. مسافر راهی و مسافر کوچولو دیگه نمی خوان بنویسن . من که تا میام دوست های خوبی پیدا کنم از پیشم میرن . اما امیدوارم هر جا هستن خوش باشن.
دیروز ثبت نام خواهری بود. من باهاش رفتم و کلی تحویلمون گرفتن
. برخوردشون خیلی خوب بود. بر عکس دانشگاه ما که روز ثبت نام انگار ارث باباشونو خورده بودیم . کلی حالتمون متفاوت بود . اون تو روز ثبت نامش همراه داشت .شاد بود و به آینده خوب نگاه میکرد
. اما من تو روز ثبت نامم غمگین بودم که چرا این رشتهای که هیچکس درست ازش اطلاعات نداره و از رو نا آگاهی فکر میکنن رشته بی مصرفی انتخاب کردم.واقعیت به غیر از بابا بقیه می گفتن حیف رشته پاینی زدی و این منو آتیش میزد .بابا هم می گفت اینا از دانشگاه فقط مهندسیو پزشکی شو دیدن . نمی دونن تو خارج از کشور چه کا را میشه باهاش کرد و افراد مطلع براشون این رشته ارزشمنده . منم تحت تاثیر حرف اطرافیانم غمگین بودم . موقع ثبت نام همراهی هم باهام نبود (مامان بابا واسه ۴۰ مادربزرگ بابا رفته بودن شیراز)من آینده مبهمی جلو خودم میدیدم
. یادمه ساعت ۸ صبح اونجا بودم و ۵ بعدازظهر گشنه و تشنه رسیدم خونه . وای که چه روز بدی بود.
دیروز داشتم فکر میکردم تو جاهایی که خیلی دلم میخواست پشتیبانی داشته باشم همه گرفتار بودنو من تنها . بابا دیروز به خواهری می گفت خوبه آدم یه خواهر بزرگتر از خودش داشته باشه ها .منم گفتم حیف که من کسی رو ندارم
اما دیدم بی انصافیه همین خواهر کوچولوشم نعمته![]()
واقعیتش من مثل دخترای دیگه زیاد با مامانم صمیمی نیستم همیشه حسرت این رابطه رو می خورم
. از موقعی که یادم میاد دارم سر این موضوع می جنگم که نزدیک بشم اما الان سالهاست که این امر اتفاق نمیوفته .حتی مامانم هم راضیه که همین طوری باقی بمونه . وقتی محبت و عشق علاقه که به خواهری داره و ابراز می کنه می بینم .دلم بازم می گیره که گناه من چی بوده که رابطمون این طوریه؟ نمی گم که که نگرانم نیست و برام زحمت نمیکشه .ولی من دوست داشتم با مامانم عین یه دوست یا یه خواهر بودیم و میومد حرف هایی دوستانه که من دلم میخواد . درد دل هامو راحت بهش میزدم اما من مدت هاست به گوشه بالشت خودم عادت کردم.
قدر این رابطه های خوبو بدونین .
با ماه رمضون چه می کنین . من که از همین اولش دارم میمیرم . نمی دونم چه طوری می خوام برم دانشگاه . واقعیتش من کم خونی دارم سالیان پیش رفتم دکتر .اما الان اصلا حوصله دکتر رفتن ندارم که ببینم چی بخورم بهتره .همین طوری سر خود روزی یه اسد فولیک میخورم . اگه کسی اطلاعاتی بهم بده ممنون میشم.
دلم یه تحول بزرگ میخواد . همیشه دوست داشتم انرژیم زیاد بود اما متاسفانه من زودی خسته میشم و کارای کوچیکمم نصفه میگذارم .البته با صحبت هایی که خودم با خودم میکنم الان خیلی بهتر شدم .
چهارشنبه هقته پیش با بچه ها رفتیم موزه تماشگه زمان و سینما .موزه سینما جای باحالی بود . من که عاشق حیاطش شدم.
نمی دونم چه طوری نسبت به حرفی که حتی مربوط به من نمیشه ناراحت نشم . مثلا کسی به برگ درخت خونه همسایه هم الکی بی احترامی کنه من ناراحت میشم .واقعا بی خیالی هم نعمتیه . البته هر کی منو میبینه میگه بی خیالی اما سر درون منو که خبر ندارن.
