تبليغاتX
مسافر دره سبز

مسافر دره سبز

سلام.جای همگی خالی چند روز رفتیم شمال . هوا خیلی خوب بود وخوش گذشت. پنجشنبه سال پدربزرگ رو برگزار کردیم و فردا صبحش رفتیم شمال طرفای کلاردشت و عباس آباد. هوا مه گرفته و عالی بود . اولش زیاد راضی به سفر نبودم اما بعد که رفتیم کلی خوش گذروندیم.واقعا طبیعت با چشمای آدم بازی میکنه.

دیروز صبح که اومدم میل هامو چک کنم دیدم یه میل از اون آقا دارم نمیدونم چه طوری نامه اش بهم رسیده آخه بلاک شد بود. توش گفته بود بخطره اینکه جواب هر گونه مهر و عشقشو با طعنه دادم اون نامه رو برام نوشته (در حالی که جوابی بهش نمیدادم و سکوت کردم) بهم گفت بهش توهین کردم. چن تا عکسم فرستاده بود  توش با یه ماشین که من اصلا نمی دونم چی هست شبیه کمری بود.اون رو فرستاده بود تا به قول خودش چشای کورم رو باز کنم ببینم به کجاها رسیده . نمیدونم به گنج رسیده یا باباش از ورشکستگی در اومده یا خودش کتاب و سی دی هاش چاپ شده و یا شرکتش موفق که به یه خونه تو بهترین نقطه تهران و این ماشین که ۱۰۰٪ ۴۰ میلیون به بالاقیمت داره رسیده تازه خودش.خانوادش جدا .البته ۲ تا احتمال دیگه هم دادم یکی ارث بابا بزرگش بوده یکی هم بابای اون دختری که میگفت البته راستو دروغشو نمیدونم.آخرشم بهم گفته بود پشیمونی واست سودی نداره و عشق پاکتو به خاطر افکار کودکانه از دست دادی. نامرو که خوندم خوشحال شدم به این فکر افتادم که یه ماه پیش چه قدر تو حرم امام رضا دعا کردم که از لحاظ مالی و تحصیلی غنی بشه تا منو فراموش کنه تا همه زخمایی که تو عمرش دیده یادش بره . بعد چند ساعت فکر دلم به حال خودم سوخت . اون موقع که می خواستم به خانواده معرفیش کنم هیچ چیزی واسه قانع کردن پیدا نمیکردم جز اخلاقش که واقعا خوب بود .اما بعد ۲سال نمیدونم بر اثر فشار بود یا چیزه دیگه کاملا عوض شده بود و من هر چی که اون بدست می اورد دیگه اهمیتی واسم نداشت. اون فکر می کرد به خاطر این امکانات ازش جدا شدم .فکرم نمی کنم هیچ موقع بفهمه.

یاد اون روزا که بارون مییومد یا روزهایی که هوا خیلی گرم بود امابه خاطر بی ماشینی مجبور بودیم تو خیابون بمونیم و یا با تاکسی اینور اونور بریم و هر موقع باید میشنیدم که هزینه بالاست (در حالی که به اسرار و خواهش من من گاهی پولشو میدادم.) یاد اون موقعی افتادم که بهش گفتم این چیزا برام مهم نیست بیا باهام مهربون باش بیا از برنامه های آینده برام بگو اون هم منو ناامید میکرد و می گفت چرا امید واهی بدم. منم ناامید میشدم و بهش میگفتم موقعی که به همه چیز رسیدی میدونم که نیستم .میدونم همیشه پیش خودت میگی مسافر جان این تو بودی که همه بذر ها رو کاشتی اما حالا موقع برداشت نیستی .آخرشم گفتم به من چه تا بوده همین بوده. به هر حال خوشحالم که دیگه نیست اما از اینکه بهم گفت حسرت روزای با اون بودنو دارم و پشیمونی سودی نداره  خیلی حرصم گرفتو ناراحت شدم. نمیدونم .اما خوشحالم که دعاهام بر آورده شد .مرسی خدا جونم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت   توسط مریم  | 

