تبليغاتX
مسافر دره سبز

مسافر دره سبز

سلام..امروز آهنگ وبلاگ و عوض کردم از این آهنگ خیلی خوشم میاد. نظرتون درموردش چیه؟ این چند روزه همش مشغول خرید برای خواهری بودم . آخه زمان کنکور زیادخرید نمیرفت دیگه از خجالت جیب هامون در اومدیم . این همه کتاب خریدمو و اینو اون بهم دادن اما حوصله خوندن هیچ کدومشون روندارم . بازم دچار یاس فلسفی شدم . دیروز داشتم فکر می کردم این همه ما آدما تلاش می کنیم که بهتر زندگی کنیم . یه عده حالا مثلا میرن جایی که آزادی بیشتری داشته باشن مثلا یه شهر یا کشور دیگه . یه نوزاد به دنیا میاد شادابو جوان امیدوار به آینده همه مراحل پیشرفت رو بگذرونه و برسه به سن پیری حالا یا زندگی خوب یا بد یا تو کاخ یا تو چادر همه ما یه روزی از دنیا میریم پس این بدو بدو ها چیه؟هممون که میریم .حالا اگه اون دنیا بهشتوجهنمی باشه یکی بره بهشت یکی بره جهنم .یه جا خوندم همه بلاخره میرن بهشت حتی خوده جهنم هم یه موهبته واسه مثل قرنطینه واسه آدمای مریض یعنی گناهکارا میرن اونجا خوب بشن بعدشم میرن بهشت. آخرش چی؟ همه آدما برن یه جای خوب که چی ؟ ما فقط واسه این به دنیا اومدیم ؟

بعد این همه فکر کردن که میشه گفت این فکر هایی که همیشه همرامه بازم به این نتیجه رسیدم که ذهن من در حد واندازه درک هستی نیست شاید خدا خواست روزی به من قدرت درکشو داد.به هر حال همه ما محکومیم به زندگی .اگرچه هیچ چیزه خاصی فعلا برام جذابیتی نداره اما همین محبتی که تو چشای بابا میبینم موقعی که از در خونه میاد تو یا  علاقه وپاکی خاصی که خواهرم داره و به همه چیز عشق میورزه و هر چیزی براش جالب و میره دنبالش یا مهرو نگرانی های مامانم واسم معنی زندگی رو میده.شما به چه امیدی زنده هستین ؟

فردا قراره بریم مشهد.دوست دارم با امام رضا از نزدیک کلی حرف بزنم واسه همتون دعا میکنم .

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت   توسط مریم  | 

فقیر کوی با گیتی آفرین می گفت
 که ای ز وصف تو الکن زبان تسحینم
به نعمتی که مرا داده ای هزاران شکر
 که من نه در خور لطف و عطای چندینم
 خسی گرفت گریبان کور و با وی گفت
 که تا جواب نگویی ز پای ننشینم
 من ار سپاس جهان آفرین کنم نه شگفت
که تیز بین و قوی پنجه تر ز شاهینم
 ولی تو کوری و نا تندرست و حاجتمند
نه چون منی که خداوند جاه و تمکینم
چه نعمتی است ترا تا به شکر آن کوشی ؟
به حیرت اندر از کار چو تو مسکینم
بگفت کور کزین به چه نعمتی خواهی ؟
که روی چون تو فرومایه ای نمی بینم

بعضی موقع ها چه قدر خوبه که نسبت به بعضی از مسایل کور بشیم و بعضی چیزارو نشنویم .اون موقع احساس راحتی بیشتری میکنیم .دارم سعی میکنم کر و کور شم .اما بعضی موقع ها از دیدن و شنیدن بعضی چیزها........نمی دونم انسانها تا چه اندازهمیخوان اینقدر خودخواه باشن.دوست داشتم خودخواهترین خودخواه ها بودم شاید اون موقع از کم لطفی ها آزار نمیدیدم.البته یکی همیشه میگفت که خیلی مغرور و خودخواهم امانمیدونست به خاطرش از چه چیز هایی گذشتم .خدا عقل شعور و درک و فهم همه ما هارو زیاد کنه امین

