تبليغاتX
مسافر دره سبز

مسافر دره سبز

سلام .نمی دونم چه اتفاقی افتاده همه وبلاگیا دارن وبلاگاشونو تعطیل می کنن . مسافر راهی و مسافر کوچولو دیگه نمی خوان بنویسن . من که تا میام دوست های خوبی پیدا کنم از پیشم میرن . اما امیدوارم هر جا هستن خوش باشن.

دیروز ثبت نام خواهری بود. من باهاش رفتم و کلی تحویلمون گرفتن. برخوردشون خیلی خوب بود. بر عکس دانشگاه ما که روز ثبت نام انگار ارث باباشونو خورده بودیم . کلی حالتمون متفاوت بود . اون تو روز ثبت نامش همراه داشت .شاد بود و به آینده خوب نگاه میکرد. اما من تو روز ثبت نامم غمگین بودم که چرا این رشتهای که هیچکس درست ازش اطلاعات نداره و از رو نا آگاهی فکر میکنن رشته بی مصرفی انتخاب کردم.واقعیت به غیر از بابا بقیه می گفتن حیف رشته پاینی زدی و این منو آتیش میزد .بابا هم می گفت اینا از دانشگاه فقط مهندسیو پزشکی شو دیدن . نمی دونن تو خارج از کشور چه کا را میشه باهاش کرد و افراد مطلع براشون این رشته ارزشمنده . منم تحت تاثیر حرف اطرافیانم غمگین بودم . موقع ثبت نام همراهی هم باهام نبود (مامان بابا واسه ۴۰ مادربزرگ بابا رفته بودن شیراز)من آینده مبهمی جلو خودم میدیدم . یادمه ساعت ۸ صبح اونجا بودم و ۵ بعدازظهر گشنه و تشنه رسیدم خونه . وای که چه روز بدی بود.

دیروز داشتم فکر میکردم تو جاهایی که خیلی دلم میخواست پشتیبانی داشته باشم همه گرفتار بودنو من تنها . بابا دیروز به خواهری می گفت خوبه آدم یه خواهر بزرگتر از خودش داشته باشه ها .منم گفتم حیف که من کسی رو ندارماما دیدم بی انصافیه همین خواهر کوچولوشم نعمته

واقعیتش من مثل دخترای دیگه زیاد با مامانم صمیمی نیستم همیشه حسرت این رابطه رو می خورم . از موقعی که یادم میاد دارم سر این موضوع می جنگم که نزدیک بشم اما الان سالهاست که این امر اتفاق نمیوفته .حتی مامانم هم راضیه که همین طوری باقی بمونه . وقتی محبت و عشق علاقه که به خواهری داره و ابراز می کنه می بینم .دلم بازم می گیره که گناه من چی بوده که رابطمون این طوریه؟  نمی گم که که نگرانم نیست و برام زحمت نمیکشه .ولی من دوست داشتم با مامانم عین یه دوست یا یه خواهر بودیم  و میومد حرف هایی دوستانه که من دلم میخواد . درد دل هامو راحت بهش میزدم اما من مدت هاست به گوشه بالشت خودم عادت کردم.قدر این رابطه های خوبو بدونین .

با ماه رمضون چه می کنین . من که از همین اولش دارم میمیرم . نمی دونم چه طوری می خوام برم دانشگاه . واقعیتش من کم خونی دارم سالیان پیش رفتم دکتر .اما الان اصلا حوصله دکتر رفتن ندارم که ببینم چی بخورم بهتره .همین طوری سر خود روزی یه اسد فولیک میخورم . اگه کسی اطلاعاتی بهم بده ممنون میشم.

دلم یه تحول بزرگ میخواد . همیشه دوست داشتم انرژیم زیاد بود اما متاسفانه من زودی خسته میشم و کارای کوچیکمم نصفه میگذارم .البته با صحبت هایی که خودم با خودم میکنم الان خیلی بهتر شدم .