سلام به همه دوستای گلم . از همتون ممنونم بابت راهنمایی ها و دلگرمی ها . نمیدونین چه حالی داشتم و با خوندن پیغاماتون چقدر آروم شدم.و اقعیتش اصلا به کسی نگفتم (فقط شما ها میدونین ) هر روزو هر ساعت منتظر یه اتفاق بودم. آخرین پیغامی که برام فرستاد این بود که دیگه باهاش کاری نداشته باشم و به زندگیم بچسبم واونم بهم رحم نمیکنه.منم بهش گفتم خودت میدونی که در حقت بدی نکردم و تو خیلی ازموقعیت ها دستت و گرفتم و کشیدمت بالا.و گفتم نمیدونم مشکلت چیه . هر کاری میکنی خودت می دونی با خدای خودت. .بعدم گوشیمو شمارهایی که سلکت کردم فقط زنگ می خوره . اومدم میلشو تو یا هو واسه خودم بلاک کرم و همه ا ی دی هاشو هم ایگنور .این میون چند روز کامپیوترمم خراب شده بود یه جورایی تو کما بود .خلاصه امروز روبراه شد من اومدم. وبلاگشم از اون موقع آپدیت نکرده. امیدوارم که هرگز دیگه آپدیت نکنه چون من ناخود آگاه اولینجایی که می خونم اونجاست.

واقعیتش پارسال یه سری وبلاگ می خوندم که برای دخترخانم هایی بود که دوستی و یا ازدواجشون بهم خورده بود .و مشکلات بعدی که براشون پیش می افتاد رو مینوشتن. پارسال پیش خودم می گفتم آخه مگه میشه داستان ما هم اینطوری بشه . ما که این همه به هم وابسته ایم . این همه همدیگرو دوست داریم. اما نمیدونستم امسال تو همین ایام بشینمو به کارهایی که کردم افسوس بخورم و به خیال خام خودم بخندم . شاید تو این ۳ سال ونیمه سختی زیاد کشیده باشم انواع اقسام حرفا به خاطر اون شنیده باشم .میدونم هیچ موقع دیگه از لحاظ روحی مثل قبل نمیشم. دیگه لبخند همیشگی رو لبام نیست. دیگه انرژی مثبت واسه همه نیستم شایدم بابا مامان مثل قبل روم حساب نمیکنن.دیگه علاقه انچنانی به کاری نشون نمیدم.نسبت به همه یه حس دوری دارم به کسی زیاد عتماد نمیکنم.احساس می کنم همه منو دسته کم میگیرن اما با همه این آسیب ها درسایی گرفتم که هرگز فراموش نمی کنم . یاد گرفتم کمتر تو کارام عجله کنم. یاد گرفتم صبور باشم. یاد گرفتم  چه جوری اطرافیانمو ببینم . یاد گرفتم هیچ کسی پدر مادر نمیشن .یاد گرفتم خدا خیلی نزدیکمونه فقط کافی باورش کنیم .یاد گرفتم قدر خودم رو بدونم و به خواسته هام برسم اما با چشم باز.و....... از همه تون می خوام از درسای من استفاده کنین و توانتخابتون دقت کنین

۵شنبه اولین سالگرد پدربزگمه.کسی که با رفتنش خیلی چیزا یادم داد.و خیلی متحولم کرد.امیدوارم قدر  بزرگترا هرچند که پیرباشن و بعضی از عقایدشون با ما همخونی نداشته باشه بدونیم. پارسال تو همون روز که این اتفاق افتاد باهاش تماس گرفتم که همدیگرو ببینیم اون هم اومد و یه کتاب بهم هدیه داد و گفت تو لیاقت منو نداری و منو  تو خیابون گذاشت و رفت. اصلا باورم نمیشد. وقتی بابایی رو خاک میکردن دعا کردم مهر و علاقه منم بره زیر همون خاک.خیلی سخت بود اما..