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت   توسط مریم  | 

سلام.وای که هفته گذشته چه قدر حرص خوردم  . کارت دانشجوییم به طرز عجیبی گم شده بود خلاصه به اندازه ۴۰ بار تمام ملکول های  اتاقمو گشتم اما هیچ حا نبود .   دیگه داشتم دق می کردم. تا اینکه دوستم شرایط کارت المثنی را گفت منم سریع رفتم بانک به حساب دانشگاه پول ریختم البته بماند که چقدر این بانکا خلوتنننننننننن. رفتم دانشگاه اول رفتم بوفه یه چیزی بخورم  داشتم غش می کردم. رفتم خدمات دانشجویی  گفت برو لیست نمراتو بگیر در همین میون داشتم اتاق نگهبانی رو با خستگی نگاه میکردم که یهو دیدم کارتم اونجاستتتتتتتت . امدی جانم بقربانت .هیچی فقط یه مقدار پول مجانی به حساب دانشگاه ریخته شد که راه برگشتم نداره و همینطور کلی وزنم از حرص و جوش کم شد  . بعدش با دوستم رفتیم فیلم پارک وی  چیز خاصی نداشت . دیروزم رفتم کلاس زبان کارت دانشجوییم نبود بازم اونجا پول بیشتری ازم گرفتن.  چند روزم هست که دارم میرم استخر  . احساس می کنم کلی انرژی میگیرم اونجا.کلی هم ماجرا از اون آقای قدیمی برام اتفاق افتاد که اصلا دوست ندارم بهش فکر کنم . فقط  به این که دستم نمک نداره کاملا ایمان آوردم . بی خیال . زندگی اونقدر پستی بلندی داره که توی این پستی بلندی ها مشکلات گذشته کم کم فراموش میشه.شاد و موفق باشید

پ. ن : جواب بینام عزیز رو تو نظر خواهی پست قبل گذاشتم. راستی آدرس وبلاگت نبود خبرت کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت   توسط مریم  | 

سلامممم . خوبین؟ بلاخره امتحانای منم تموم شد  .اون امتحان بود که گفتم خراب کردم فکر میکردم دیگه لطف کنه ۱۰ بده  بهم داد ۱۸ باورممممممممم نمیشهههههههههه   . اکثر بچه ها افتادن .کلی دعاش کردم   . امروزم که امتحانو کلی بی دقتی کردم . خدا کنه قبول شم آخ استادم خیلی سخت گیره  .باورم نمیشه این ترم تموم شده .ترم خیلی خوبی  سرشار از انرژی بود  . ترم تابستونی بر نمیدارم .می خوام کمی استراحت کنم  .خلاصه خواهش میکنم برام دعا کنید این آخریم پاس کنم . شاید این تابستون برم سر کار اما چند روز تفریح لازم دارم .راستی یکی از بچه ها موقعی که کوچیک بودم بهم گفت به فرشته مراقب هر کس اگر نامه خالصانه بنویسی حتما اتفاقی که می خوای میوفته .منم واسه اون نمرم به فرشته استادم نامه نوشتم.خنده داره نه؟ اما اثر کرد .حالا واسه این یکی هم مینویسم تا چی پیش بیاد؟

  یه کتاب بود به اسم زن دوم امروز رفتم بخرم هیچ جا نداشتن   .تازه منم اسم نویسنده شو یادم رفته بود  آقاهه گفت نمیتونم کمکت کنم دیههههه چه معنی داره کتاب فروش ندونه .

