تبليغاتX
مسافر دره سبز

مسافر دره سبز

خیلی ناراحتم. هر چی می خوام به خودم امیدواری بدم و دنیا رو خوبو خوش واسه خودم جلوه بدم نمیشه.

چند روز پیش بعد چند ماه که من جواب تلفن و اس م اس و میل هاشو نمیدادم و اونم تصمیم گرفته بود دیگه میل نزنه بهم میل زد.توش کلی از خوبی های منو یاد ایام خوبه گذشته کرده بود و یه ماجرایی هم که براش اتفاق افتاده بود تعریف کرد.

گفت که یکی از دوستای من که من نمیدونم کدومشونه روزی تلفن میزنه و باهاش قرار میزاره اونم فکر میکنه خبری از طرف منه میره پیشش.ولی وقتی در مورده من سوال میکنه اون دوست میگه مگه هنوزم  بهش فکر میکنی .خلاصه تو اون جلسه باهم آب پرتقال میخورن  دوست محترم بهش یه شاخه گل میده  و میگه از طرف یه بنده خدا است. بعد از چند روز دوباره تلفن میزنه و  ابراز علاقه میکنه اونم به گفته خودش تلفن و قطع میکنه. اما بعد از کلی اسرار باز با هم قرار میزارن و اون دوست محترم در مورده من بدی میگه و از اون سوال میکنه من چی دارم که اون به فکر منه . مایه دارم ؟ مخم؟ خوشگلم ؟ با کلاسم . با شخصیتم؟ .....خلاصه کلی بدو بیراه نثار من میکنه اونو قسم میده که از این ماجرا کسی چیزی نفهمه .بازم ابراز علا قه میکنه و میره.چون بهش رویی نشون داده نمیشه

اونم این ماجرا رو تو میل برام فرستاد . و چون جز ۲نفر از دوستام کسی از ماجرا و شماره اون با خبر نبود .و اون ۲دوست از صمیمی ترین دوستای من بودن.میلی زدم و اسم اون دوستو جویا شدم و اونم گفت مهم وفاداریه به من و اسمشو بهم نگفت. منم عصبانی شدم گفتم شاید قسمت هم شدین.اونم آتیشی شد و یک نامه بس طولانی پر از دشنام و فحش (ایشون خیلی آدم با ادبی بود در مدت ۲ سال و من هیچ بی ادبی ازش ندیدم) که من لیاقت اونو ندارم و ............. من که از او میل بهت زده بودم به یکی از اون دوستام(سحر) تلفن زدم اما  با برخورد سرد و بی مهر  او مواجه شدم (هر دفعه با هم حرف میزدیم کم کم ۱ ساعت اون حرف میزد) که در عرض۱ دقیقه مکالمون تموم شد گفت میخواد بخوابه(ما حدود ۱۰ سال باهم دوستیم). از طرفی این اواخر کلی از این آقا از من سوال میکرد .  اون یکی رو هم دیدم اماهیچ برخوردش باهام فرق نکرده بود و سرش به کار خودش بود و من مطمئنم کار اون نیست .

بعد از اون روز کلی میل از اون آقا به من میرسه که توش منو مسخره کرده(در حالی که ۶ ماه بعد از جدایی کلی التماس و تماس داشته که من برگردم).

من دختر خیلی زیبایی نیستم اما خوب بدم نیستم.وضعیت مالیمونم خوبه .هر چی بود از اون آقا و خونوادشون ۱۰۰ ها برابر بهتر بودیم (جالب ایجا بودکه هیچ موقع به روی خودش نیماورد که چه از لحاظ تحصیلات و چه وضعیت مالی تفاوت فاحشی بین ما بود  اما طوری برخورد میکرد که انگار من خیلی ازش پایینترم)

برای من مهم نیست که کسی بهش ابراز علاقه کرده چون همیشه از ابراز علاقه دخترا برام میگفت همینطور در جلسه خواستگار مادرش میگفت پسرم خواستگار زیاد داره.اما اینکه من بعد از ۲سال یک آدم این چنینی رو نشناختم .از همه بدتر .صمیمی ترین دوستم این کارو با من کرده باشه.خدایا چی میمونه این میون.البته من هنوز واقعیت رو نمیدونم . شاید اون این کارو کرده که من به همه دوستام بدبین شم .شاید کسی هست که من اصلا به فکرم نمیرسه .اما از اون روز الکی خوش بودنم دیگه تموم شد.دلم از هر چی دوستو عشق و ...... گرفته. یعنی واقعا کار اون بوده؟

کاش که همش الکی باشه .شما میدونین اگه کسی که همه درودل هاشو بهدوستی بگه و توی بدترین شرایط حامی اون باشه .در واقع هر کاری که از دستش بر بیاد براش بکنه .این کار در حق آدم بکنه چه حالی به آدم دست میده؟ خدا واسه هیچ کدومتون نخواد 

خیلی دلم گرفته....

