چند روز پیش بعد چند ماه که من جواب تلفن و اس م اس و میل هاشو نمیدادم و اونم تصمیم گرفته بود دیگه میل نزنه بهم میل زد.توش کلی از خوبی های منو یاد ایام خوبه گذشته کرده بود و یه ماجرایی هم که براش اتفاق افتاده بود تعریف کرد.![]()
گفت که یکی از دوستای من که من نمیدونم کدومشونه روزی تلفن میزنه و باهاش قرار میزاره
اونم فکر میکنه خبری از طرف منه میره پیشش.ولی وقتی در مورده من سوال میکنه اون دوست میگه مگه هنوزم بهش فکر میکنی
.خلاصه تو اون جلسه باهم آب پرتقال میخورن دوست محترم بهش یه شاخه گل میده و میگه از طرف یه بنده خدا است
. بعد از چند روز دوباره تلفن میزنه و ابراز علاقه میکنه
اونم به گفته خودش تلفن و قطع میکنه
. اما بعد از کلی اسرار باز با هم قرار میزارن و اون دوست محترم در مورده من بدی میگه و از اون سوال میکنه من چی دارم که اون به فکر منه . مایه دارم ؟
مخم
؟ خوشگلم ؟ با کلاسم . با شخصیتم؟ .....
خلاصه کلی بدو بیراه نثار من میکنه اونو قسم میده که از این ماجرا کسی چیزی نفهمه .بازم ابراز علا قه میکنه و میره.چون بهش رویی نشون داده نمیشه![]()
اونم این ماجرا رو تو میل برام فرستاد . و چون جز ۲نفر از دوستام کسی از ماجرا و شماره اون با خبر نبود .و اون ۲دوست از صمیمی ترین دوستای من بودن
.میلی زدم و اسم اون دوستو جویا شدم و اونم گفت مهم وفاداریه به من و اسمشو بهم نگفت
. منم عصبانی شدم گفتم شاید قسمت هم شدین.اونم آتیشی شد و یک نامه بس طولانی پر از دشنام و فحش (ایشون خیلی آدم با ادبی بود در مدت ۲ سال و من هیچ بی ادبی ازش ندیدم) که من لیاقت اونو ندارم و ............. من که از او میل بهت زده بودم
به یکی از اون دوستام(سحر) تلفن زدم اما با برخورد سرد و بی مهر او مواجه شدم (هر دفعه با هم حرف میزدیم کم کم ۱ ساعت اون حرف میزد) که در عرض۱ دقیقه مکالمون تموم شد گفت میخواد بخوابه(ما حدود ۱۰ سال باهم دوستیم). از طرفی این اواخر کلی از این آقا از من سوال میکرد . اون یکی رو هم دیدم اماهیچ برخوردش باهام فرق نکرده بود و سرش به کار خودش بود و من مطمئنم کار اون نیست .
بعد از اون روز کلی میل از اون آقا به من میرسه که توش منو مسخره کرده(در حالی که ۶ ماه بعد از جدایی کلی التماس و تماس داشته که من برگردم).
من دختر خیلی زیبایی نیستم اما خوب بدم نیستم.وضعیت مالیمونم خوبه .هر چی بود از اون آقا و خونوادشون ۱۰۰ ها برابر بهتر بودیم (جالب ایجا بودکه هیچ موقع به روی خودش نیماورد که چه از لحاظ تحصیلات و چه وضعیت مالی تفاوت فاحشی بین ما بود اما طوری برخورد میکرد که انگار من خیلی ازش پایینترم)
برای من مهم نیست که کسی بهش ابراز علاقه کرده چون همیشه از ابراز علاقه دخترا برام میگفت
همینطور در جلسه خواستگار مادرش میگفت پسرم خواستگار زیاد داره
.اما اینکه من بعد از ۲سال یک آدم این چنینی رو نشناختم .از همه بدتر .صمیمی ترین دوستم این کارو با من کرده باشه.خدایا چی میمونه این میون.البته من هنوز واقعیت رو نمیدونم . شاید اون این کارو کرده که من به همه دوستام بدبین شم .شاید کسی هست که من اصلا به فکرم نمیرسه .اما از اون روز الکی خوش بودنم دیگه تموم شد.دلم از هر چی دوستو عشق و ...... گرفته. یعنی واقعا کار اون بوده؟
کاش که همش الکی باشه .شما میدونین اگه کسی که همه درودل هاشو بهدوستی بگه و توی بدترین شرایط حامی اون باشه .در واقع هر کاری که از دستش بر بیاد براش بکنه .این کار در حق آدم بکنه چه حالی به آدم دست میده؟
خدا واسه هیچ کدومتون نخواد
خیلی دلم گرفته....
پ ن : بعدا در مورد ماجراهای سحر براتون میگم![]()
پ ن: شما اگه جای من بودین چه عکس العملی می کردین؟آیا افکارم درسته؟
