کلی تو ذوقم خورد
.قسمت کتب دانشگاهی که از نظر من واقعا بد بود
.اونقدر کتابا رو بد چیده بودن و تاریک بود که هیچ کدوم از کتابایی که میخواستمو پیدا نکردم
. سالن کتابای عمومی هم از ا-ی همه یه جا بود باز حداقل نورو تهویه داشت
. خلاصه در کل نمایشگاه خوبی نبود .دلم واسه نمایشگاه همیشگی تنگ شده
.احساس میکردم اونجا قسمتی از افغانستانه
.حالا یکی از بچه ها که باورم نمیشد اولین بارش باشه که میره نمایشگاه گیر داده که بیا دوباره یه سری بزنیم .
امروز یکی از دوستای دبیرستانیمو دیدم
.کلییییییی عوض شده بود
.ازدواج کرده و دانشجوی مهندسی شیمی بود.کلی یاد قدیما کردیم
و کلی هم ذوقیدیم
. چه قدر زمان زود میگذره .
نمیدونم چم شده
.اون همه احساسم یهو ساکن شده
.درست مثل آبشاری هستم که بعد از سقوط آروم تویه یه دریاچه یا رود جا گرفتم
.دوباره اومد گفت همه کار برام میکنه اما من فقط گفتم نه دیگه طاقت ندارم
.خدایا واقعا سنگدل شدم ؟من چم شده

پارسال همین موقع ها بود که با هم رفتیم نمایشگاه کتاب.نمیدونم باز سر چی بود که ازم دلخور بود.نمیدونم روزی هم بود که از دستم دلخور نباشه؟ خلاصه به زور من و کلی صحبت با هم راهی شدیم صبح جمعه اومد دنبالم اما از موقع که سلام کردم و اون بهم مثل همیشه یه شاخه گل داد
شروع کرد به دعوا تا خود نمایشگاه
از پس زبونش و حرفای غیر منطقیش بر نمیومدم شروع کردم گریه
بعدم که آروم شدم بهم گفت تو برو من نمیام
.اما آخرش با حرفای من
رام شد و رفتیم تو نمایشگاه کلی کتاب خرید واسه خودش و دوستاش واسه منم کتابی گرفت به اسم ( وقتی دلم شکست
اما حیف که اون امیدا اون چیزی نبود که من فکر میکردم
.فکر کنین با اون همه تحمل همش دعوا میکرد
بعدم بهم او کتاب رو هدیه کرد
. شاید من آدم خیلی بدی بودم براش نمیدونم اما خودم میدونم هر کاری تونستم براش کردم و از خودم خیلی مایه گذاشتم.کاش اون همه باهام دعوا نمیکرد
نمایشگاه کتاب ۲سال باهم رفتیم هر سال با احساس های متفاوت.احساس میکنم امسال خیلی غریبم چه میشه کرد
و کلی تابلو شدم اما به روی خودم نیاوردم
.چه قدر منو مجبور میکرد که کارایی که دوست ندارم انجام بدم. میومد تا دمه خونه ما هی بهش میگفتم خوب نیست اما اون فقط دعوا میکرد که یعنی منو دوست نداری قبولم نداری که نمی زاری بیام.
اما یه بار که یکی از دوستاشو از دور دیدم کلی قایم موشک بازی دراوردو غر زد که خوب نیست آشنایی اینطوری مارو ببینه