نشه .

ببخشید که نتونستم بهتون سر بزنم دراولین فرصت میام پیشتون.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت   توسط مریم  | 

سلام.امیدوارم همگی حالتون خوب باشه . امروز به هر وبلاگی که سر می زدم خبر فوت توش بود خدا همشون بیامرزه. دیشب تا اونجا که تونستم بیدار بودم و دعا کردم . امیدورام تو هیچ کجا گرد غم و مریضی و جدایی نشینه .  دیشب داشتم فکر می کردم هر کسی از هردینی یه مدلی با خدای خودش رازو نیاز می کنه .آروم میشه . اونا که می گن خدا وجود نداره چه جوری آروم می شن؟

۵شنبه خونه یکی از فامیل دعوتیم که از ماه رمضون فقط پختن انواع غذا هاو پررنگ کردن سفره اش و دعوت کردن فامیل و پز دادن چیز دیگه نمی دونه.اهل نماز و روضه و هیچی نیست . یه بندم ناشکر اما من نمی دونم چه صیغه ای هست همه فامیل و باید دعوت کنه .اونم افطاری .  اصلا دوست ندارم برم . عقایدو رفتارش  زجرم می ده .مثلا ما که وارد خونه بشیم  اذان نگفتن می یاد میشینه هی می خوره بعدم می گه می بخور منبر بسوزان مردم آزاری نکن بعدم می گه آره داش ما اینطوری هستیم.  .پیش خودشم نمیگه مثلا ما به خودمون می گیریم یا مثلا مهمونشیم . واقعیتش بابا آدم معتقدی هست به طبع ما هم بوی از اون اعتقاد بردیم این آقا همیشه سر این مساله مارو دست می ندازه .هم می خوره هم منبر می سوزونه کلی هم مردم آزاری  می کنه  ولی دیدید آدمای این دوره زمونه هر کسی که معتقد نباشه حالا هر نوع اعتقادی . فکر می کنن چه قدر با کلاسه  . کلی هم سگ تو خونشه هر دفعه کلی تنو بدنم می لرزه تا از حیاط وارد خونه بشم . ای خدا من نمی خوام برم جالب این جاست که دعوتشم می کنیم نمیاد. این بابا هم واسه این که تو فامیل کدورتی نشه می ره بهش سر میزنه از لحاظ مالی  هر جا که لنگ بزنه کمکش می کنه امادریغ از یه ذره احترام .بعضی موقع ها از کارای بابا حرصم می گیره حکمتشم نمی فهمم. امیدوارم همه ما دلامون صاف بشه

منو تو این شب ها یادتون نره ها . حتما دعام کنید

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت   توسط مریم  | 

دیروز به حساب ترافیک و این حرفا ساعت ۵.۴۵ صبح پاشدم و بطرف دانشگاه حرکت کردم . تو خیابون هم  هیچ کس نبود . تو دلم به خودم ب می گفتم که چرا من هیچ موقع با ماشین نمیرم. بعد خودمو به خاطر جا پارک توجیه کردم . خلاصه از این سر شهر تا اونورشو ۳۰ دقیقه کمتر طی کردم . اونم تهران . فکر کنین ساعت ۶.۳۰ صبح روز ۳ مهر که هنوز کلاسا تق و لقه من چه حسی بهم دست میده . خلاصه رفتم تو حیاط دانشگاه روبروی یه عالمه گل نشستم  اونقدر فکر کردم . غرق شدم که ۱ ساعت گذشت و دوستام اومدن.کلاس اول که استاد محبوبم بود .یکمی توضیح داد وبه علت کم بودن بچه ها درس نداد .کلاس دومم کهاستاد اومده بود بازم به همین دلیل تعطیل کرد.  منم تندی سوار ماشین شدم پیش بسوی خونه. از ۱۱ تا ۲ خوابیدم .بعدشم با سردرد بیدار شدم . ساعت ۴ کلاس زبان داشتم. استاد این ترم خیلی لحجش خوبه خیلی حالیشه . اما مرده . من با استادای زبان مرد اصلا راحت نیستم . بعدش رفتم نمره های ترم پیشو دیدم .من top student شدم .کلی ذوقیدم . دیگه اذان و گفتن تازه از اونجا حرکت کردم و راهی بودن ترافیک پیمایدم.

امروز دوباره رفتم تو وبلاگش ( دیونم دیگه ) دیدم باز احساستی شده نوشته با توجه به این سریالای آموزنده ماه رمضون و ... و اینکه من فقط فقط به خاطر ۱ کلمه خانوادش گذاشتمش کنار و کلیییییییییییییی از جان نثاری هاشون که هر کدوم فقط یه بار اتفاق افتاده بود اون به حساب کار همیشش گذاشته . فرموده بودن همون بهتر که رفتم و تو ذهن مبارکشون مردم . آی حرصم گرفت .خواستم براش بنویسم اما دیدم ارزشوشو نداره تو این فکر بودم که همهاین حرفا روزی جواب داره.

خواستم بنویسم آره عزیزم روزی نبود که صدای نخراشیدت با دعواها و پر خاشگری هات گوشم و ننوازه روزی نبود که به ۱۰۰۰ تا کار متهمم نکنی . ای خدا خودت می دونی که من هم خوبی هاشو گذاشتم جلوم هم بدی هاشو اما دیگه نمی تونستم تحملش کنم .دیگه طاقتم طاق شده بود اون برای ادامه زندگی مناسب نبود.