واقعیتش می خواستم خستگی رو از اسمم بر دارم اماهر چی فکر می کنم گزینه قشنگی نمیاد تو ذهنم . اگه پیشنهادی بدین ممنون میشم.
هر جایی هستین شاد و موفق باشین .من رو هم دعا کنید![]()
پ ن : الان دوستان لطف کردن ۳ تا نظر گذاشتن اما هیچ کدوم فکر نمی کنم نوشتمو خونده باشن . خواهش می کنم کم کم نگاه به موضوع بندازین بعد پیغام بدین.

. نمی دونم چم بود. صبحانه رو بعد از قزوین خوردیم و بطرف رشت حرکت کردیم . حالا این اتوبوس اونقدر لاک پشتی می رفت که نگو
. این افراد تورم تا خودشون معرفی کردن شروع به حرکات موزون کردن تا خود سرعین
. تا میومدی یه کم چرت بزنی نی ناش ناش به راه بود
. خلاصه ناهار تو رشت خوردیم . وقتی از اوتوبوس اومدم پایین آنچنان هوای دم کرده بهم خورد که فکر کردم تو سونا بخارم . عصری هم آستارا رسیدیم . به جز یه بازار با چیزای نچندان جالب و یه ساحل بسیار کثیف چیزی عایدمون نشد . البته مناظر اطرافش از حق نگذریم قشنگ بود . دیگه به علت یواش رانندگی کردن راننده به شب برخوردیم و گردنه حیرانو ندیدم. هر چی میرفتیمم که نمیرسیدسم . هی دلم بیشتر واسه شهردودیم تنگ میشد
. خلاصه ساعت ۱۰.۳۰ شب بلاخره به سرعین رسیدیم . حالا من یه عالمه لباس گرم ورداشتم که اونجا سرده . کو سرماااااا؟. روز ۵شنبه صبح راهی اردبیل شدیم. شیخ صفی و دریاچه شورابیل تو برنامه بود . تو شور ابیل هم کلی قایق سواری با خواهری کردم . عصرشم اول مارو بردن ویلا دره یه جایی شبیه دربند و درکه خودمون . اونجا یه غار بود که جونای تور راه افتادن به طرفش .برای رسیدن بهش باید از روی یه جای گلی رد می شدیم که من شخصا در گل فرو رفتم و کفشم خراب شد . دختر خالمم که کفش جینگولی ۱۰۰ هزار تومنیش تو گلا جا موند .(آخه آدم تو سفر کفش جینگولی پاشنه بلند می پوشه) خلاصه لیدر تورمون دستاش تا غروب تو گل دنبال کفش بود که پیدا نشد . بعدم خاله محترم جلو همه یه دادی زد و حالی به احوالاته همه سر یه کفش داد
. شبم رفتیم آبگرم سبلان .جای بزرگی بود ولی آبش یه بویی میداد
. انگار تو اتوبوس گوش کوببده شدم
.
. یکشنبه هم رفتم پولو اینا برزیم کلی سر یه امضا از این طبقه به اون طبقه فرستادنم . آخه بین رییس گروه و مسئول ثبت نام دعوا بود
. دیگه بعدشم رفتیم سینما فیلم کلاهی برای باران . بد نبود واسه خندیدن .بعدم من رفتم کلاس زبان دیگه شب داشتم غش میکردم تازه امروزم کلاس اضافه داشتم دیگه بعد یه هفته بعد از ظهر یه خواب خوب کردم.
. آخه این حرفا چیه اون کارا چیه .خواهرمم براش یه متن نوشته بود که این خواست خدا بوده و کسی رو نباید مقصر بدونی و به زندگیت برس . رفتم به وبلاگش سر بزنم دیدم مسدودش کرده . احساسات عجیبی دارم . هرچی میام فکر نکنم بازم سرو کلش از یه جا پیدا می شه. حالا که وبلاگشو که همیشه برای من می نوشت بسته فکر میکنم همه چیز تموم شده
.
. از دفترای ۲-۳ سالگیم بود تا قبل از دانشگاه . اندازه یه کامیون کاغذ دادم به این بازیافتی ها . اون چیز هایی که دیگه خیلی عزیز عزیز بودنو نگه داشتم حتی کلی از عروسکامو تمیز کردم بدیم خیریه آخه بیشتریاش نو بودن . کلا ۲ تا کارتون از یه اطاق پر از خاطره برام موند.حس سبکی می کنم..