چهارشنبه هقته پیش با بچه ها رفتیم موزه تماشگه زمان و سینما .موزه سینما جای باحالی بود . من که عاشق حیاطش شدم.

نمی دونم چه طوری نسبت به حرفی که حتی مربوط به من نمیشه ناراحت نشم . مثلا کسی به برگ درخت خونه همسایه هم الکی بی احترامی کنه من ناراحت میشم .واقعا بی خیالی هم نعمتیه . البته هر کی منو میبینه میگه بی خیالی  اما سر درون منو که خبر ندارن.

واقعیتش می خواستم خستگی رو از اسمم بر دارم اماهر چی فکر می کنم گزینه قشنگی نمیاد تو ذهنم . اگه پیشنهادی بدین ممنون میشم.

هر جایی هستین شاد و موفق باشین .من رو هم دعا کنید

پ ن : الان دوستان لطف کردن ۳ تا نظر گذاشتن اما هیچ کدوم فکر نمی کنم نوشتمو خونده باشن . خواهش می کنم کم کم نگاه به موضوع بندازین بعد پیغام بدین.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت   توسط مریم  | 

سلام. . روز ۴شنبه صبح ساعت ۵  از تجریش به طرف سرعین راه افتادیم  . وای که انگار منو می خواستن بفرستن جهنم  . نمی دونم چم بود.  صبحانه رو بعد از قزوین خوردیم و بطرف رشت حرکت کردیم . حالا این اتوبوس اونقدر لاک پشتی می رفت که نگو . این افراد تورم تا خودشون معرفی کردن شروع به حرکات موزون کردن تا خود سرعین . تا میومدی یه کم چرت بزنی نی ناش ناش به راه بود  . خلاصه ناهار تو رشت خوردیم . وقتی از اوتوبوس اومدم پایین آنچنان هوای دم کرده بهم خورد که فکر کردم تو سونا بخارم . عصری هم آستارا رسیدیم . به جز یه بازار با چیزای نچندان جالب و یه ساحل بسیار کثیف چیزی عایدمون نشد . البته مناظر اطرافش از حق نگذریم قشنگ بود . دیگه به علت یواش رانندگی کردن راننده به شب برخوردیم و گردنه حیرانو ندیدم. هر چی میرفتیمم که نمیرسیدسم . هی دلم بیشتر واسه شهردودیم تنگ میشد . خلاصه ساعت ۱۰.۳۰ شب بلاخره به سرعین رسیدیم . حالا من یه عالمه لباس گرم ورداشتم که اونجا سرده . کو سرماااااا؟. روز ۵شنبه صبح راهی اردبیل شدیم. شیخ صفی و دریاچه شورابیل تو برنامه بود . تو شور ابیل هم کلی قایق سواری با خواهری کردم . عصرشم اول مارو بردن ویلا دره یه جایی شبیه دربند و درکه خودمون . اونجا یه غار بود که جونای تور راه افتادن به طرفش .برای رسیدن بهش باید از روی یه جای گلی رد می شدیم  که من شخصا در گل فرو رفتم و کفشم خراب شد . دختر خالمم که کفش جینگولی ۱۰۰ هزار تومنیش تو گلا جا موند .(آخه آدم تو سفر کفش جینگولی پاشنه بلند می پوشه) خلاصه لیدر تورمون دستاش تا غروب تو گل دنبال کفش بود که پیدا نشد . بعدم خاله محترم جلو همه یه دادی زد و حالی به احوالاته همه سر یه کفش داد   . شبم رفتیم آبگرم سبلان .جای بزرگی بود ولی آبش یه بویی میداد. روز جمعه صبحم راه افتادیم به طرف تهران اول بردیم یه جنگل به نام فندق لو بعدم گردنه حیران که من اصلا حیران نشدم از دیدنش . ناهارم آستارا خوردیم . وای ساعت ۲ نصفه شب دیگه رسیدیم تهران .آخ که چه قدر خوشحال بودم از رسیدن  . انگار تو اتوبوس گوش کوببده شدم .