دیروز خواهرم داشت تعریف می کرد که خواهر دوستش در سن ۲۴ سالگی در حالی که چیزی یه عروسیش نمونده بوده فوت میکنه  . بیماری سرطان خون داشته اونم از نوع پیشرفته. خیلی آدم با روحیه و زیبایی بود با اون اوضاع بد  ۱.۵ سال دوام میاره دکتری گفتن که می بایست در عرض یک ماه میمرد.کلی ناراحت شدم .کاش هممون کمی بیشتر مهربون باشیم و بیخودی سر چیزای الکی باهم دعوا نکنیم و خوش باشیم.

پ ن : خدا جونم مرسییییییییییییییی که کمک کردی   امتحانمو پاس کردم .این یکی رو هم هوامو داشته باشششش.خیلی دوستت دارم

پ ن: کسی اسم نویسنده کتاب زن دوم رو میدونه آیا؟ 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت   توسط مریم  | 

امروز اتفاقی رفتم صفحه وبلاگشو باز کردم آخه شبش همش خواب مامانشو میدیدم که اومده و داره حرف میزنه. نوشته هاشو خوندم و کلی اشک ریختم. مثل اینکه نمی خواد قبول کنه که من نیستم . یه پست در میون از نامردی میگه و پست بعدیش چیزایی مینویسه که من دوست دارم . یکی از دوستاش هم براش پیغام گذاشته بود که ..... (یعنی من) مرد . و اینکه من فقط واسه شکوندن اون به دنیا اومدم. واقعا آدماها چقدر میتونن راحت واسه یه نفر که نه دیدنه و نه شناخته و از موضوع ها هم درست خبر نداشته نظر بدن. هیچ کدوم ازدوست هاش نمیدونن که پدر مادر من حتی حاضر نبودن خانوادشو تو خونمون راه بدن.بعد یه سال که همه کار براش کردم از محبت بگیر تا به خاطرش چه قدر التماس کردن اما همه چیز تا قبل از اینکه بیان خونمون خوب بود .بعد از اون خیلی اذیتم کرد .روزی نبود که باهام دعوا نکنه هر جا میرفتم خون به دلم میکرد.که چرا رفتی یا یه بهانه واسه دعوا پیدا میکرد. یادمه یه روز هر چی یادگاری از من داشت و جمع کرده بود و بی مقدمه اومد نزدیک دانشگاه بهم دادو گفت تو لیاقت منو نداری .بعد از کلاسم دیدم وایساده اون ور خیابونو اومده معذرت خواهی .منم زودی نرم میشدم و میبخشیدمش. یا یه بار تولد یکی از دوستام بود .دعوتمون کرده بود رستوران درست روز قبل از خواستگاری بود.منم رفتم .اماموقعی که رسیدم دیدم همه دوستام با نامزدا و دوست پسراشون اومدن .زودی ناهارمو خوردمو هدیمم دادم و برگشتم .تو راه برگشت تماس گرفت .من سادم براش گفتم اونقدر فریاد زد بعدشم زود خودشو رسوند به منو عصبانیتشو با یه کشیده خالی کرد و توجیه کرد که از روی دوست داشتن بوده .جالبه نه؟ روز قبل خواستگاری اینطوری باهات رفتار کنن . بعدم سرشونو بندازن و برن .باکمال پرویی فرداش بیان خواستگاری .من پدرم تا حالا دست روم بلند نکرده بود. هر دفعه که همو میدیم به خاطر کمبود وقت و دیر به دیر دیدنامون شروع به دعوا میکرد تا موقعی که من گریه میکردم بعدش حالش خوب میشد .کدوم یک از اون دوستاش موقعی که واسه ماشینش پول میخواست بهش کمک کردن؟ من پدرم تحصیلاتی در حد دکتری داره .اما این آقا حتی لیسانسم نداشت بعد از ۲سال با همه اسرایه من پدرم حاضر به جلسه آشنایی شد . اون آقام واسه فوق دیلم اقدام کرد اما ادامش نداد گفت مگه چمه.از هر لحاظ  که فکرشو میکنم نه اینکه من خیلی خوشگل و نمیدونم تعریفی باشم اما از اون سرتر بودم ولی هیچ موقع به روش نیاوردم  و تشویق کردم که پیشرفت کنه ولی اون نه تنها خودشو ازمن بالاتر میدونست بلکه همه تشویقهام رو مبنی بر سرکوفت برداشت میکرد .  وقتی پدربزرگم فوت شد هنوز ۴۰ روز نشه بود که باز تماس گرفتن واسه صحبت مامانم گفتن بهشون که ما عزاداریم بزارین برای بعد ۴۰ اما گفتن نه .خلاصه مامان چونحالهمنو میدیدنراضی شدن و  رفتیم خونشون و خیلی حرفا زده شد .حتی مامانش به مادربزرگم گفت اگه یه مقدار دیگه طول بکشه ما دیگه نیستیم. بازم خوانواده من چیزی نگفتن . اما من بعد از ۲سال شناخت و دیدن هر دو خانواده به عمق تفاوت ها تازه پی بردم. دیدم من از کوچکترین چیزهایی که هر دختر واسه زندگیش میخواد گذشت کردم اما اون آقا میگفت این ها وظیفه است .کسی کسی رو دوست داره باید بگذره .واقعیتش دیگه بریده بودم فشار روحی روم از همه سو زیاد شده بود اون آدم قبلی نبود .منم گفتم نمیخوام. و برای یک عمر حکم نامردی و بی عشقی بهم خورد.

