تبليغاتX
مسافر دره سبز

مسافر دره سبز

شنبه رفتم نمایشگاه .اولش توقع نداشتم که این مدلی باشه  کلی تو ذوقم خورد .قسمت کتب دانشگاهی که از نظر من واقعا بد بود .اونقدر کتابا رو بد چیده بودن و تاریک بود که هیچ کدوم از کتابایی که میخواستمو پیدا نکردم . سالن کتابای عمومی هم از ا-ی همه یه جا بود  باز حداقل نورو تهویه داشت  . خلاصه در کل نمایشگاه خوبی نبود .دلم واسه نمایشگاه همیشگی تنگ شده   .احساس میکردم اونجا قسمتی از افغانستانه  .حالا یکی از بچه ها که باورم نمیشد اولین بارش باشه که میره نمایشگاه گیر داده که بیا دوباره یه سری بزنیم .

امروز یکی از دوستای دبیرستانیمو دیدم .کلییییییی عوض شده بود .ازدواج کرده و دانشجوی مهندسی شیمی بود.کلی یاد قدیما کردیم   و کلی هم ذوقیدیم . چه قدر زمان زود میگذره .

نمیدونم چم شده .اون همه احساسم یهو ساکن شده .درست مثل آبشاری هستم که بعد از سقوط آروم تویه یه دریاچه یا رود جا گرفتم .دوباره اومد گفت همه کار برام میکنه اما من فقط گفتم نه دیگه طاقت ندارم .خدایا واقعا سنگدل شدم ؟من چم شده

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط مریم  | 

یادش بخیر پارسال همین موقع ها بود که با هم رفتیم نمایشگاه کتاب.نمیدونم باز سر چی بود که  ازم دلخور بود.نمیدونم روزی هم بود که از دستم دلخور نباشه؟ خلاصه به زور من و کلی صحبت با هم راهی شدیم صبح جمعه اومد دنبالم اما از موقع که سلام کردم و اون بهم مثل همیشه یه شاخه گل داد شروع کرد به دعوا تا خود نمایشگاه .منم که از بس شنیده بودمو  از پس زبونش و حرفای غیر منطقیش بر نمیومدم شروع کردم گریه  .فکر کنین جلو در نمایشگاه  بعدم که آروم شدم بهم گفت تو برو من نمیام .اما آخرش با حرفای من  رام شد و رفتیم تو نمایشگاه کلی کتاب خرید واسه خودش و دوستاش واسه منم کتابی گرفت به اسم ( وقتی دلم شکست ) اما اصلا نمیدونست توش چی نوشته همینجوری از رو اسمش برام خرید .چه روزه خوبی بود بعد اون همه دعوا تو محیط دوست داشتنی نمایشگاه بهم کلی امید داد  اما حیف که اون امیدا اون چیزی نبود که من فکر میکردم   .فکر کنین با اون همه تحمل همش دعوا میکرد  بعدم بهم او کتاب رو هدیه کرد . شاید من آدم خیلی بدی بودم براش نمیدونم اما خودم میدونم هر کاری تونستم براش کردم و از خودم خیلی مایه گذاشتم.کاش اون همه باهام دعوا نمیکرد  تا تحملم تموم بشه.

حالا یه سال میگذزه از اون روزا اصلا به فکرم خطور نمیکرد که یه سال بگذره من تنها بخوام برم نمایشگاه کتاب ۲سال باهم رفتیم هر سال با احساس های متفاوت.احساس میکنم امسال خیلی غریبم چه میشه کرد

یادم یکی از دوستای فوضولومو تو نمایشگاه دیدیم و کلی تابلو شدم اما به روی خودم نیاوردم  .چه قدر منو مجبور میکرد که کارایی که دوست ندارم انجام بدم. میومد تا دمه خونه ما هی بهش میگفتم خوب نیست اما اون فقط دعوا میکرد که یعنی منو دوست نداری قبولم نداری که نمی زاری بیام. اما یه بار که یکی از دوستاشو از دور دیدم کلی قایم موشک بازی دراوردو غر زد که خوب نیست آشنایی اینطوری مارو ببینه

خوب من امروز فردا میرم نمایشگاه شما کتاب خوبی به من پیشنهاد نمیکنین؟

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط مریم  | 

تو نیستی که ببینی
 چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
 چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند
تمام گنجشکان
که درنبودن تو
 مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا می کنند
هنوز نقش ترا از قراز گنبد کاج
کنار باغچه
زیر درخت ها لب حوض
درون اینه پک آب می نگرند
تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است
طنین شعر تو مگاه تو درترانه من
تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد
 نسیم روح تو در باغ بی جوانه من
چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید
به روی لوح سپهر
ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام
چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت ترا شناخته ام
به خواب می ماند
تنها به خواب می ماند
 چراغ اینه دیوار بی تو غمگینند
تو نیستی که ببینی
 چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو می گویم
تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
 جواب می شنوم
تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو
به روی هرچه دیرن خانه ست
غبار سربی اندوه بال گسترده است
 تو نیستی که ببینی دل رمیده من
بجز تو یاد همه چیز را رهکرده است
غروب های غریب
 در این رواق نیاز
پرنده سکت و غمگین
ستاره بیمار است
دو چشم خسته من
 در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط مریم  | 

سلام.هفته پیش کلی گرفتار بودم همش دانشگاهو درس . روز ۴شنبه هم رفتم بسلامتی اولین دندون مبارکه عقلمو که شدیدا نهفته بود در آوردماما الان ۳روزه که قیافه اینطوریدارم(نمیدونم چه طوری از اون شکلک خوشگلا بزارم تو وبلاگم آگه میدونین کمکم کنین لطفااااا) هی به خودم میگم نازک نانجی نباش این چیزا که درد نیست .یه عدم میان میگن طاقت درد نداریااما از اونجایی که دکترم عمم بود همیشه و همه جا از برادرزاده عزیزشحمایت میکنه و جواب همرو میده که الکی که نیست نهفته بوده اونم بدجور 

دیروز تو این گیرو ویر ورم صورت محبوبه دوستم بعد از nبار به تعویق انداختن تولدش بلاخره به اتفاق سحر رفتیم بیرون.کلی رستورانارو گشتیم یه جا پیدا کنیم که سوپ داشته باشه آخه من چیزی جز اون نیمتونستم بخورم.  بعد از ناهار به مدت ۳ ساعت مشغول بازدید از مانتو فروشی ها گذشت آخه مانتو های اسلامی نداشتن.منم با اون حالم ماشین نبردم مجبور بودم با اونا برگردم اونام که....

امروزم به خاطر ورم صورتم نرفتم دانشگاه من از کلاس های شنبه این ترم به شدت خوشم میاد پر از انگیزه است نیمدونم چرا؟

پ ن . از سحر در مورد اون آقا پرسیدم که تلفن کرده بهش یا نه گفت آره تماس گرفت که وقتی باهم اومدیم بیرون اون بیاد منو ببینه سحرم گفته باید از خودش (من) بپرسه و ...... . اما گفت بهت نگفتم.لزومی نداشت که بدونی .داشتم فکر میکردم که اون با یه سری از اطلاعات از دوستام این داستان رو ساخته که من حس دخترانم تحریک بشه و برگردم.نمیدونماما واقعا نمیشه برگشت.بعدا مفصل براتون از او میگویم.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت   توسط مریم  |