پ ن : بعدا در مورد ماجراهای سحر براتون میگم

پ ن: شما اگه جای من بودین چه عکس العملی می کردین؟آیا افکارم درسته؟

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت   توسط مریم  | 

منم اینک و سرآغاز سخن
گفتن از آنچه سخن باید گفت
عشق ، نفرت و نفسهای امید
من دلم زندانی ست
بلبلی در قفسم
می خوانم
گرچه آواز من آواز دل انگیزی نیست
دل من غمگین است
آشناجنس قفس نامردی است
همه در حس من دلشده سهمی دارند
در همین دفتر کوچک
چه بزرگان که مدد کارمنند
پدر و مادر و خویشان و رفیق
آنکه این پنجره را رو به دل من وا کرد
تو که می خوانی و می دانی چیست
جمع در واژه ، عبارت ، یک بیت
تو که مشکوک به من می نگری
و مرا می رانی
 تو که آنسوی دلت پنجره ای رو به خداست
از همه ممنونم
قلم خسته ی من قدرت شکر ندارد چه کنم
من فقط ، می نویسم
                       سپاس
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت   توسط مریم  | 

همین الان داشتم وبلاگی رو میخوندم که کمی زندگیه سال گذشتش مثل من بود. با این تفاوت که من تو سال ۸۵  از اونی که انتخاب کرده بودم جدا شدم و اون نه . ما هم قرار بود توی فروردین ماه بله برون داشته باشیم چیزی که ۲ سال با هم انتظارشو کشیدیم. ذره ذره تلاش کردیم و کلی غصه خوردیم . خانواده های ۱۰۰ ٪ مخالف رو تا اون مر حله آوردیم جلو.اما در آخر من گفتم نه و چه نه سختی بود.دلایلش زیاد بود. شاید منم الان به شادی اون وبلاگ نویس بودم و واسه همه چیز نقشه میکشیدم . نمی دونم کارام درست بوده یا نه.اما بعضی فشارها و حرفها و برخوردها باعث تصمیم ها و شاید تغییر عقیده های بشه که یه لحظه چشاتو ببندی و بگی دیگه نه. من از روی عقلم و احساست صدمه خورده و غرور زخم دیدم تصمیم گرفتم. خدایا میدونم هیچ کاریت بی حکمت نیست .واسه ادامه راه زندگی این مسافر کمکم کن که دیگر ضربه نبینم خدایا قدرت شناخت و تحلیل و مواجه با مشکلات رو به ما بدهخدایا ..........
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت   توسط مریم  | 

شن جای پایم را به آب سپرد
 گفت : برو
 دریا نگاهم کرد و گفت
جایت اینجا خالی است
دستش را دراز کرد
آرزوهایت را به من بسپار
به ماهی ها خواهم گفت
تا دل کوسه با خبر شود
و او به نهنگ
نهنگ آرزویت را به ابر خواهد گفت
او با بذر در میان خواهد گذاشت
آنگاه آرزویت سبز خواهد شد
زود باش
شاید آرزویت را بزی ناهار کند
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت   توسط مریم  | 

سلام. این هفته همش دانشگاه بودم. این ترم که ترم ۶ هست ۱۸ واحد دارم با کلی پروژه خدا کنه برسم همشو انجام بدم چون حتی یکیشو نرسم که کامل کنم بهم این حس دست میده که من از عهده کارهابرنمیام

ازهفته دیگه کلاس زبانمم شروع میشه به این ترتیب فقط ۴شنبه تعطیلم که اونم میخوام برم پیش بابا کار آموزی.خدا کمکم کنه از عهده همش بر بیام.

چندروز پیش کتابی از مستور خوندم به نامحکایت عشقی بی قافو بی شین و بی نقطه.از سبک نوشته هاش خوشم میاد.از عرفان نظر آهاریم  در سینه ات نهنگی می تپد رو خوندم.

