تبليغاتX
مسافر دره سبز

مسافر دره سبز

چند روز پیش یه بحثی تو کلاس زبان شد مبنی بر هویت ملی و افتخار و تاریخ..... . منم که از بچگی سرم درد می کرد واسه این بحثا گفتم بله افتخار میکنم.اون زمانی که مردم بلد نبودن بنویسن .ایرانیای باستان (قبل هخامنشیان) به خانوما پست حکومتی می دادن. حتی یه روزو در سال برای قدر دانی از اونا اختصاص دادن.(سپندار مذگان)این تازه یه نمونشه.اما استادگفت.این فکر احمقانست به چی افتخار میکنی .فکرت مثل هیتلر هستش اونم از این فکرا میکردو به نژادش میبالید .که این شد.گفت ایرانیا استعداد ندارن هیچی ندارن.حالا منم با اون انگلیسی دستو پا شکستم میخواستم دفاع کنم و بگم درسته که الان عقب افتادیمو مثل اون خرگوشه  هستیم * از بس به فرعیات پر داختیم که جا موندیم . اما من میگم ما میتونیم . اگه به اون گذشته ها نگاه کنیم اعتماد بنفس میگیریم که نیاکانمون درست حسابی بودن . از حماقت بعضی هاشونم(اکثرشون) پند میگیریم و با استعدادی که من فکرمیکنم داریم . ایننننننن همه عقب افتادگی رو با تلاشمون رفع میکنیم البته سالها طول میکشه اما بهتر از اینکه بشینیم یه عده همینجوری مارو بیشتر عقب بندازن. اونم گفت فکرات عجیبه و خودتو گول میزنی.بهم پیشنهاد کرد که بیشتر مطالعه کنم تا از خامی در بیامو اصلا امیدوار نباشم و به گذشتمم افتخار نکنم. این یعنی چیییییی آخه؟.یعنی فکرام پوچه؟ یعنی اگه اینم فکر نکنم پس به چی تو این مملکت دلم خوش باشه؟ شما چی می گین؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت   توسط مریم  | 

نه ذوق نغمه، نه آزادی فغان دارم

چه سود از آنکه به شاخ گل آشیان دارم

نه زیب محفل انسم، نه زینت جمعم

من آن گلم که نه گلچین، نه باغبان دارم

زماجرای دل آتشین خود چون شمع

بسی حکایت ناگفته بر زبان دارم

ز دور عشق، که چون ابر نوبهار گذشت

به یادگار همین چشم خون فشان دارم

هنوز یاد تورا، ای چراغ روشن عشق

چون شمع مرده به خلوت سرای جان دارم

نصیب دشمنم از گردش زمانه مباد

غمی که من به دل از جور دوستان دارم

متاع صدق و صفا را، به هیچ نستانند

از آن د کان که به بازار عاشقان دارم

شکوه صبح سعادت قرین یک نفس است

من این پیام، به دل های کامران دارم

جزآنکه تازه کند درد و داغ دیرین را

دگر چه حاصلی از گردش زمان دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت   توسط مریم  | 

نمیدونم همه این حسو دارن یا نه.این آخر سالی بدجوری افسردگی گرفتم.احساس می کنم واسه هر کسی کاری انجام میدم.کارمو بی منت میکنن یا قدر کارامو نمیدونن.حتی در مورد مامان و بابا... .

همیشه به خودم میگفتم عیب نداره .حالا این کارو نفهمیدن اون یکی رو حتما فهمیدن که چقدر زحمت کشیدمو وقت گذاشتم.اما نه کسی نمیفهمه ارزش وقت گذاشتن و بها دادن به دیگران چه قدره .منم تصمیم گرفتم که take it easyرو پیش بگیرم این همه واسه دیگران حرص نخورم . اما از بچگی عادتم شده . باید روش برخوردم با دیگران رو عوض کنم. یعنی میتونم؟ کارم درسته آیا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت   توسط مریم  | 

خرم آن روز کزین منزل ویران بروم       راحت جان طلبم وز پی جانان بروم

گر چه دانم که بجایی نبرد راه غریب     من به بوی سر آن زلف پریشان بروم

دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت         رخت بر بندم و تا ملک سلیمان بروم

چون صبا با تن بیمار و دل بی طاقت         به هوا داری آن سرو خرامان بروم

در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت          با دل زخم کش و دیده گریان بروم

نذر کردم گر ازین غم بدر آیم روزی         تا در میکده شادان و غزل خوان بروم

به هوا داری او ذره صفت رقص کنان        تا لب چشمه خورشید درخشان بروم

تازیان را غم احوال گرانباران نیست         پارسایان مددی تا خوش و آسان بروم

ور چو حافظ ز بیابان نبرم ره بیرون              همره کوکبه آصف دوران بروم  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت   توسط مریم  | 

سلام.منم مسافر خسته.این وبلاگی که آدرسشو به هیچ کدوم از دوستانو آشنایام ندادم .امیدوارم بتونم حداقل اینجا کمی حرف و شعر بتونم از خودم بنویسم تا خستگی های این سفر رو بتونم کم کنم و کمی امیدوار بشم. میگین کدوم سفر؟ بابا زندگی رو میگم.تا بعد
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت   توسط مریم  |