کتاب نامه های خط خطی نظرآهاری خیلی وقت بود تو کتابخونه خاک می خورد. احساس می کنم کتاب بدی نیست . بهتون پیشنهاد میکنم یه نگاهی بهش بندازین

بازم از محبت همتون مچکرم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت   توسط مریم  | 

دیروزبه حدمرگ ترسیدم. آخه اون آقا تهدیدم کرد. برام نوشته بود که از دماغ فیل افتادم. منم هر چی بارم کرده بود هیچی نگفتم طاقتم طاق شد بهش گفتم .معلوم نیست به چی رسیدی که باز از این حرفا می زنی .آخه هر موقع به چیزی می رسید این مدلی میشد.بدشم گفتم جواب ابلهان خا موشیست. بد هم از نت اومدم بیرون.واسم اس ام اس زد که به پا وا نری برو ایملتو بخون. وقتی رفتم واقعااز خودم وا رفتم.چون رکیک ترین چیزها رو بهم گفته بود کلی به خانوادم توهین کرد . کلی منو مسخره کرد . کلی بهم گفت گدا بعدم گفت مثل عزراییل دنبالتم. پدر مادر و همه زندگیتو ازت میگیرم. یه نفرم به نام معرفی کرده بود که می خواد بهاش ازدواج کنه توپرتغاله و نمیدونم ۱۰۰۰۰ کوفت داره. یه عالمه فحش نثارم کرد که روم نمیشه بنویسم.

من هیچ فرهنگ آدما رو از روی لباس و وسایلوجای خونشونو نمیشناختم .اما حالا دیدم واقعاباید از رو این چیزا آدمارو شناخت . حتی یه فرشو مبل درست حسابی نداشتن . ماشین که چه عرض کنم. بالاترین مدرک خانوادشون فوق دیپلم بود بهش می گفتن دکتر. نمیگم خونه ما بالاترین نقطه شهر خودمم الیزابت تیلورم . اما هر چی بودم از سرش زیاد بودم. حالا بهم می گه گدا. ایناش مهم نیست و منو تهدید می کنه بابا مامانمو می خواد آزار بده .خدا تا شب از جام نمیتونستم جم بخورم.کلاسم داشتم. اونقدر یواشکی گریه کردم. به امام رضا گفتم اومدم پیشت گفتم علاقه بینمونو از بین ببر و منو از خاطرش ببر .خوشبختش کن کلی واسه اون خانوادش دعاکردم . این بود جواب من.

بهم گفت که شب عروسیت میام مثل بختک دورت .بیچاره فکر میکنه من با یکی دوست شدم می خوام عروسی کنم .نمیدونه پشت دستم که هیچ همه وجودمو داغ کردم که نه عاشق بشم نه ازدواج کنم. امیدوارم همینطور که ۳ سال تنو بدنمو لرزوندو فکر کرد محبته و کارای منو ندید .یکی سر خودو خانوادش بیاره .

باید بگم که آدمه خیلی مودبی بود نمیدونم یهو چرا این طوری شد.بهم گفت می خوام عین تو شیطان بشم.همه ترسم از اینه که به خانوادم ضربه بزنه.ای خدا هر کاری در حق من می خواد بکنه امابه مامان بابا و خواهرم کاری نداشته باشه.

پ .ن دیشب خواب دیدم باز رفتم مشهد اما خیلی گنگ بود. نمیدونم باید چی کارکنم برم باهاش حرف بزنم یا به سکوتم ادامه بدم؟.کار اشتباهی کردم واسش میل زدم.برام دعا کنید

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت   توسط مریم  | 

سلام.خوب من از سفر مشهد برگشتم.جای همگی خالی سفر خوبی بود.

خواهر گلمم رتبش اومده و زیر ۱۰۰۰ شده رتبه اش اما خوب نزدیک به ۱۰۰۰.وای خیلی براش خوشحالم. حالا دعا می کنم که جایی که می خواد قبول بشه.

تو حرم امام رضا هر کدوم از دوستای وبلاگی که یادم بود دعا کردم.نیشابورم رفتیم جای همه خالی خوش گذشت .اما خودمونیم چه خبره همه مشهد و نیشابور و این عربا پر کرده بودن .تو حرم که پر بودن.تازه من چند تا از عربا روهم دیدن که مدل سنی ها نماز میخوندن کلی تعجب کردم.

شاد باشید

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت   توسط مریم  |