شنبه دیگه انتخاب واحدمون بود اما دوست جونام  با ورودی ۷۹  انتخابمو انجام دادن  . یکشنبه هم رفتم پولو اینا برزیم کلی سر یه امضا از این طبقه به اون طبقه فرستادنم . آخه بین رییس گروه و مسئول ثبت نام دعوا بود  . دیگه بعدشم رفتیم سینما فیلم کلاهی برای باران . بد نبود واسه خندیدن .بعدم من رفتم کلاس زبان دیگه شب داشتم غش میکردم تازه امروزم کلاس اضافه داشتم دیگه بعد یه هفته بعد از ظهر یه خواب خوب کردم.

عصری که پاشدم مامان به دون هیچ مقدمه ای ازم پرسید هنوز با اون آقا ارتباط دارم . منم گفتم نه اون میل میزنه اما جوابشو نمیدم. از قراره معلوم به خواهرم میل زده بوده و گفته کاش خواهرت می فهمید که چه قدر دوستش دارم . اعصابم باز ریخت به هم  . آخه این حرفا چیه اون کارا چیه .خواهرمم براش یه متن نوشته بود که این خواست خدا بوده و کسی رو نباید مقصر بدونی و به زندگیت برس . رفتم به وبلاگش سر بزنم دیدم مسدودش کرده . احساسات عجیبی دارم . هرچی میام فکر نکنم بازم سرو کلش از یه جا پیدا می شه. حالا که وبلاگشو که همیشه برای من می نوشت بسته فکر میکنم همه چیز تموم شده .

راستی جواب کنکور تو راه مسافرت اومد .خواهرم هم سراسری هم آزاد تو تهران مهندسی برق قبول شده اونم دانشگاه خوب . خیلی براش خوشحالم.

پ ن : می خوام خستگی رو از رو اسمم بر دارم . نظرتون چیه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت   توسط مریم  | 

دیروز رفتم دانشگاه کلی دلم تنگیده واسه بچه ها . انتخاب واحدمون خدا رو شکر اینترنتی گفتن نیست آخه همه دانشکده ها مشکل داشتن. حالا فردا قطعی می گن  چه مدلی  هست. امروز صبح رفتم استخر تو راه بر گشت از طرف خونه قدیمی بچگی هام  رد شدم. بیاد بستنی قیفی قدیمی هایی که باباییم برام می خرید یه بستنی قیفی خریدم و روی همه اون کاشی هایی که خاطره داشتم راه رفتم. اولین جایی که با دوچرخه خوردم به یه آدم. جاهایی که با بابایی قدم میزدیمو رفتمو گشتم. مزه بستنی رو با تمام وجودم بلعیدم . اول  بغض کردم .دلم واسه اون دوران تنگ شد .اما بعد به خاطر اون دوران خوب لبخند زدم.

مامان و خالم با هم رفتن تور سرعین برامون نوشتن حالا فردا گفتن خبر میدن که به حد نساب رسیده یا نه؟ من تا حالا با خالم مسافرت نرفتم.واقعیتش باهاش زیاد راحت نیستم.اما عوضش با عمه هام همه جا میرمو کلی باهاشون عشق میکنم . چون محبتشون خالصانه هست .یه جوری اشک آدمواز مهربونی درمی یارن.