الان خیلی خوشحالم که دیگه تو زندگیم نیست .باهم خاطرات ریادی داشتیم اوایل خیلی خوبو مهربون بود .بعدهام تلاش کرد .اما من جا زدم.نمیگم من بی عیب بودمو خطا نکردم.امااین حقم نبود .دیگه کم آوردم.این میون صحبت ها و اعمالی بین ما اتفاق افتاد که همیشه از خدا طلب بخشش کردم. ای خدای بزرگ به حرمت حضرت فاطمه اگه دلی روآرزدم اگر گناهی مرتکب شدم منو ببخش. من نمی خواستم بیش از این مادر پدرمو آزار بدم. امیدوارم هر کسی با کسی آشنا بشه که هم سطح فکری و خانوادگی  هم باشن تا مثل من نشن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت   توسط مریم  | 

سلام  . خوب میبینم که کسی اینجا دلش برای من تنگ نشده   عیبی نداره . من توی این چند وقته امتحانام بود و تا ۱۷ هم ادامه دارهو درگیر بودم و هستم  . امروز امتحان آنالیز عددی داشتم  . خداااااااااا من چرا هر چی بیشتر زحمت بکشم انگار نه انگار  .انقدر امتحان سخت بود که بیشتریا به گریه افتاده بودن مسخرست نه؟ تو دانشگاه و گریه؟  .بعد از امتحان هم اعتصابو فریاد بود  میخواستن شیشه های دانشگاهم بشکنن . یکی از بچه ها به استاد میگفت شما که میخواستین همرو اینطوری بندازین  میگفتین درس نخونیم اقلا  چون خوندنمونم فایده نداشت  .مامانننننننن من فکر میکردم میتونم نمره بالایی بیارم اما حیف . خدا کنه پاس شم آخه درسش سخت نیست ولی آنچنان میتونن بپیچونن  . اما خدار روشکر بقیشو خوب دادم  .تا ببینم ۱شنبه که ۲ تا امتحان تو یه روز دارم چی میشه.

خواهرم کنکور داد  . اونقدر شب امتحان من دلشوره داشتم آی دعا خوندم  و گریه کردم   که یادم رفته بود خودم فردا امتحان دارم . میبینید توروخدا من واسه کنکور خودم این شکلی نبودم .خدایا به هممون کمک کن  . اگر چه که کسی دلش برام تنگ نمیشه  اما من برمیگردممممممم.   ترو خدا دعام کنینننننننننن

پ ن : کسی میدونه چرا این پیوندها همشون ناپدید شدن ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت   توسط مریم  |