هوام که کاملا بهاری هست و پر از لطافت.من عاشق این هوام.آدم احساس سبکی میکنه.خوب این چرخه سوختم که  کامل شد و یه بدبختی دیگه به چیزای دیگم اضافه شد آخه کلا این گرفتاریا حق مسلم ایرانیاست .نمیدونم وقتی کشوری این همه فقیرو بیکار داره با این کارا گره از مشکلات ما حل میشه؟

یا لطیف!کاشکی دوباره,مشتی ,تنها مشتی از لطافتت را به من میبخشیدی تا میچکیدم و میوزیدم و ناپدید می شدم,مثل هوا که نا پدید است,مثل خودت که ناپیدایی ..... یا لطیف!مشتی تنها مشتی از لطافت را به من ببخش...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت   توسط مریم  | 

سلام.خوب تعطیلاتم تموم شد و دوباره کار و دانشگاه.سه شنبه که رفتم دانشگاه کلاس قرآن بر گزار شد. این استاد به جای اینکه بشینه دو کلمه حرف حساب بزنه فقط داره حرفای بیخود میگه واقعا نمیشه تحملش کرد.به نظر من که همرو فراری میده .منم که حوصلشو نداشتم تو خیالات خودم بودم .این استادم که نمیدونم چرا با من لجه هی ازم سوال میکرد یه جام به دوستم گفتم ساعت چنده گفت صحبت نکنننننن بذار دوستت ۲کلام استفاده کنه.تازه یه نویدی هم داد که باید روخانی رو شخصا ازمون بگیره که با این تفاسیر ۱۰۰٪ من از این درس نمره درخشانی خواهم گرفت

یکی از دوستام سحر بعد از روزها بی وفایی امروز تماس گرفت و ۱.۲۳ صحبت کردیم.دلم کلی براش تنگیده بود.

من اصولا آدم کم حرفی هستم.یکی از اقوام یه حرفی رو از قول من به دیگری زده بوده به گوش من رسید داشتم شاخ در می آوردموای خدایا چرا مردم الکی حرف در میارن .واقعا آدم دلش میگیره که صافو ساده با هر کس برخورد میکنی حتی از خودتم مایه بزاری به خاطر اندک سودی میان یه چیزه دروغ میگن . دلم می خواد با این جور افراد قطع رابطه کنم .کاش میشد

کتاب کورش کبیر شروع کردم .خیلی جالب نوشته و کلی هم لطیفه.بهتون پیشنهاد میکنم حتما بخونینش .البته نویسنده های زیادی در موردش نوشتن . شما هم اگه کتابی سراغ دارین معرفی کنین ممنون میشم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت   توسط مریم  | 

خوب این چند روزه همش به دیدو بازدید و گشت و گذار گذشت.شروع سال شلوغ پلوغی بود . همه فامیل بیشترشون از خارج اومده بودن بعد از مدتها یه عید دسته جمعی داشتیم.امیدوارم سال خوبی برای همه باشهپر از شادی و موفقیت.

راستی شما به سرنوشت اعتقاد دارین . اینکه آدم مسیر زندگیشو خودش عوض میکنه و تصمیماتو کاراش چه قدر دست خود ماست .؟ چه قدر ش به خاطر حوادث؟ چه قدر خواست خداست؟

اینکه آدم ۱۰ سال دیگه کجاست و چی کار میکنه آیا زندست .... .این که تا ۱۰۰ سال دیگه هیچ کدوم از آدمایی که الان حتی تازه به دنیا اومدن روی این کره خاکی نیستن چه حسی به آدم دست باید بده.خوشحال باشه .یا ناراحت... اصلا ما واسه چی دنیا اومدیم

وای چه قده سوال کردم اما خوب این چیز ها  از بچگی همرام بوده و جوابی قانع کننده واسش پیدا نکردم.مطمئنم که شمام به این چیزا فکر کردین .خوشحال میشم از عقید هاتون با خبر بشم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت   توسط مریم  | 

لاک پشت ِ دوراندیش
گردن ِ باریکش را
از لاکش
 بیرون آورد
 عینکش را
 بر چشم گذاشت
و نگاهی انداخت
به اطراف :
- مثل این که این بار اوضاع بد نیست
سبزه ها
 دارند
 در می آیند
بوی سمنو می آید
 آدمیزاد
 عجب
می خندد !
اوه آنجا یک نفر دارد دسته گلی می بندد
 دلش انگار از دیدن خون
آشوب است
 هوم !
جانور انگار
 آدم شده است
 نه
 اوضاع بد نیست
 بلکه هم روز خلاصی از لاک
 نزدیک است
گرچه هیهات
خلاصی هیهات !
 اما
هوم !
 چه بویی دارد
 این سمنو

+ نوشته شده در  جمعه سوم فروردین 1386ساعت   توسط مریم  |