پریشبا داشتم به این فکر می کردم الان یه هفته هست که به اون فکر نمی کنم چه خوب یهو اس ام اس اومد که الان توی کنسرت احسان خواجه امیری هستم کاش بودی باهم میرفتیم . حالا خوبه چند روز پیشش گفته بود شاید دیگه زنده نباشم .واقعا آدم باید چی فکر کنه آیا؟

ارغوان خوشه خون
 بامدادان که کبوترها
 بر لب پنجره باز سحر غلغله می آغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگیر
 به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب که هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان بیرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار منی
یاد رنگین رفیقانم را
 بر زبان داشته باش
 تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت   توسط مریم  | 

سلام.واقعیتش خواستم برای مسافر کوچولو یه مطلبی رو بگم . دیدم اینجا بنویسم بهتره . مسافر کوچولو عزیزم .دوست مهربونم . اول اینکه بی مورد خودتو نگران نکن. یادت باشه همه آدما مثل هم نیستن . خوصیاتشون فرق می کنه. زندگی ها مدلاشون با هم فرق می کنه .هر عشقی یه مدله . شرایط خاص خودشو داره . عزیزم از اینکه این مطالب رو نوشتم نخواستم کسی رو ناراحت و نگران کنم . فقط خواستم خودم رو آروم کنم و همیشه با خوندنشون یادم باشه که چه درس هایی گرفتم. امیدوارم از تجربییات من استفاده کنی و درست تصمیم بگیری . یادت باشه همه ما فقط همین یکبار فرصت زندگی داریم . پس ازش باید استفاده کنیم.ایشاله عشقت همیشه پایدار باشه

تصمیم دارم دیگه از خاطرات بد نگم ازشون بگذرم.نظرتون چیه ؟ راستی قالبم چطوره؟خیلی تاریک نیست؟

من یه پسر دایی دارم که روز اول عید بعد ۱۳ سال از انگلستان اومده ایران و از بس بهش خوش گذشته هنوزنرفته . قصد داره اینجا واسه چند سال بمونه. واقعا نمی دونم چرا اما می گفت اونجا تنهایی اذیتم میکنه . هواش بده .از طرفی هم می گه ایران جای زندگی نیست. ایشون ۲۸ سال داره و هنوز ازدواج نکرده . من از کار این آقایون سردرنمییارم. از موقعی که اومده ۵ -۶ موردو  امتحان کرده و رفته و اومده . در حال حاضر از ۲ تا کیس خوشش میاد .اما نمیدونه کدوم رو انتخاب کنه. با هر دوتاشون به قولی هست . شام با این ناهار با اون. تا حالا از این دختر خانم ها ۳ تاشونو من دیدم و خیلی باعث تعجب من بود که به هر سه یه مدل ابراز علاقه می کرد. آخه چطوری می تونن با ۳نفر آدم یه جور صحبت کنن . البته شنیدم که این موردآخری دیگه اوکی و می خواد با اون یکی بهم بزنه .باید مهر برگرده انگلیس و یه سری کاراشو انجام بده و برگرده . من همش نگرانم نکنه بره و بر نگرده این دختر رو بزاره سرکار     . دختر خانم و پسر دایی بنده هر دو بچه طلاق هستن و از این جهت همو درک می کنن .وای عروسویشون چی میشه؟ هر کدوم از پدر مادر ها دوباره ازدواج کردن . حتی تصورشم عذاب آوره.

دیروز رفتم زیرزمین خونمون تا انبوه کتابای انبارشده از زمان بچگی رو یه پاکسازی کنم آخه توی پاییز  قراره ما خونمون رو عوض می کنیم . کلی خاطرات برام زنده شد  . از دفترای ۲-۳ سالگیم بود تا قبل از دانشگاه . اندازه یه کامیون کاغذ دادم به این بازیافتی ها . اون چیز هایی که دیگه خیلی عزیز عزیز بودنو نگه داشتم حتی کلی از عروسکامو تمیز کردم بدیم خیریه آخه بیشتریاش نو بودن . کلا ۲ تا کارتون از یه اطاق پر از خاطره برام موند.حس سبکی می کنم..   

پ.ن:قالب قبلی رو عوض کردم .به نظرم خیلی تاریک بود . اگه قبلی بهتر بود بهم بگین

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت   توسط مریم  |