یاد دومین تولدم که باهم بودیم افتادم . اوه کلی از برنامه هاش واسه تولدم و نمی دونم ال می کنم گفته بود . هی می گفت گوشی دیدم برات من می گفتم دارم . می گفت طلا دیدم برات اوه نمی دونی عزیزم چه خواهم کرد . بعدش روز تولدم گفتم بعد این همه عشقو عاشقی ببینم چی برام خریده البته من توقعی نداشتم اما با اون همه تبلیغ گفتم چه خبری هست حالا . جعبش خدایی بزرگو قشنگ بود . خلاصه من باز کردم روشم از این جینگولی ها بود (فکر کننین کلی تعریف و به به و چه چهم می کرد .) وقتی زدم کنار دیدم یه دونه عروسکه گفتم خوب زیرشه اما در کمال ناباوری دیدم کادوم همین عروسکه از این خرسا که خوابن رویه بالشت ولی سفیدش بود  .وای خدایا هی پیش خودم می گفتم یعنی اون کادو یی که این همه تبلیغشو می کردو کلی به دنبالش گشت همین بود .اما به روش نیاوردم اونم دیگه  خوش خوشانش بود. همش فکر می کردم می تونست مارک کادشو ببینه بدونه قیمتش ۱۰ برابر این عروسکی که برام آورده . اما هنوزم نفهمیدم معنی اون همه دروغش چی بود . می تونم بگم اولی جا که خیلی بدجور خورد تو ذوقم همین سر عروسکه بود .من به این فکر افتادم شاید همه کاراش این طوریه .

خدایا هم از ذهن من دورش کن .هم منو از ذهن اون . ایشاله همیشه خوشبخت باشه تا یه لحظه هم به یاد من نیوفته

امروز داشتم شبکه های مختلف خبری رو میدیم تو یکیش از فاکس نیوز یه تصویر داده بود که چهره پرزیدنت  خوشگل رو نشون میداد زیر تصویرشم نوشته بود un civil nations بعدم تصویر یکی از این سفرای آفریقایی که داشت هر هر می خندید . از اون موقع اونقدر غمگینم که نگو . البته این چیزا  چیزایی که همیشه میبینیم اما ما  تا کی باید کاری کنیم که مسخره همه دنیا باشیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت   توسط مریم  | 

سلام . جمعه احساس یانگومی بهم دست داد و رفتم یه آش رشته + خورشت فیله و بامیه پختم . جای همگی خالی خوش مزه شده بود .همه تعریف کردن . من تو این ماه رمضون خیلی از حال میرم . وقتی هم استراحت میکنم نتیجه عکس می ده از جمعه تصمیم گرفتم فعالیتمو زیاد کنم دیدم نتیجه بهتری می ده.

شنبه با خواهری  رفتیم من کتابای کلاس زبانمو بگیرم بعد از اونجا هم رفتیم هفت تیر مانتو خریدن . وای که چه شلوغ بود مانتو هام که  انگشت شمار خوشگل پیدا میشه . من که چیزی نخریدم . تو راه هفت تیر سوار تاکسی که شدم یهو احساس کردم یکی بغل دستم نشسته که خیلی آشناست بوی عطرشم عین اون بود وای یه آن فکر کردم خودشه .همون آقا رو میگم . اونقدر حالم بد شد که نگو رومو کردم طرف خواهری که یهو اگه اون باشه سلام نکنم باز همه چیز شروع بشه .کلی دلشوره داشتم خلاصه تا ما پیاده شیم ۲ کیلو وزنم کم شد بعد که نگاه کردم دیدم که آخیشش اون نبود  . ولی همیشه می ترسم تو خیابون تو جایی ببینمش . حالا آینده بماند.

چند روز اتفاقی باز وبلاگشو سرچ کردم دیدم ای دل غافل بازم داره می نویسه این که تعطیلش کرده بود . یه پست از سفر خارجش و اینکه من محکوم به فراموشیش کردم (نمیدونم ما کی حرف زدیم که من اینارو بهش گفتم؟) یه پستم از قبول شدن خواهرش که از فوق دیپلم به کارشناسی امتحان داده بود . ایشاله همه موفق باشن

خوب این تابستون داغم تموم شد آخ جون هوا کمی خنک شده . من فصل های خنک و خیلی دوست دارم مخصوصا زمستون و نزدیکای عید که داره بهار میشه. از فردا هم باید برم دانشگاه  . اصلا حسش نیست .وای من روزای سه شنبه از ساعت ۷.۳۰ تا ۲.۳۰ تو داتشگا ۴ تا ۶.۳۰ هم کلاس زبان دارم . با این اوضاع از ۶ صبح تا ۸ شب بیرونممممممم. من عاشق خونم . نمی دونم چرا توش کیف می کنم.

راستی اسم مسافر دره سبز رو جای گزین مسافر خسته کردم از دوستان خواهش می کنم که اسممو توی وبلاگاشون تغیر بدن . حالا نمی دونم خوبه یا نه اما حس تازه گی بهم می ده .نظرتون چیه؟التماس دعا

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت   توسط مریم  |